Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (34 milliseconds)
English
Persian
To take away someones living .
کسی را از نان خوردن انداختن ( نانش را آجر کردن )
Other Matches
bread and point
سیب زمینی و نانش برای خوردن و بقیه اش برای نگاه کردن است
potatoes and point
سیب زمینی یا نانش برای خوردن و بقیه اش برای نگاه کردن است
He is on easy street . He is in clover. His bread is buttered on both sides .
نانش توی روغن است
His bread is buuttered on both side .
<proverb>
نانش از هر دو طرف کره مالى شده است .
drops
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropping
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drop
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropped
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
to play a good knife and fork
ازروی اشتهاخوراک خوردن خوب چیز خوردن
swag
تاب خوردن تلوتلو خوردن بنوسان دراوردن
trip
لغزش خوردن سکندری خوردن
tumble
غلت خوردن معلق خوردن
tumbles
غلت خوردن معلق خوردن
trips
لغزش خوردن سکندری خوردن
tripped
لغزش خوردن سکندری خوردن
tumbled
غلت خوردن معلق خوردن
launch
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launches
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launched
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launching
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
entrance
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entranced
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
to cut out
بریدن ودراوردن- پیش دستی کردن بر- اماده کردن-انداختن
entrances
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrancing
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
primming
بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
dyes
رنگ کردن یا خوردن
dye
رنگ کردن یا خوردن
dig in
<idiom>
شروع به خوردن کردن
operate
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operates
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operated
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
bring down
به زمین انداختن حریف انداختن شکار
grog
دستهای از مردم که برای خوردن عرق گرد هم نشینند عرق خوردن
moved
حرکت کردن تکان خوردن
stumbled
سکندری خوردن سهو کردن
begrudged
غبطه خوردن مضایقه کردن
avows
قسم خوردن وقف کردن
avowing
قسم خوردن وقف کردن
stumble
سکندری خوردن سهو کردن
stumbling
سکندری خوردن سهو کردن
begrudge
غبطه خوردن مضایقه کردن
gutting
غارت کردن حریصانه خوردن
move
حرکت کردن تکان خوردن
gut
غارت کردن حریصانه خوردن
begrudging
غبطه خوردن مضایقه کردن
begrudges
غبطه خوردن مضایقه کردن
guts
غارت کردن حریصانه خوردن
to sustain a shock
ضربت خوردن وپایداری کردن
stumbles
سکندری خوردن سهو کردن
avow
قسم خوردن وقف کردن
moves
حرکت کردن تکان خوردن
upstart
یکه خوردن روشن کردن
to i. on something
به چیزی خوردن یا تصادف کردن
soaks
خیس خوردن رسوخ کردن
upstarts
یکه خوردن روشن کردن
to abstain from meat
ازگوشت خوردن خوداری کردن
soak
خیس خوردن رسوخ کردن
trachle
تصادم کردن خسته کردن بزحمت انداختن
scuffing
بامشت حمله کردن مشت خوردن
off the wagon
<idiom>
دوباره شروع به خوردن الکل کردن
scuffs
بامشت حمله کردن مشت خوردن
scuff
بامشت حمله کردن مشت خوردن
scuffed
بامشت حمله کردن مشت خوردن
surging
تکان خوردن لغزش پیدا کردن
to work by candle light
شب کاری کردن دود چراغ خوردن
to bump
[into]
برخورد کردن
[بهم خوردن ]
[با کسی یا چیزی]
slot
انداختن چفت کردن
putting
تعویض کردن انداختن
spit
سوراخ کردن تف انداختن
hurtles
پرت کردن انداختن
launching
انداختن پرت کردن
hurtling
پرت کردن انداختن
slots
انداختن چفت کردن
lay aside
پس انداز کردن انداختن
launches
انداختن پرت کردن
spits
سوراخ کردن تف انداختن
put
تعویض کردن انداختن
launch
انداختن پرت کردن
hurtle
پرت کردن انداختن
to let fly
انداختن تیرخالی کردن
hurtled
پرت کردن انداختن
tossed
پرت کردن انداختن
slotting
انداختن چفت کردن
to put by
دور انداختن رد کردن
tossing
پرت کردن انداختن
toss
پرت کردن انداختن
launched
انداختن پرت کردن
puts
تعویض کردن انداختن
to set off
انداختن برابر کردن
tosses
پرت کردن انداختن
jeopard
بخطر انداختن بمخاطره انداختن
horrifying
بهراس انداختن به بیم انداختن
horrified
بهراس انداختن به بیم انداختن
horrifies
بهراس انداختن به بیم انداختن
horrify
بهراس انداختن به بیم انداختن
to play the fool with any one
کسیرادست انداختن کسیرامسخره کردن
engages
مجذوب کردن درهم انداختن
prorogate
تعطیل کردن بتعویق انداختن
kidding
دست انداختن مسخره کردن
operate
اداره کردن راه انداختن
retard
عقب انداختن اهسته کردن
desolate
از ابادی انداختن مخروبه کردن
postponing
بتعویق انداختن موکول کردن
operates
اداره کردن راه انداختن
drop in
اتفاقا دیدن کردن انداختن در
hollers
فریاد کردن سروصداراه انداختن
postpones
بتعویق انداختن موکول کردن
postponed
بتعویق انداختن موکول کردن
throwin
در دنده انداختن تزریق کردن
kid
دست انداختن مسخره کردن
prorogue
تعطیل کردن بتعویق انداختن
