English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (10 milliseconds)
English Persian
ophthalmoscope اسباب معاینه ته چشم ته چشم بین
Search result with all words
gastroscope اسباب معاینه داخلی معده وسیله مشاهده داخل معده
Other Matches
inspects معاینه
inspection معاینه
observation معاینه
examination معاینه
examinations معاینه
observations معاینه
inspecting معاینه
inspected معاینه
observantion معاینه
inspect معاینه
visited مسافرت معاینه
palp معاینه بساوشی
inspection بازدید معاینه
otoscopy معاینه گوش
mental examination معاینه روانی
visit مسافرت معاینه
observing معاینه کردن
visits مسافرت معاینه
examinations رسیدگی معاینه
examination بازرسی معاینه
observed معاینه کردن
observes معاینه کردن
site inspection معاینه محل
to see eye to eye معاینه دیدن
retinoscopy معاینه شبکیه
radiographic inspection معاینه رونتگن
psychiatric examination معاینه روانپزشکی
postmortem معاینه پس از مرگ
palpation معاینه با دست
palpate معاینه بساوشی
examination معاینه کردن
examination رسیدگی معاینه
examinations بازرسی معاینه
examinations معاینه کردن
observe معاینه کردن
seach معاینه کردن
test معاینه کردن
tested معاینه کردن
tests معاینه کردن
abdominoscopy معاینه شکم
look over معاینه کردن
check up معاینه کردن
auscultate معاینه کردن
checkup معاینه عمومی
gastroscopy معاینه معده
introspectively بطریق معاینه نفس
super visum corporis گزارش معاینه جسد
rhinoscopy معاینه بینی و حنجره
technical inspection معاینه فنی [خودرو]
observations معاینه وبررسی کردن
ophthalmoscopy معاینه چشم و شبکیه
observation معاینه وبررسی کردن
proctoscope الت معاینه روده راست
roentgenoscopy معاینه بوسیله اشعه مجهول
stethoscopy معاینه بوسیله گوشی طبی
laryngoscope دستگاه مخصوص معاینه حنجره
hepatoscopy معاینه کبد غیبگویی بادیدن جگر
roentgenoscope دستگاه معاینه بوسیله اشعه مجهول
Never look a gift horse in the mouth. <proverb> دهان اسب پیشکشى را هرگز معاینه نکن .
tromsillumination معاینه اندامی بوسیله انداختن روشنایی زیاد بر روی ان
speculum اینه طبی یاسپکولوم وسیله معاینه از طریق سوراخهای بدن
rigs اسباب
rigged اسباب
rig اسباب
mountings اسباب
free handed بی اسباب
free hand بی اسباب
device اسباب
dixings اسباب
geap اسباب
accouterment اسباب
instrumentally با اسباب
lash up اسباب
fixings اسباب
tool اسباب
apparatus اسباب
article اسباب
articles اسباب
devices اسباب
apparel اسباب
instrument اسباب
appliance اسباب
tackled اسباب
gadget اسباب
gadgets اسباب
tackle اسباب
doodads اسباب
doodad اسباب
whigmaleerie اسباب
whigmaleery اسباب
freehand بی اسباب
removers اسباب کش
remover اسباب کش
appliances اسباب
traps اسباب
outfits اسباب
contrivance اسباب
tackles اسباب
contrivances اسباب
things اسباب
rigging اسباب
contraption اسباب
outfit اسباب
contraptions اسباب
valuables اسباب
tackling اسباب
malice اسباب چینی
conspiracy اسباب چینی
moves اسباب کشی
move اسباب کشی
inconveniencing اسباب زحمت
engine موتور اسباب
conspiracies اسباب چینی
inconvenience اسباب زحمت
furniture سامان اسباب
impedimenta اسباب تاخیرحرکت
inconvenienced اسباب زحمت
inconveniences اسباب زحمت
slides اسباب لغزنده
gear اسباب لوازم
slide اسباب لغزنده
crimper اسباب فردادن مو
inhalator اسباب استنشاق
causes of revelation اسباب نزول
caboodle اسباب سفر
drag اسباب لایروبی
dragged اسباب لایروبی
disfurnish بی اسباب کردن
drags اسباب لایروبی
discommodity اسباب زحمت
fittings and fixtures اسباب و اثاثه
appurtenance اسباب جهاز
moved اسباب کشی
fishing gear اسباب ماهیگیری
gears اسباب لوازم
enginery اسباب جنگی
exerciser اسباب ورزش
purofier اسباب پاک کن
implement اسباب اجراء
kit اسباب کار
appliance اسباب کار
playthings اسباب بازی
plaything اسباب بازی
appliances اسباب کار
kits اسباب کار
toys اسباب بازی
paraphernalia اسباب لوازم
(be) put out <idiom> اسباب زحمت
resonator اسباب ارتعاش
spared اسباب یدکی
spare اسباب یدکی
trocar اسباب بزل
rectifier اسباب تقطیر
dumbbells اسباب ورزشی
implemented اسباب اجراء
dumbbell اسباب ورزشی
implementing اسباب اجراء
stamper اسباب کوبیدن
military device اسباب ارتشی
geared اسباب لوازم
Luggage اسباب و اثاثیه
toy اسباب بازی
utensils وسایل اسباب
utensil وسایل اسباب
tools اسباب کار
implements اسباب اجراء
thing اسباب دارایی
take your w to another room اسباب کارخودراباطاق دیگرببرید
to put to inconvenience اسباب زحمت شدن
to form a plot اسباب چینی کردن
surveying insatrument اسباب نقشه برداری
spurtle اسباب اتش همزن
toyer سازنده اسباب بازی
hatcher اسباب جوجه گیری
purofier اسباب تصفیه گاز
bauble اسباب بازی بچه
toylike مثل اسباب بازی
this luggage این اسباب و اثاثیه
luggage van واگن اسباب و اثاثیه
to shift to the new building اسباب کشی کردن
move house اسباب کشی کردن
moonlight fliting اسباب کشی شبانه
lay out اسباب خرده ریز
mathematical instrument اسباب نگاره کشی
vinifacteur اسباب شراب سازی
trangam اسباب عجیب وغریب
instrumental drawing نقشه کشی با اسباب
piano player اسباب پیانو زنی
peelers اسباب پوست کن پلیس
powder puff اسباب پودر زنی
powder puffs اسباب پودر زنی
moves اسباب کشی کردن
leeches اسباب خون گیری
device دستگاه اسباب وسیله
devices دستگاه اسباب وسیله
apparatus اسباب و وسایل ژیمناستیک
moved اسباب کشی کردن
encumbering اسباب زحمت شدن
baubles اسباب بازی بچه
encumbrances اسباب زحمت گرفتاری
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com