English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (41 milliseconds)
English Persian
systematization اسلوبی کردن همست کاری
Other Matches
systemize دارای همست کردن
systems همست
system همست
systematic همست دار
systematic قاعده دار با همست
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
primming بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
tempering (metallurgy) بازپخت [سخت گردانی] [دوباره گرم کردن پس ازسرد کردن] [فلز کاری]
torching کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torch کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
blow torch کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torches کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
to know the ropes راههای کاری را بلد بودن لم کاری رادانستن
torched کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
overpersuade کسی را بر خلاف میلش به کردن کاری وادار کردن
bumble اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumbles اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
To do something slapdash. کاری را سرهم بندی کردن ( سمبل کردن )
whitewash سفید کاری کردن ماست مالی کردن
bumbled اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
pence for any thing میل بچیزی یا کاری یااستعدادبرای کاری
stringing خطوط خاتم کاری و منبت کاری
reforested مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforesting مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforest مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforests مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reconditioned نو کاری کردن
reconditions نو کاری کردن
recondition نو کاری کردن
habitual way of doing anything کردن کاری
stucco گچ کاری کردن
primed تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
gardens درخت کاری کردن باغبانی کردن
prime تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
enforcing مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforces مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforce مجبور کردن وادار کردن به کاری
mess :شلوغ کاری کردن الوده کردن
enforced مجبور کردن وادار کردن به کاری
messes :شلوغ کاری کردن الوده کردن
primes تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
garden درخت کاری کردن باغبانی کردن
engraves کنده کاری کردن در حکاکی کردن
gardened درخت کاری کردن باغبانی کردن
engraved کنده کاری کردن در حکاکی کردن
engrave کنده کاری کردن در حکاکی کردن
plaster گچ کاری کردن اندود
plasters گچ کاری کردن اندود
keen set for doing anything ارزومند کردن کاری
to intervene in an affair در کاری مداخله کردن
blackjack مجبوربانجام کاری کردن
adventurism اقدام به کاری کردن
inlays خاتم کاری کردن
stick with <idiom> دنبال کردن کاری
keen set for doing anything مشتاق کردن کاری
stunt شیرین کاری کردن
spackle بتونه کاری کردن
to start out to do something قصد کاری را کردن
stunts شیرین کاری کردن
contract مقاطعه کاری کردن
lubrication روغن کاری کردن
inlay خاتم کاری کردن
stunting شیرین کاری کردن
inlaying خاتم کاری کردن
mind to do a thing متمایل کردن به کاری
manipulation دست کاری کردن
go near to do something تقریبا کاری را کردن
hammer چکش کاری کردن
carvings کنده کاری کردن
carves کنده کاری کردن
rodeos سوار کاری کردن
rodeo سوار کاری کردن
flourish زینت کاری کردن
calker بتونه کاری کردن
the proper time to do a thing برای کردن کاری
carved کنده کاری کردن
hammered چکش کاری کردن
flourished زینت کاری کردن
carve کنده کاری کردن
flourishes زینت کاری کردن
granulate چکش کاری کردن
To perform a feat. شیرین کاری کردن
hammers چکش کاری کردن
enamel مینا کاری کردن
To make assurance doubly sure . To leave nothing to chance. To take every precaution . محکم کاری کردن
splays منبت کاری کردن
splaying منبت کاری کردن
splayed منبت کاری کردن
purfle منبت کاری کردن
splay منبت کاری کردن
to touch up دست کاری کردن
shyster دغل کاری کردن
To do something on purpose ( deliberately ). از قصد کاری را کردن
refashion دست کاری کردن
to brush over دست کاری کردن
to stop [doing something] توقف کردن [از انجام کاری]
to run the show در کاری اختیار داری کردن
prone to do something آماده برای کردن کاری
bossed برجسته کاری ریاست کردن بر
To do something in a pique . از روی لج ولجبازی کاری را کردن
walk out کاری راناگهان ترک کردن
To come to blows with someone . با کسی کتک کاری کردن
to egg [on] تحریک [به کاری ناعاقلانه] کردن
lime با اهک کاری سفید کردن
limes با اهک کاری سفید کردن
back to the drawing board <idiom> کاری را از اول شروع کردن
job ایوب مقاطعه کاری کردن
jobs ایوب مقاطعه کاری کردن
end up <idiom> پایان ،بلاخره کاری کردن
lift a finger (hand) <idiom> کاری بکن ،کمک کردن
give someone a hand <idiom> با کاری به کسی کمک کردن
to incite somebody to something کسی را به کاری تحریک کردن
on your own خودم تنهایی [کاری را کردن]
p in power to do something عدم نیروبرای کردن کاری
to take trouble to do anything زحمت کردن کاری را بخوددادن
the right way to do a thing صحیح برای کردن کاری
service ماشینی راتعمیروروغن کاری کردن
to have a finger in every pie درهمه کاری دخالت کردن
to keep regular hours هر کاری را درساعت معین کردن
bossing برجسته کاری ریاست کردن بر
bosses برجسته کاری ریاست کردن بر
to omit doing a thing از کاری فروگذار یا غفلت کردن
serviced ماشینی راتعمیروروغن کاری کردن
boss برجسته کاری ریاست کردن بر
step in مداخله بیجا در کاری کردن
to persuade somebody of something کسی را متقاعد به کاری کردن
glid تذهیب کاری [در زمینه فرش بوسیله نخ طلا، نقره و یا جواهرات. نوعی از این تذهیب کاری به صوفی بافی معروف است.]
