Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (2 milliseconds)
English
Persian
favoritism
استثناء قائل شدن نسبت بکسی
Other Matches
make an exception
استثناء قائل شدن
prejudice agaiast a person
غرض نسبت بکسی از روی تعصب
to think highliy of any one
نسبت بکسی خوش بین بودن
p in favour of a person
تمایل بی جهت نسبت بکسی طرفداری تعصب امیزازکسی
exception
استثناء
exceptions
استثناء
exclusion
استثناء
leverage
نسبت بدهی به دارائی خالص تغییر نسبت غیر معین
exemption
استثناء بخشودگی
reservations
قید استثناء
for once
یکبار استثناء
reservation
قید استثناء
excludable
قابل استثناء
divide exception
استثناء تقسیم
as a special exception
<adv.>
بطور استثناء
just for once
یکبار استثناء
unexceptionable
استثناء ناپذیر
by way of exception
بطور استثناء
lift fan
توربوفنی که با نسبت کنارگذارزیاد تنها بمنظور افزایش نسبت برا به تراست بکاررود
ohm's law
جریان در یک مدار با ولتاژ نسبت مستقیم وبا مقاومت نسبت عکس دارد
there is no exception to that rule
ان قانون استثناء ندارد
An exception is ...
میان استثناء ... است.
liftjet
توربوفن یا توربوجتی بسیارسبک وزنی با نسبت کنارگذرکم که تنها بمنظور افزایش نسبت برا به تراست بکارمیرود
attributable
قابل نسبت دادن نسبت دادنی
prorata
برحسب نسبت معین بهمان نسبت
nationallism
مکتب ملیت اعتقاد به برتری یک ملت نسبت به ملل دیگر و لزوم وفاداری مطلق هر تابع نسبت به ملیت خود
rio treaty
پیمان منعقد بین کلیه کشورهای نیمکره غربی به استثناء کانادا
teller
قائل
tellers
قائل
euhemerism
قائل شدن
ditheist
قائل بدوخدا
discriminator
قائل به تبعیض
disallows
قائل نشدن
disallowing
قائل نشدن
disallow
قائل نشدن
disallowed
قائل نشدن
valuers
ارزش قائل شونده
price
بها قائل شدن
discriminate
تبعیض قائل شدن
forejudge
تبعیض قائل شدن
i maintain
قائل هستم به اینکه ...
prices
بها قائل شدن
forjudge
تبعیض قائل شدن
to d. a distinction
فرقی قائل شدن
discriminates
تبعیض قائل شدن
valuer
ارزش قائل شونده
discriminated
تبعیض قائل شدن
snap a person's head off
بکسی پریدن
to give ones heart to a person
دل بکسی دادن
snap a person's nose off
بکسی پریدن
to face any one down
بکسی تشرزدن
drop by
بکسی سر زدن
to spat at
تف بکسی انداختن
to run across or against
بکسی تاخت
to ride one down
سواره بکسی
to play a trick on any one
بکسی حیله
to play one f.
بکسی ناروزدن
demur
استثنا قائل شدن تاخیر
stand in awe of
<idiom>
احترام قائل شدن برای
segregating
تبعیض نژادی قائل شدن
overvaluing
بیش از حد ارزش قائل شدن
overvalues
بیش از حد ارزش قائل شدن
externalizing
واقعیت خارجی قائل شدن
overvalued
بیش از حد ارزش قائل شدن
overvalue
بیش از حد ارزش قائل شدن
preferentially
با قائل شدن حقوق امتیازی
demurs
استثنا قائل شدن تاخیر
demurring
استثنا قائل شدن تاخیر
to make an exception
استثنا کردن یا قائل شدن
valorize
ارزش قائل شدن برای
demurred
استثنا قائل شدن تاخیر
externalised
واقعیت خارجی قائل شدن
externalises
واقعیت خارجی قائل شدن
externalising
واقعیت خارجی قائل شدن
deification
قائل به الوهیت شخص یاچیزی
externalized
واقعیت خارجی قائل شدن
dualize
دوتاداشتن از اثنویت قائل شدن
segregate
تبعیض نژادی قائل شدن
externalizes
واقعیت خارجی قائل شدن
segregates
تبعیض نژادی قائل شدن
externalize
واقعیت خارجی قائل شدن
to believe in a person
بکسی ایمان اوردن
bequeaths
بکسی واگذار کردن
bequeathing
بکسی واگذار کردن
to give heed to any one
بکسی اعتنایاتوجه کردن
to paddle one's own canoe
کار بکسی نداشتن
to take pity on any one
بکسی رحم کردن
to give one the knee
بکسی تواضع کردن
to give one the knee
بکسی تعظیم کردن
serve one a trick
بکسی حیله زدن
to read one a lesson
بکسی نصیحت کردن
Dont you dare tell anyone .
