Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (15 milliseconds)
English
Persian
acerbic
<adj.>
انتقاد هوشندانه و در عین حال نسبتا ظالمانه از کسی یا چیزی
Other Matches
comparatively
نسبتا
relatively
نسبتا"
sort of
نسبتا
rather
نسبتا
semiarid
نسبتا کم اب
wettish
نسبتا تر
thickish
نسبتا ضخیم
andante
نسبتا اهسته
thickly
نسبتا ضخیم
somedeal
اندکی نسبتا
coolish
نسبتا خنک
considerably
نسبتا"زیاد
hypothermal
نسبتا گرم
lightish
نسبتا سبک
lightish
نسبتا روشن
strongish
نسبتا قوی
subaquatic
نسبتا ابزی ا
thinnish
نسبتا لاغر
tallish
نسبتا بلند
widish
نسبتا وسیع
modest
معتدل نسبتا کم
darkish
نسبتا تاریک
andante
نسبتا ملایم
goodish
نسبتا خوب
nowhere near
نسبتا دور
smallish
نسبتا کوچک
yellowy
نسبتا زرد
biggish
نسبتا بزرگ
oldish
نسبتا پیر
largish
نسبتا بزرگ
stiffish
نسبتا سخت
youngish
نسبتا جوان
poorish
نسبتا فقیر
poorish
نسبتا ضعیف
prettyish
نسبتا زیبا
slowish
نسبتا کند
partly
نسبتا دریک جزء
fairs
نسبتا خوب متوسط
sweetish
چیز نسبتا شیرین
enough
باندازهء کافی نسبتا
flattish
نسبتا خنک یابیمزه
heavy-set
چهارشانه و نسبتا چاق
fair
نسبتا خوب متوسط
fairer
نسبتا خوب متوسط
fairest
نسبتا خوب متوسط
deprossion
منطقهای با فشار بارومتری نسبتا کم
large scale
نسبتا زیاد بمعیار وسیع
large-scale
نسبتا زیاد بمعیار وسیع
good
معتبر موجه نسبتا" زیاد
clothesline
ضربه نسبتا"مستقیم نزدیک زمین
orthocephalic
دارای سر نسبتا کوتاه وصورت پهن
gallinipper
حشره گزنده نسبتا بزرگ سرخک
gambusia
ماهی ابنوس قسمتهای نسبتا گرمسیر
wind shadow
منطقه اب نسبتا راکد در سمت پناهگاه قایق از باد
critique
فن انتقاد
critic
انتقاد
critics
انتقاد
criticalness
انتقاد
reviewal
انتقاد
censuring
انتقاد
censures
انتقاد
censured
انتقاد
censure
انتقاد
critique
انتقاد
criticism
انتقاد
criticisms
انتقاد
critiques
فن انتقاد
animadversion
انتقاد
critiques
انتقاد
fustigation
انتقاد
anthracite
زغال سنگ نسبتا خالص که حاوی تاحدود 59% کربن میباشد
reviewing
انتقاد کردن
reviews
انتقاد کردن
reviewed
انتقاد کردن
criticising
انتقاد کردن
review
انتقاد کردن
criticises
انتقاد کردن
criticized
انتقاد کردن
criticised
انتقاد کردن
dish out
<idiom>
انتقاد کوبنده
criticizes
انتقاد کردن
criticize
انتقاد کردن
raillery
سرزنش انتقاد
criticizing
انتقاد کردن
put down
<idiom>
انتقاد کردن
critic
انتقاد کننده
diatribes
انتقاد تلخ
hypercriticism
افراط در انتقاد
hypercritical
مفرط در انتقاد
criticizable
انتقاد پذیر
criticizable
قابل انتقاد
critically
از روی انتقاد
censurable
انتقاد امیز
book review
انتقاد از کتاب
hatchet job
انتقاد غرضآمیز
critics
انتقاد کننده
tear down
<idiom>
انتقاد کردن
diatribe
انتقاد تلخ
slashing criticism
انتقاد سخت
gaff
انتقاد نفرین
verbalism
انتقاد لفظی
self criticism
انتقاد از خود
hatchet jobs
انتقاد غرضآمیز
criticises
مورد انتقاد قراردادن
criticised
مورد انتقاد قراردادن
criticize
مورد انتقاد قراردادن
pull to pieces
سخت انتقاد کردن
criticising
مورد انتقاد قراردادن
review
بازدید انتقاد کردن
reviewed
بازدید انتقاد کردن
reviewing
بازدید انتقاد کردن
reviews
بازدید انتقاد کردن
self critical
انتقاد کننده از خود
criticized
مورد انتقاد قراردادن
flogs
انتقاد سخت کردن
flog
انتقاد سخت کردن
fustigate
کوبیدن انتقاد کردن
sacred cows
شخص مصون از انتقاد
hypercritically
از روی انتقاد و مفرط
criticizing
مورد انتقاد قراردادن
hypercritic
انتقاد سخت وموشکافی
flogged
انتقاد سخت کردن
renouncer
سرزنش و انتقاد کننده
draw fire
<idiom>
مورد انتقاد قرارگرفتن
sacred cow
شخص مصون از انتقاد
criticizes
مورد انتقاد قراردادن
ectoplasm
طبقه خارجی سیتوپلاسم که بدون دانه و نسبتا سفت است برون مایه
to incur a criticism
مورد انتقاد واقع شدن
run down
<idiom>
انتقاد کردن ،ایراد گرفتن
to be under fire
سخت مورد انتقاد قراردادن
critic report
گزارش نتیجه جلسه انتقاد
to be vulnerable
[exposed]
to criticism
خود را در معرض انتقاد گذاشتن
critiques
جلسه انتقاد بعد ازعملیات
critique
جلسه انتقاد بعد ازعملیات
pick to pieces
سخت مورد انتقاد قرار دادن
descants
اواز زیر خواندن ازادانه انتقاد کردن
lower criticism
انتقاد نسبت به مندرجات متن کتاب مقدس
descant
اواز زیر خواندن ازادانه انتقاد کردن
If you criticize him, it's like a red rag to a bull.
