English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (2 milliseconds)
English Persian
Time hangs heavily on my hands. از زور بیکاری حوصله ام سر رفته
Other Matches
iam bored حوصله ام سر رفته
To be patient. To bear up. حوصله کردن ( حوصله بخرج دادن )
natural rate hypothesis فرضیهای که بر اساس ان یک حداقل نرخ بیکاری وجود دارد که چنانچه میزان بیکاری از این حد کمتر شود در این صورت تورم با شتاب بیشتری افزایش می یابد . در این نرخ طبیعی بیکاری
unemployment compensation پرداختی در زمان بیکاری پرداخت کمکی در زمان بیکاری
damped wave موجی که دامنه ان رفته رفته کاهش میابد
okuns law براساس این قانون رابطه نزدیکی بین تغییرات نرخ بیکاری وافزایش تولید واقعی وجوددارد . اوکان نشان میدهد که در امریکا برای کاهش 1درصد نرخ بیکاری تولیدواقعی باید معادل 3درصدافزایش یابد
critical mach number عدد ماخی که در ان جریانهای شتابدار اطراف یک جسم دربعضی نقاط رفته رفته به سرعتهای مافوق صوت میرسند
The sun has set (hadd set). آفتاب رفته است ( رفته بود )
to peter out رفته رفته کوچک شدن
dwindling رفته رفته کوچک شدن
dwindle رفته رفته کوچک شدن
dwindled رفته رفته کوچک شدن
dwindles رفته رفته کوچک شدن
moods حوصله
mood حوصله
short-tempered کم حوصله
impatient بی حوصله
forbearing با حوصله
self-contained با حوصله
craw حوصله
of little patience کم حوصله
i cannot bear him حوصله او را ندارم
self contained با حوصله محتاط
it irks me حوصله ام سررفت
have patience with me با من حوصله کنید
i am fed up حوصله ام سر رفت
He exhausted(taxed)my patience.I got fed up with him. حوصله ام را بسر آورد
to contain one self خود داری یا حوصله کردن
Be patient . صبر داشته باش ( حوصله کن )
I cant be bothered. bother the flies! برو بابا حوصله داری !
to have patience تاب اوردن حوصله داشتن
If you don't feel like it, (you can) just stop. اگر حوصله این کار را نداری خوب دست بردار ازش.
sloth بیکاری
idless بیکاری
inoccupation بیکاری
unemployment بیکاری
vacation بیکاری
idly به بیکاری
vacations بیکاری
idleness بیکاری
hidden unemployment بیکاری پنهان
jobless وابسته به بیکاری
an off day روز بیکاری
structural unemployment بیکاری ساختاری
unemployment insurance بیمه بیکاری
idle hours ساعتهای بیکاری
voluntary unemployment بیکاری ارادی
unemployment inflation dilemma معمای بیکاری
structural unemployment بیکاری بنیادی
disguised unemployment بیکاری پنهان
disguised unemployment بیکاری نامرئی
cyclical unemployment بیکاری دورانی
cyclical unemployment بیکاری ادواری
frictional unemployment بیکاری اصطکاکی
chronic unemployment بیکاری مزمن
technological unemployment بیکاری فنی
seasonal unemployment بیکاری فصلی
intellectual unemployment بیکاری تحصیلکرده ها
mass unemployment بیکاری انبوه
marginal unemployment بیکاری نهائی
latency زمان بیکاری
down time زمان بیکاری
rate of unemployment نرخ بیکاری
In ones spare time . دروقت بیکاری
unemployment rate نرخ بیکاری
residual unemployment بیکاری باقیمانده
off hours ساعات بیکاری
natural unemployment rate نرخ بیکاری طبیعی
quantity of leisure مقدار ساعات بیکاری
kief بنگ کیف بیکاری
dole حق بیمه ایام بیکاری
idleness بیکاری تنبلی بطالت
inactively از روی بیکاری بطورغیرفعال
unemployment fund صندوق تامین بیکاری
involuntary unemployment بیکاری غیر ارادی
vacant hours ساعات بیکاری یا فراغت
idlesse بیکاری تنبلی بطالت
lay off فصل کم کاری دوره بیکاری
idle time دوره فترت زمان بیکاری
technological unemployment بیکاری ناشی ازپیشرفتهای فنی
inflationary gap بیکاری مطلقا" وجودنداشته باشد
unemployment benefit کمک دریافتی در دوران بیکاری
leisure hours ساعات فراغت یا بیکاری هنگام فرصت
trade off between inflation and رابطه جانشینی بین تورم و بیکاری
I am obsessed by fear of unemployment . تنها فکرم نگرانی از بیکاری ( عدم اشتغال ) است
man a bout town ادم بیکاری که همیشه به باشگاه و نمایشگاههای شهر میرود
frictional unemployment بیکاری کوتاه مدت که در نتیجه تحرک ناقص نیروی کار
mondayish بیحال در روز دوشنبه بواسطه بیکاری یکشنبه خسته از کار
gradually <adv.> رفته رفته
inchmeal رفته رفته
departed رفته
in process of time رفته رفته
short tempered از جا در رفته
gradually رفته رفته
frenetical از جا در رفته
thrawart در رفته
by inches رفته رفته
bit by bit <adv.> رفته رفته
dislocated در رفته
by degrees <adv.> رفته رفته
phillips curve شکلی غیرخطی بوده و در حقیقت نشان میدهد که یک رابطه جانشینی بین تورم و بیکاری وجود دارد
deployed <adj.> <past-p.> بکار رفته
on a par روی هم رفته
inserted <adj.> <past-p.> بکار رفته
retreating forehead پیشانی تو رفته
installed <adj.> <past-p.> بکار رفته
by and large <idiom> روی هم رفته
unbridle مهاردر رفته
I'm glad he's gone. خوشحالم که او رفته.
