English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
English Persian
immediate آنچه یکباره اتفاق افتد
Other Matches
It's Lombard Street to a China orange. <idiom> بطور قطع [حتما] اتفاق می افتد.
commoners آنچه اغلب اتفاق میافتد
common آنچه اغلب اتفاق میافتد
commonest آنچه اغلب اتفاق میافتد
accidental آنچه تصادفی اتفاق افتاده است
Tell not all you know , nor do all you can. <proverb> به زبان نیاور هر آنچه مى دانى,انجام نده هر آنچه مى توانى .
My watch is fast (gaining). ساعتم جلو می افتد
To fall into a trap. جشن تولدم به شنبه می افتد
What's the damage? چقدر خرج روی دستم می افتد؟
slumped یکباره پایین امدن یاافتادن
slumping یکباره پایین امدن یاافتادن
slumps یکباره پایین امدن یاافتادن
slump یکباره پایین امدن یاافتادن
Timber! درخت داره می افتد! [تازه اره شده]
She is photogenic. خوش عکس است (عکسش قشنگ می افتد )
Does this material stain easily ? آیا این جنس زود لکه (لک ) می افتد ؟
slumps یکباره فرو ریختن سقوط کردن
slumping یکباره فرو ریختن سقوط کردن
slumped یکباره فرو ریختن سقوط کردن
slump یکباره فرو ریختن سقوط کردن
jilts زنی یا مردی که معشوق خودرا یکباره رها کند
jilting زنی یا مردی که معشوق خودرا یکباره رها کند
jilted زنی یا مردی که معشوق خودرا یکباره رها کند
jilt زنی یا مردی که معشوق خودرا یکباره رها کند
Whatsoever هرچه [هر آنچه] [آنچه ]
pans حرکت دادن ملایم پنجره دید به صورت افقی در تصویری که آن قدر بزرگ است که به یکباره قابل نمایش نیست . 2-
pan- حرکت دادن ملایم پنجره دید به صورت افقی در تصویری که آن قدر بزرگ است که به یکباره قابل نمایش نیست . 2-
pan حرکت دادن ملایم پنجره دید به صورت افقی در تصویری که آن قدر بزرگ است که به یکباره قابل نمایش نیست . 2-
sheet سیستم نگهداری کاغذ که ورقههای کاغذ را یکباره در چاپگر قرار میدهد
sheets سیستم نگهداری کاغذ که ورقههای کاغذ را یکباره در چاپگر قرار میدهد
fast آنچه به سرعت حرکت میکند. آنچه به سرعت کار میکند.
fastest آنچه به سرعت حرکت میکند. آنچه به سرعت کار میکند.
fasted آنچه به سرعت حرکت میکند. آنچه به سرعت کار میکند.
fasts آنچه به سرعت حرکت میکند. آنچه به سرعت کار میکند.
broods کلیه جوجه هایی که یکباره سراز تخم درمیاورند جوجههای یک وهله جوجه کشی
brooded کلیه جوجه هایی که یکباره سراز تخم درمیاورند جوجههای یک وهله جوجه کشی
brood کلیه جوجه هایی که یکباره سراز تخم درمیاورند جوجههای یک وهله جوجه کشی
league اتفاق
chance اتفاق
coincidences اتفاق
coincidence اتفاق
confederation اتفاق
case اتفاق
cases اتفاق
leagues اتفاق
accidents اتفاق
confederacy اتفاق
chanced اتفاق
event اتفاق
flukes اتفاق
chances اتفاق
chancing اتفاق
accident اتفاق
confederacies اتفاق
occurrence اتفاق
occurrences اتفاق
federal اتفاق
unity اتفاق
happening اتفاق
happenings اتفاق
events اتفاق
fluke اتفاق
confederations اتفاق
fortuity اتفاق
lague اتفاق
joinder اتفاق
togetherness اتفاق
occurence اتفاق
togtherness اتفاق
accidence اتفاق
accidentalism اتفاق
accidentalness اتفاق
hap اتفاق
Life is ten percent what happens to you and ninety percent how you respond to it. ده درصد از زندگی، اتفاقاتی است که برایتان می افتد و نود درصد باقی مانده زندگی واکنش شما به این اتفاقات است.