holler
فریاد کردن سروصداراه انداختن
hollered
فریاد کردن سروصداراه انداختن
hollering
فریاد کردن سروصداراه انداختن
embrangle
گیر انداختن گرفتار کردن
kidded
دست انداختن مسخره کردن
put over
بتاخیر انداختن از سرباز کردن
postpone
بتعویق انداختن موکول کردن
operated
اداره کردن راه انداختن
engage
مجذوب کردن درهم انداختن
retarding
عقب انداختن اهسته کردن
involve
گیر انداختن وارد کردن
backs
پشتی کردن پشت انداختن
grooves
خط انداختن شیار دار کردن
deface
ازشکل انداختن محو کردن
paralyze
از کار انداختن بیحس کردن
turn on
بجریان انداختن روشن کردن
defacing
ازشکل انداختن محو کردن
defaced
ازشکل انداختن محو کردن
involves
گیر انداختن وارد کردن
back
پشتی کردن پشت انداختن
involving
گیر انداختن وارد کردن
defaces
ازشکل انداختن محو کردن
retards
عقب انداختن اهسته کردن
groove
خط انداختن شیار دار کردن
steer roping
کمند انداختن به گاو ونگهداشتن ناگهانی اسب برای انداختن گاو بزمین
failed
عمل نکردن موفق نشدن شکست خوردن بد کار کردن
fails
عمل نکردن موفق نشدن شکست خوردن بد کار کردن
fail
عمل نکردن موفق نشدن شکست خوردن بد کار کردن
disunited
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
mimicking
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
disuniting
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
teaze
اذیت کردن کسی را دست انداختن
disunite
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
runs
به کار انداختن روشن کردن موتور
nail
با میخ الصاق کردن بدام انداختن
disunites
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
nailed
با میخ الصاق کردن بدام انداختن
nails
با میخ الصاق کردن بدام انداختن
to put on airs
باد در خود انداختن خودنمایی کردن
to reject something with a shrug
[of the shoulders]
با شانه بالا انداختن چیزی را رد کردن
catapults
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
To swallow ones pride and request someone (to do something).
نزد کسی رو انداختن ( تقاضایی کردن )
To fire a shot
تیر انداختن ( درکردن ، شلیک کردن )
To cause confusion . To kick up a fuss (row).
شلوغی راه انداختن (شلوغ کردن )
To tease someone. To pull someonelet.
کسی را دست انداختن ( مسخره کردن )
tangle
درهم گیر انداختن گوریده کردن
set up
<idiom>
راه انداختن ،برپا کردن چیزی
tangles
درهم گیر انداختن گوریده کردن
tease
اذیت کردن کسی را دست انداختن
teased
اذیت کردن کسی را دست انداختن
mimic
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
teases
اذیت کردن کسی را دست انداختن
mimicked
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
tumult
اغتشاش کردن جنجال راه انداختن
to make sport of any one
کسی را استهزا کردن یا دست انداختن
catapult
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
to play off
از سر خود وا کردن و بجان دیگری انداختن
To becomeinsbordinate .
لگد انداختن ( تمرد ونافرمانی کردن )
mimics
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
run
به کار انداختن روشن کردن موتور
catapulted
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
catapulting
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
to freshen rope
جای طنابی راکه بواسطه خوردن بچیزی ساییده میشودعوض کردن
stalling
متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
taunts
دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
taunting
دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
taunted
دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
shunt
ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
to start
روشن کردن
[به کار انداختن]
[موتور یا خودرو]
shunts
ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
taunt
دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
shunted
ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
To kint ones eyebrows . To frown .
گره برا برو انداختن ( اخم کردن )
stall
متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
to drink wine
می خوردن شراب خوردن
switch
روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
switches
روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
tantalizes
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
switched
روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
tantalize
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalised
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalises
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalized
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
to report somebody
[to the police]
for breach of the peace
از کسی به خاطر مزاحمت راه انداختن
[به پلیس]
شکایت کردن
stakes
شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
staked
شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
stake
شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
let down
پایین انداختن انداختن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com