مبادا بکسی بگویی
to serve one a trick
بکسی حیله زدن
to yearn to
بکسی اشتیاق داشتن
bequeath
بکسی واگذار کردن
To spit at someone (something).
بکسی (چیزی ) تف کردن
to do make or pay obeisance to
بکسی احترام گزاردن
bequeathed
بکسی واگذار کردن
to tread on somebody's foot
<idiom>
برای کسی تبعیض قائل شدن
specify
جنبه خاصی قائل شدن برای
specifies
جنبه خاصی قائل شدن برای
deifying
پرستیدن مقام الوهیت قائل شدن
monolater
قائل بچند خداو پرستنده یکی
deify
پرستیدن مقام الوهیت قائل شدن
specifying
جنبه خاصی قائل شدن برای
deifies
پرستیدن مقام الوهیت قائل شدن
deified
پرستیدن مقام الوهیت قائل شدن
To set a limit to everything.
برای هر چیزی حدی قائل شدن
euhemerize
اساس تاریخی قائل شدن برای
to hold somebody in esteem
برای کسی احترام قائل شدن
retaliates
عین چیزی را بکسی برگرداندن
to pelt some one with stones
باسنگ بکسی حمله کردن
to pelt some one with stones
سنگ بکسی پرت کردن
retaliating
عین چیزی را بکسی برگرداندن
to serve notice on a person
رسما بکسی اخطار کردن
to ply any one with drink
باصرارنوشابه بکسی تعارف کردن
to give one the straight tip
محرمانه چیزیرا بکسی خبردادن
toincrease any one's salary
اضافه حقوق بکسی دادن
retaliate
عین چیزی را بکسی برگرداندن
toa the life of a person
سوء قصدنسبت بکسی کردن
retaliated
عین چیزی را بکسی برگرداندن
to put a slur on any one
لکه بدنامی بکسی چسباندن
deride
بکسی خندیدن استهزاء کردن
pull through
در سختی بکسی کمک کردن
to run upon any one
بکسی برخورد یا تصادف کردن
derided
بکسی خندیدن استهزاء کردن
derides
بکسی خندیدن استهزاء کردن
deriding
بکسی خندیدن استهزاء کردن
heteroplasty
پیوندبافته کسی بکسی دیگر
anthropomorphism
قائل شدن جنبه انسانی برای خدا
anthropomorphize
جنبه انسانی برای خدا قائل شدن
To look fondly at someone .
با نظر خریداری بکسی نگاه کردن
to swear tre sonagainstany one
سوگند برای خیانت بکسی خوردن
to snap one's nose or head off
بکسی پریدن واوقات تلخی کردن
To give somebody a few days grace .
بکسی چند روز مهلت دادن
to have recourse to a person
بکسی توسل جستن یامتوسل شدن
to bechon to a person to come
اشاره بکسی کردن برای دعوت وی
to do make or pay obeisance to
بکسی تواضع یا باسر سلام کردن
to serve a legal p on any one
ورقه قانونی بکسی ابلاغ کردن
prize
غنیمت ارزش بسیار قائل شدن مغتنم شمردن
prized
غنیمت ارزش بسیار قائل شدن مغتنم شمردن
prizing
غنیمت ارزش بسیار قائل شدن مغتنم شمردن
prizes
غنیمت ارزش بسیار قائل شدن مغتنم شمردن
to show one out
راه بیرون رفتن را بکسی نشان دادن
It is for your own ears.