specialises ویژه کاری کردن متخصص شدن
specialising ویژه کاری کردن متخصص شدن
specialize ویژه کاری کردن متخصص شدن
specializes ویژه کاری کردن متخصص شدن
specializing ویژه کاری کردن متخصص شدن
oversold بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
force مجبور کردن کسی به انجام کاری
forcing مجبور کردن کسی به انجام کاری
To settle the issue one way or the other. تکلیف کاری راروشن ( یکسره ) کردن
to work by candle light شب کاری کردن دود چراغ خوردن
afterthought چاره اندیشی برای کاری پس از کردن آن
It wI'll boomerang. کاری را بر حسب شوخی وتفریح کردن
see to (something) <idiom> شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
to goad somebody doing something کسی را به انجام کاری تحریک کردن
to invite somebody to do something از کسی تقاضا انجام کاری را کردن
forces مجبور کردن کسی به انجام کاری
trick someone into doing somethings با حیله کسی را وادار به کاری کردن
to goad somebody into something کسی را به انجام کاری تحریک کردن
fillet تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
to seek a position جستجوی کاریامقامی کردن پی کاری گشتن
to get cracking شروع کردن [به کاری] [اصطلاح روزمره]
filet تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
to engage in something [in doing] something خود را به چیزی [کاری] مشغول کردن
filleted تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
fillets تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
filleting تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
to tie into something [ American E] با هیجان و پر انرژی کاری را شروع کردن
to pair off جفت کردن [برای کاری یا در جشنی]
overselling بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
oversell بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
to empower somebody to do something کسی را برای کاری مخیر کردن
oversells بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
get after someone <idiom> مجبور کردن شخص درانجام کاری
to enjoin somebody from doing something [American E] منع کردن کسی از انجام کاری [حقوق]
to beat about the bush سر راست حرف نزدن بطورغیرمستقیم کاری را کردن
slush down روغن کاری کردن بکسلهای ثابت ناو
rat out on <idiom> مجبور کردن شخص به کاری که دوست نداد
to try hard to do something تقلا کردن برای انجام دادن کاری
to grudge to do a thing بواسطه لجاجت ازکردن کاری دریغ کردن
to make an effort to do something تلاش کردن برای انجام دادن کاری
twist one's arm <idiom> مجبور کردن شخص برای انجام کاری
cover one's tracks <idiom> پنهان کردن یا نگفتن اینکه شخصی کجا بوده (پنهان کاری کردن)
to prove oneself نشان دادن [ثابت کردن] توانایی انجام کاری
handing کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
hand کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
go in for <idiom> شرکت کردن در،تصمیم گیری برای انجام کاری
egg (someone) on <idiom> خواهش کردن ومجبورکردن کسی برای انجام کاری
to pause [برای مدت کوتاهی] در انجام کاری توقف کردن
To sell at coast price . مایه کاری حساب کردن ( به قیمت تمام شده )
talk into <idiom> موافقت شخصی برای انجام کاری راجلب کردن
afterthoughts فکر کاهل چاره اندیشی برای کاری پس از کردن ان
misprision گناه فرو گذاری از فاش کردن تبه کاری دیگران
To do something prefunctorily. برای رفع تکلیف ( از سر باز کردن ) کاری راانجام دادن
drilling pattern نمونه مته کاری الگوی مته کاری
redliner خصوصیتی در گروه کاری یا نرم افزای کلمه پرداز که امکان رنگی کردن نوشتار متن در جاهای مختلف میدهد
pussyfoot دزدکی راه رفتن اهسته ودزدکی کاری کردن طفره رفتن
modes روش انجام کاری : روش عمل کردن کامپیوتر
mode روش انجام کاری : روش عمل کردن کامپیوتر
to pair off دو نفر دو نفر کردن [برای کاری یا در جشنی]
oil روغن کاری کردن روغن ساختن
oiling روغن کاری کردن روغن ساختن
oils روغن کاری کردن روغن ساختن
mosaics موزاییک کاری معرق معرق کاری
plumbery سرب کاری کارخانه سرب کاری
window تنظیم بخشی از صفحه نمایش با مشخص کردن مختصات گوشههای آن که امکان نمایش موقت اطلاعات را میدهد و نیز امکان نوشتن مجدد روی اطلاعات قبلی ولی بدون تغییر اطلاعات محیط کاری
chartered اجاره وسیله حمل جهت کاری خاص قرارداد اجاره وسیله حمل اجاره کردن کل کشتی
chartering اجاره وسیله حمل جهت کاری خاص قرارداد اجاره وسیله حمل اجاره کردن کل کشتی
charter اجاره وسیله حمل جهت کاری خاص قرارداد اجاره وسیله حمل اجاره کردن کل کشتی
charters اجاره وسیله حمل جهت کاری خاص قرارداد اجاره وسیله حمل اجاره کردن کل کشتی
curries کاری
intent on doing anything کاری
flower piece گل کاری
inaction بی کاری
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com