Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (32 milliseconds)
English
Persian
stomach
اشتها تحمل کردن
stomached
اشتها تحمل کردن
stomaching
اشتها تحمل کردن
stomachs
اشتها تحمل کردن
Other Matches
to sharpen one's appetite
اشتها صاف کردن
to whet appetite
اشتها صاف کردن
too much of a good thing
غیر قابل تحمل تحمل ناپذیر
withstanding
تحمل کردن
suffered
تحمل کردن
suffers
تحمل کردن
bide
تحمل کردن
suffer
تحمل کردن
experience
تحمل کردن
stand
تحمل کردن
dree
تحمل کردن
undergo
تحمل کردن
undergoes
تحمل کردن
undergone
تحمل کردن
support
تحمل کردن
sit down under
تحمل کردن
withstand
تحمل کردن
lie down under
تحمل کردن
to bear out
تحمل کردن
thole
تحمل کردن
tolerated
تحمل کردن
undergoing
تحمل کردن
endured
تحمل کردن
keep up
تحمل کردن
abhide
تحمل کردن
put up with
تحمل کردن
tolerate
تحمل کردن
tolerates
تحمل کردن
endure
تحمل کردن
tolerating
تحمل کردن
withstands
تحمل کردن
experiences
تحمل کردن
to give support to
تحمل کردن
withstood
تحمل کردن
sustain
تحمل کردن
dure
تحمل کردن
sustained
تحمل کردن
sustains
تحمل کردن
endures
تحمل کردن
experiencing
تحمل کردن
vasbyt
تحمل کردن
withstood
مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
support
حمایت یاتقویت کردن تحمل کردن اثبات کردن
withstand
مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
withstands
مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
withstanding
مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
outstand
بیشتر تحمل کردن
to live through something
چیزی را تحمل کردن
forcing
قوا تحمل کردن مجبور کردن فشار
forces
قوا تحمل کردن مجبور کردن فشار
force
قوا تحمل کردن مجبور کردن فشار
to champ the bit
چیزیرابابی صبری تحمل کردن
comports
جور بودن تحمل کردن
bear
تاب اوردن تحمل کردن
bears
تاب اوردن تحمل کردن
comporting
جور بودن تحمل کردن
stick
پیچ درکار تحمل کردن
comport
جور بودن تحمل کردن
to sustain a loss
ضر ردادن تحمل خسارت کردن
to suffer a loss
ضر ر دادن تحمل خسارت کردن
forborne
دست برداشتن تحمل کردن
comported
جور بودن تحمل کردن
have half a mind
<idiom>
احساس وسوسه کردن بیشتر از تحمل نداشتن
to have your share of something
[negative]
چیزی
[بدی]
را اجبارا تحمل کردن
[باران یا سرزنش]
to stand the racket
ازعهده ازمایش برامدن تحمل سختی وامتحان کردن بردباری
anorexic
کم اشتها
relish
اشتها
relishing
اشتها
relishes
اشتها
jadish
بی اشتها
jaded
بی اشتها
appetite
[for]
اشتها
[به]
appetite
اشتها
appetites
اشتها
anorexic
بی اشتها
relished
اشتها
orexis
اشتها
bear
تقبل کردن تحمل کردن
bears
تقبل کردن تحمل کردن
brooks
تحمل کردن سازش کردن
brooking
تحمل کردن سازش کردن
brooked
تحمل کردن سازش کردن
brook
تحمل کردن سازش کردن
anorexic
داروی اشتها کم کن
appetite
اشتها ارزو
appetitive
اشتها اور
appetize
به اشتها اوردن
appetites
اشتها ارزو
starters
اشتها آورها
heartily
از روی اشتها
to have an appetite for something
اشتها به چیزی داشتن
to give somebody an appetite
کسی را به اشتها آوردن
to not feel hungry
[to not like having anything]
اصلا اشتها نداشتن
What do you feel like having today?
امروز تو به چه اشتها داری؟
wheel load
فرفیت بار یا تحمل وزن باندفرود در یک فرودگاه یامحوطه تاکسی کردن یا جاده اسفالت
starters
پیش غذاها. اشتها آورها
suppressant
داروی جلوگیر
[مثال اشتها]
stomachic
اشتها اور شربت اشتهااور
Onions stimulate the appetite.
پیاز اشتها راتحریک می کند
fan
بیشترین تعداد ورودیهای که یک مداریا قطعه میتواند بدون محدود کردن نیرویش تحمل کند
fanning
بیشترین تعداد ورودیهای که یک مداریا قطعه میتواند بدون محدود کردن نیرویش تحمل کند
fanned
بیشترین تعداد ورودیهای که یک مداریا قطعه میتواند بدون محدود کردن نیرویش تحمل کند
fans
بیشترین تعداد ورودیهای که یک مداریا قطعه میتواند بدون محدود کردن نیرویش تحمل کند
He hasn't had much of an appetite lately.
به تازگی او
[مرد]
هیچ اشتها ندارد.
ghrelin
[hunger hormone]
گرلین
[هورمون اشتها آور]
[بیوشیمی]
aperitif
نوشابهء الکلی که بعنوان محرک اشتها قبل از غذامی نوشند
It doesn't matter where you get your appetite as long as you eat at home.