پیش خودت بماند ( بکسی چیزی نگه )
patenting
امتیازیاحق انحصاری بکسی دادن اعطا کردن
patent
امتیازیاحق انحصاری بکسی دادن اعطا کردن
to palm off a thing on aperson
چیزیرا با تردستی بکسی رساندن یابراوتحمیل کردن
patented
امتیازیاحق انحصاری بکسی دادن اعطا کردن
to run in to a person
دیدنی مختصر از کسی کردن بکسی سرزدن
patents
امتیازیاحق انحصاری بکسی دادن اعطا کردن
indian giver
کسی که چیزی بکسی میدهد وبعد انرا پس میگیرد
incommunicableness
چیزی که نتوان بکسی گفت یابا اودرمیان گذارد
incommunicability
چگونگی چیزی که نتوان بکسی گفت یا با اودرمیان گذارد
imposition of hands
هنگام دادن ماموریت روحانی بکسی یادعا کردن به وی
to stand in one's light
جلو روشنائی کسی را گرفتن مجال ترقی بکسی ندادن
pious fraud
حیلهای که به دستاویزمذهبی برای مقاصد پیک مذهبی بکسی بزنند
ritualize
رسمی و تشریفاتی کردن شعائر دینی رابجا اوردن قائل به تشریفات شدن
nonmonetarists
ان دسته از اقتصاددانانی هستندکه برای سیاستهای مالی کارائی بیشتری قائل هستند
luck penny
پولی که بطور دست لاف هنگام خرید و فروش بکسی بدهند
luck money
پولی که بطور دست لاف هنگام خرید و فروش بکسی بدهند
universal legacy
وصیتی که دران موصی جهت تسلیم موردوصیت به ورثه شرطی قائل نشده باشد
blue flag
پرچم ابی برای علامت دادن بکسی که اتومبیل دیگری بدنبال و نزدیک اوست تا راه بدهد
to lay violent handsonany one
اعمال زورنسبت بکسی کردن دست زوربرکسی دراز کردن
to follow any ones example
سرمشق کسیراپیروی کردن بکسی تاسی کردن
differentiate
فرق گذاشتن فرق قائل شدن
differentiates
فرق گذاشتن فرق قائل شدن
differentiating
فرق گذاشتن فرق قائل شدن
reprisal
در معنی سیاسی یکی از وسایلی است که دولتهابرای مجبور کردن طرف به حل مسالمت امیز اختلافات به ان متوسل می شوند در این حالت هر دولت روشها واعمال ممکنه را به استثناء عملیات نظامی برای وادارکردن طرف به تسلیم به نظرخود به کار می برد
reprisals
در معنی سیاسی یکی از وسایلی است که دولتهابرای مجبور کردن طرف به حل مسالمت امیز اختلافات به ان متوسل می شوند در این حالت هر دولت روشها واعمال ممکنه را به استثناء عملیات نظامی برای وادارکردن طرف به تسلیم به نظرخود به کار می برد
in proprotion to
نسبت به
in regard of
نسبت به
in regard to
نسبت به
in connexion with
نسبت به
ratios
نسبت
the rat of to
نسبت دو به سه
in respect of
نسبت به
kinship
نسبت
cognation
نسبت
relational
نسبت
in the ratio of
به نسبت
as compared to
نسبت به
apropos of
نسبت به
in respect of
به نسبت
in relation to
نسبت به
proportional
به نسبت
In what proportion ?
به چه نسبت ؟
respect
نسبت
respects
نسبت
rates
نسبت
to
تا نسبت به
rate
نسبت
t ratio
نسبت تی
bearing
نسبت
with respect to
نسبت به
In the ration lf one to ten .
به نسبت یک به ده
than
نسبت به
relation
نسبت
uncross
نسبت
formats
نسبت
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com