English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
English Persian
scratch hardness tester ازمایشگر سختی خراش
Other Matches
scratch hardness درجه سختی خراش
experimenters ازمایشگر
experimenter ازمایشگر
exprimenter ازمایشگر
cell tester ازمایشگر باطری
temper درجه سختی طبیعی حالت سختی بازپخت
tempered درجه سختی طبیعی حالت سختی بازپخت
tempers درجه سختی طبیعی حالت سختی بازپخت
scrapes خراش اثر خراش
scraping خراش اثر خراش
scrape خراش اثر خراش
scraped خراش اثر خراش
grazes خراش
scratch خراش
scratching خراش
scratched خراش
grazed خراش
scratches خراش
graze خراش
groove خراش
grooves خراش
abrasion خراش
irritations خراش
irritation خراش
rifts خراش
rift خراش
abrasions خراش
rasure خراش
scart خراش
scuffed صدای خراش
scratchy خراش دار
scuff خراش فرسایش
scuff صدای خراش
pricks خراش سوزن
pricking خراش سوزن
pricked خراش سوزن
prick خراش سوزن
scuffed خراش فرسایش
scuffing صدای خراش
sky scaper اسمان خراش
rase خراش دادن
attrition مالش خراش
disk crash خراش دیسک
prickly خراش دهنده
abradent الت خراش
scuffs خراش فرسایش
scuffs صدای خراش
scuffing خراش فرسایش
prickles خراش کوچک
prickled خراش کوچک
scotching چاک خراش
strigil بدن خراش
scotches چاک خراش
skyscrapers اسمان خراش
a bradent وسیله خراش
skyscraper اسمان خراش
sky scraper اسمان خراش
scotched چاک خراش
prickle خراش کوچک
scotch چاک خراش
stridently گوش خراش
high-rise آسمان خراش
strident گوش خراش
loud پر صدا گوش خراش
louder پر صدا گوش خراش
loudest پر صدا گوش خراش
irritants خراش اور دلخراش
irritant خراش اور دلخراش
raspy دارای صدای گوش خراش
to strip the paint off the wall رنگ را از دیوار [با خراش] کندن
stridulous or lant دارای صدای گوش خراش
pricked خلیدن باچیز نوک تیز فروکردن خراش دادن
pricking خلیدن باچیز نوک تیز فروکردن خراش دادن
prick خلیدن باچیز نوک تیز فروکردن خراش دادن
pricks خلیدن باچیز نوک تیز فروکردن خراش دادن
flintiness سختی
odburacy سختی
inexorability سختی
grievousness سختی
hard lines سختی
aggravation سختی
arduousness سختی
buckram سختی
astingency سختی
hardily به سختی
hardiness سختی
hardness of water سختی اب
rigor سختی
rigorism سختی
rigorousness سختی
roughing سختی
terribleness سختی
sternness سختی
strictness سختی
steeliness سختی
oppressiveness سختی
long suffering سختی کش
impenetrableness سختی
implacability سختی
inclemency سختی
induration سختی
inexpiableness سختی
intenseness سختی
intension سختی
intolerableness سختی
intractability سختی
soreness سختی
adamancy سختی
hardship سختی
austerity سختی
rigours سختی
rigour سختی
hardness سختی
heavily به سختی
inflexibility سختی
difficulty سختی
difficulties سختی
hardships سختی
rigidity سختی
toughness سختی
tenacity سختی
privation سختی
privations سختی
duress سختی
stiffness سختی
rigors سختی
violence سختی
seriously به سختی
intensity سختی
adamancy سر سختی
severity سختی
softens سختی را گرفتن
strain hardness سختی درجه
softened سختی را گرفتن
sclerometer سختی سنج
solidity استواری سختی
refractorily باسر سختی
rebound hardness سختی جهشی
hardly any به سختی هیچ [هر]
stubbornly از روی سر سختی
stubbornness سر سختی لجاجت
permanent hardness of water سختی دایم اب
permanent hardness سختی دائمی
I hardly ate من تو را سختی خوردم
water hardness درجه سختی آب
temporary hardness سختی موقت
life of privation زندگی در سختی
to suffer hardship سختی کشیدن
granite سختی استحکام
thermosetting سختی پذیر
tenacity coefficient ضریب سختی
duration سختی بقاء
strain hardness سختی کشی
softener کاهنده سختی اب
resistance سختی مخالفت
soften سختی را گرفتن
gameness جان سختی
hardness test ازمایش سختی
irreconcilability سختی در عقیده
addle سختی گرفتاری
imperviousness سختی بی اعتنائی
hardenability قابلیت سختی
durometer سختی سنج
depth of hardening zone عمق سختی
depth of case عمق سختی
graveness عبوسی سختی
irreconcilableness سختی در عقیده
painfulness زحمت سختی
acataposis سختی بلع
impact hardness سختی برخورد
narrow circumstances تنگی سختی
eburnation عاجی سختی
asperity سختی ترشی
the violence of a wind سختی یاتندی باد
hardness testing machine دستگاه ازمایش سختی
thermoset پلاستیک سختی ناپذیر
come down hard on <idiom> به سختی تنبه کردن
go for broke <idiom> به سختی تلاش کردن
It was raining hard. باران سختی می با رید
nip and tuck <idiom> به سختی تمام کردن
stressing سختی پریشان کردن
to rub through or along با سختی بسر بردن
eke out <idiom> به سختی بدست آوردن
to escape with life and limb سختی رهایی جستن
thrust hardness درجه سختی فشاری
heavy fighting is in progress جنگ سختی جریان
quenching ترساندن درجه سختی
to start with difficulty به سختی روشن شدن
hardly a child anymore دیگر به سختی بچه ای
brinell hardness number ضریب سختی برینل
rebound hardness test ازمایش سختی جهشی
red hardness سختی گرم سرخ
stress سختی پریشان کردن
stresses سختی پریشان کردن
rockwell hardness test ازمایش سختی راک ول
vickers hardness test ازمایش سختی ویکرز
thermoplastics پلاستیک سختی ناپذیر
scleroscope hardness دستگاه سختی سنج
drop hardness test ازمایش سختی سقوطی
to plow [one's way] through something [American English] با سختی در کاری جلو رفتن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com