<proverb>
بیرون ما را به اشتها می آورند اما در خانه غذا می خوریم.
[ضرب المثل بیشتر مربوط به سکس تا غذا]
toleration
تحمل
tolerances
تحمل
enduringness
تحمل
tolerance
تحمل
passiveness
تحمل
good humor
تحمل
longanimity
تحمل
endurance
تحمل
intolerancy
عدم تحمل
bearable
تحمل پذیر
tolls
تحمل خسارت
impossible
[colloquial]
<adj.>
تحمل ناپذیر
insupportable
تحمل ناپذیر
intolerable
تحمل ناپذیر
tolling
تحمل خسارت
supportable
قابل تحمل
forbore
تحمل کرد
intolerability
تحمل ناپذیری
weathered
تحمل یابرگزارکردن
weathers
تحمل یابرگزارکردن
sustainable
قابل تحمل
weather
تحمل یابرگزارکردن
intolerance
عدم تحمل
toll
تحمل خسارت
take it
<idiom>
تحمل مشکلات
frustration tolerance
تحمل ناکامی
fault tolerance
تحمل نقص
impassibility
تحمل ناپذیری
intolerableness
تحمل نا پذیری
bearing capacity
گنجایش تحمل
insufferable
تحمل ناپذیر
unbearably
تحمل ناپذیر
sufferable
تحمل پذیر
endurable
تحمل پذیر
unbearable
تحمل ناپذیر
defrayal
تحمل هزینه
tolerator
تحمل کننده
expected time
زمان تحمل
bearing capacity
فرفیت تحمل
bearing capacity
قدرت تحمل
forbearance
تحمل امساک
abiding
تحمل کننده
beyond bearing
تحمل ناپذیر
beyond bearing
غیرقابل تحمل
good humouredly
با صبر و تحمل
tolerable
قابل تحمل
tolerable
تحمل پذیر
unsustainable
<adj.>
غیر قابل تحمل
tolerance
حدود قابل تحمل
breaking load
حداکثر تحمل بار
tolerances
حدود قابل تحمل
fault tolerance
قدرت تحمل نقص
taxpaying capacity
تحمل کل بار مالیات
borne
تحمل کرده یاشده
insupportably
بطور تحمل ناپذیر
stress tolerance
تحمل فشار روانی
insufferably
بطور تحمل ناپذیر
intolerably
بطور تحمل ناپذیر
tolerably
بطور قابل تحمل
intolerantly
بدون تحمل متعصبانه
gameness
طاقت تحمل مصائب
intolerable
غیر قابل تحمل
bearingly
از روی تحمل و بردباری
smooth something over
<idiom>
بهتریا قابل تحمل تر شدن
bete noire
ادم مزاحم وغیرقابل تحمل
tie
عضو تحمل کننده کشش
insufferable
تن در ندادنی غیر قابل تحمل
ties
عضو تحمل کننده کشش
tail boom
پایهای که سطوح دم را تحمل میکند
bearing
قسمت تحمل کننده بار
i am out of p with it
دیگرنمیتوانم انرا تحمل کنم
(can't) stand
<idiom>
تحمل نکردن،دوست نداشتن
at the top of one's bent
تا انجا که می توان تحمل کرد
transients
وسیلهای که ولتاژ موقت را تحمل میکند
unbearable
غیر قابل تحمل تاب ناپذیر
tolerance
قدرت تحمل نسبت بدارویا زهر
unbearably
غیر قابل تحمل تاب ناپذیر
scaleweight
وزنی که اسب در مسابقه تحمل میکند
broad shoulders
نیروی باربری یا طاقت تحمل مسئولیت
transient
وسیلهای که ولتاژ موقت را تحمل میکند
overweight
تحمل وزن اضافه از طرف اسب
tolerances
قدرت تحمل نسبت بدارویا زهر
on line fault tolerant system
سیستم تحمل خرابی درون خطی
The nerves can only take so much .
اعصاب می توانند فقط تا حدی تحمل بکنند .
to see what
[mettle]
he is made of
<idiom>
تا ببینیم او
[مرد]
چقدر توانایی
[تحمل]
دارد
scale of weights
جدول وزنهایی که اسب مسابقه باید تحمل کند
penance
تحمل عذاب جسمی برای بخشوده شدن گناه
to gild the pill
چیزناگواری راکه انسان ناچاراست تحمل نمایدبصورت خوشی دراوردن
eurytopic
دارای قدرت تحمل زیاد نسبت به تغییرات عوامل محیط
nobody can take work
[abuse]
indefinitely.
هیچ کس نمی تواند کار
[سو استفاده]
را به طور نامحدود تحمل بکند.
puncheon
ستونی کوتاه که بجای تحمل بار تیر در بین دو پایه بکارمیرود
an athlete's body
[circulation]
can take a lot of punishment.
بدن
[گردش خون]
یک ورزشکار می تواند فشار زیادی را تحمل بکند .
braced
گره فشاری که اجزاء دیگر ساختمان را نگهداری یابار انها را تحمل میکنند
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com