gone <adj.> از دست رفته
deep-set فرو رفته
smudgier رنگ و رو رفته
smudgiest رنگ و رو رفته
smudgy رنگ و رو رفته
weatherbeaten رنگ و رو رفته
cavetto [پخی تو رفته]
applied <adj.> <past-p.> بکار رفته
extinct ازبین رفته
off shade رنگ رفته
on average [on av.] روی هم رفته
averaged روی هم رفته
appointed <adj.> <past-p.> بکار رفته
truncated soil خاک رو رفته
pulled تحلیل رفته
overalls رویهم رفته
day a day روی هم رفته
overall رویهم رفته
pallid رنگ رفته
exhausted تحلیل رفته
red-hot ازجادر رفته
he knew that i had gone او میدانست که من رفته ام
away غایب رفته
jitters از کوره در رفته
averagly روی هم رفته
emaciated گوشت رفته
sunken فرو رفته
defunct ازبین رفته
windswept بر باد رفته
frenzied ازجا در رفته
all in all روی هم رفته
all told روی هم رفته
consumptives تحلیل رفته
consumptive تحلیل رفته
frantic ازکوره در رفته
overseen غلط رفته
i have been to paris پاریس رفته ام
altogether روی هم رفته
neater شسته و رفته
neatest شسته و رفته
average روی هم رفته
averaged روی هم رفته
averages روی هم رفته
neat شسته و رفته
it has escaped my remembrance از خاطرم رفته
averaging روی هم رفته
first and last روی هم رفته
chafed پوست رفته
in the lump روی هم رفته
madding از کوره در رفته
in the a روی هم رفته
He is on leave of absence . مرخصی رفته است
As limp as a rag. شل واز حال رفته
Have you been there recently (lately) تازگیها آنجا رفته ای ؟
The child [kid,baby] has taken after her mother. بچه به مادرش رفته.
neat شسته و رفته مرتب
I feel pins and needles in my foot. پایم خواب رفته
lost از دست رفته ضایع
neater شسته و رفته مرتب
go out the window <idiom> اثرش از بین رفته
paler رنگ رفته بی نور
powers توان از دست رفته
washed up بکلی تحلیل رفته
pale رنگ رفته بی نور
powering توان از دست رفته
powered توان از دست رفته
tacky رنگ ورو رفته
power توان از دست رفته
palest رنگ رفته بی نور
ha-ha دیوار فرو رفته
neatest شسته و رفته مرتب
Vanished(shattered, dashed) hopes. امیدها ی بر باد رفته
you are mistaken خطا رفته اید
he must have gone باید رفته باشد
saddle nose بینی فرو رفته
what is done cannot be undone اب رفته بجوی برنمیگردد
furibund اشفته ازجادر رفته
forged side سطح فرو رفته
revendication استردادزمین ازدست رفته
retreating chin چانه عقب رفته
we cannot undo the past اب رفته بجوی برنمیگردد
advanced pawn پیاده پیش رفته
he is off to the war رفته است به جنگ
income forgone درامداز دست رفته
lost chain زنجیره از دست رفته
sunken eyes چشمان فرو رفته
lorn از دست رفته بربادرفته
immersed in debt فرو رفته در فرض
up to the ears غرق سرا پا فرو رفته
the cork went off with apop چوب پنبه در رفته تپ صداکرد
lost از دست رفته تلف شده
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com