incidentally <adv.> برحسب اتفاق
chanced اتفاق افتادن
it happened اتفاق افتاد
hap اتفاق افتادن
chances اتفاق افتادن
fortuitism عقیده به اتفاق
to be played out [enacted] اتفاق افتادن
to play itself out اتفاق افتادن
befallen اتفاق افتادن
confederative اتفاق کننده
consensus of opinion اتفاق اراء
tide اتفاق افتادن
occurred <past-p.> اتفاق افتاده
disunion عدم اتفاق
acts of God اتفاق قهری
act of God اتفاق قهری
fall out اتفاق افتادن
accidentally <adv.> برحسب اتفاق
chance اتفاق افتادن
unison اتحاد اتفاق
befalling اتفاق افتادن
befall اتفاق افتادن
chancing اتفاق افتادن
occurs اتفاق افتادن
occurring اتفاق افتادن
occurred اتفاق افتادن
occur اتفاق افتادن
by happenstance <adv.> برحسب اتفاق
by hazard <adv.> برحسب اتفاق
coincidentally <adv.> برحسب اتفاق
fortuitously <adv.> برحسب اتفاق
befalls اتفاق افتادن
accidently <adv.> برحسب اتفاق
as it happens <adv.> برحسب اتفاق
supervention اتفاق ناگهانی
at random <adv.> برحسب اتفاق
by accident <adv.> برحسب اتفاق
by a coincidence <adv.> برحسب اتفاق
by chance <adv.> برحسب اتفاق
befell اتفاق افتادن
renewal of the convention تجدید اتفاق
happened <past-p.> اتفاق افتاده
unanimously به اتفاق اراء
come about اتفاق افتادن
come to pass اتفاق افتادن
consensus اتفاق اراء
unanimity اتفاق اراء
casualist معتقد به اتفاق
by a unanimous به اتفاق اراء
Accidentally . By chance. بر حسب اتفاق
Accompanied by. Together with . به اتفاق (همراه )
betide اتفاق افتادن
by a unanimity vote به اتفاق اراء
unanimity اتفاق ارا هم اوازی
by chance برحسب اتفاق یاتصادف
as one man به اتفاق مانند یک مرد
happens رخ دادن اتفاق افتادن
fortune اتفاق افتادن مقدرکردن
fortunes اتفاق افتادن مقدرکردن
happened رخ دادن اتفاق افتادن
happen رخ دادن اتفاق افتادن
consentaneous دارای اتفاق اراء
way the wind blows <idiom> چیزی که اتفاق میافتد
occurring رخ دادن یا اتفاق افتادن
occurred رخ دادن یا اتفاق افتادن
in the wind <idiom> بزودی اتفاق افتادن
occur رخ دادن یا اتفاق افتادن
hold breath منتظر یک اتفاق بودن
allopatric جداگانه اتفاق افتاده
What a coincidence ! چه تصادف ( اتفاق )عجیبی
sure thing <idiom> حتما اتفاق افتادن
previously زودتر اتفاق افتادن
It never occurred again دیگر اتفاق نیفتاد.
occurs رخ دادن یا اتفاق افتادن
it is bound to nappen مقدراست اتفاق بیافتد
fortuitously برحسب اتفاق اتفاقا
it is of frequent بسیار اتفاق میافتد
hazarding اتفاق در معرض مخاطره قراردادن
hazard اتفاق در معرض مخاطره قراردادن
hazarded اتفاق در معرض مخاطره قراردادن
Accidents wI'll happen . جلوی اتفاق رانتوان گرفت
coincided دریک زمان اتفاق افتادن
coinciding دریک زمان اتفاق افتادن
hazards اتفاق در معرض مخاطره قراردادن
coincides دریک زمان اتفاق افتادن
give اتفاق افتادن فدا کردن
coincide دریک زمان اتفاق افتادن
bay چه قبل اتفاق افتاده است
gives اتفاق افتادن فدا کردن
leaguer عضو مجمع اتفاق ملل
giving اتفاق افتادن فدا کردن
combinatorial explosion موقعیتی که به هنگام حل مسئله اتفاق میافتد
Should anything happen to me, ... <idiom> اگر اتفاق بدی افتاد برای من ...
incident ناگهان اتفاق افتادن فهور کردن
incidents ناگهان اتفاق افتادن فهور کردن
It took place under my very eyes. درست جلوی چشمم اتفاق افتاد
interrupts توقف رخ دادن چیزی که در حال اتفاق است
interrupting توقف رخ دادن چیزی که در حال اتفاق است
There's no danger of that happening again. خطری وجود ندارد که آن دوباره اتفاق بیافته.
contingent annuity پرداخت مقرری به علت اتفاق غیر مترقبه
interrupt توقف رخ دادن چیزی که در حال اتفاق است
cry over spilt milk <idiom> شکایت وناله از چیزی که بتازگی اتفاق افتاده
knowledge آنچه دانسته است
exclusive آنچه شامل نمیشود
constants آنچه تغییر نمیکند
constant آنچه تغییر نمیکند
circulating آنچه به راحتی می چرخد
the above was a summary آنچه دربالا گفته شد
the long and the short of it <idiom> آنچه گفتنی است
previous آنچه زودتر رخ میدهد
circulars آنچه در یک دایره می چرخد
protective آنچه حافظت میکند
producing آنچه تولید میکند
used آنچه جدید نیست
lightweights آنچه سنگین نیست
auxiliary آنچه کمک میکند
auxiliaries آنچه کمک میکند
lightweight آنچه سنگین نیست
incoming آنچه از خارج می آید
authentic آنچه درست است
circular آنچه در یک دایره می چرخد
unwanted آنچه لازم نیست
contiguous آنچه اثر می گذارد
biased آنچه اریب دارد
concert of europe اتفاق دولت بزرگ اروپا نسبت به مسائل سیاسی
pragmatism مصلحت گرایی روش فکری منسوب به ویلیام جیمز امریکایی که درمقابل تعریفی که فلسفه مابعدالطبیعه از حقیقت میکند به این شرح " مطابقت ذهن با واقعیت خارجی "تعریف جدیدی وضع نموده است به این شکل " ان چه درعمل مفید افتد حقیقت است "
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com