اگر از او
[مرد]
انتقاد بکنی زود بهش بر می خورد.
textualism
اهمیت دادن به لفظ یا معنی فاهر انتقاد لفظی
chrome dyes
کرم یا گروهی از رنگینه های شیمیایی که به همراه دی کرومات پتاسیم در رنگرزی پشم به کار رفته و رنگ نسبتا پایداری بوجود می آورند
to concern something
مربوط بودن
[شدن]
به چیزی
[ربط داشتن به چیزی]
[بابت چیزی بودن]
p channel mos
تکنولوژی نیمه هادی اکسیدفلزی نسبتا" قدیمی برای دستگاههایی که با تکنولوژی LSI ساخته شده اند
to watch something
مراقب
[چیزی]
بودن
[توجه کردن به چیزی]
[چیزی را ملاحظه کردن]
to stop somebody or something
کسی را یا چیزی را نگاه داشتن
[متوقف کردن]
[مانع کسی یا چیزی شدن]
[جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
jijim
[cicim]
جاجیم
[دست بافته های نسبتا زبر که به شاه سون نیز شناخته شده و بصورت راه راه و پود نما بافته می شود.]
relevance
1-روش ارتباط چیزی با دیگری .2-اهمیت چیزی دریک موقعیت یا فرآیند
to appreciate something
قدر چیزی را دانستن
[سپاسگذار بودن]
[قدردانی کردن برای چیزی]
enclosing
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
enclose
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
encloses
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
replaced
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
querying
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
replace
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
pushed
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
replacing
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
replaces
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
push
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
modifies
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
via
حرکت به سوی چیزی یا استفاده از چیزی برای رسیدن به مقصد
modifying
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
queried
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
queries
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
query
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
pushes
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
modify
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
to esteem somebody or something
[for something]
قدر دانستن از
[اعتبار دادن به]
[ارجمند شمردن]
کسی یا چیزی
[بخاطر چیزی ]
establishing
1-کثیف و اثبات چیزی . 2-بیان استفاده یا مقدار چیزی
establish
1-کثیف و اثبات چیزی . 2-بیان استفاده یا مقدار چیزی
establishes
1-کثیف و اثبات چیزی . 2-بیان استفاده یا مقدار چیزی
correction
صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
covet
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
coveting
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
covets
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
control
مربوط به چیزی یا اطمینان یافتن از چیزی که بررسی میشود
to hang over anything
سوی چیزی پیشامدگی داشتن بالای چیزی سوارشدن
to pass by any thing
از پهلوی چیزی رد شدن چیزی رادرنظرانداختن یاچشم پوشیدن
controls
مربوط به چیزی یا اطمینان یافتن از چیزی که بررسی میشود
controlling
مربوط به چیزی یا اطمینان یافتن از چیزی که بررسی میشود
appreciated
بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
to regard somebody
[something]
as something
کسی
[چیزی]
را بعنوان چیزی بحساب آوردن
appreciates
بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
appreciate
بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
appreciating
بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
think nothing of something
<idiom>
فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
rate
ارزیابی میزان خوبی چیزی یا بزرگی چیزی
rates
ارزیابی میزان خوبی چیزی یا بزرگی چیزی
extension
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extensions
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
screw up
<idiom>
زیروروکردن چیزی ،بهم زدن چیزی
to wish for something
ارزوی چیزی راکردن چیزی را خواستن
fence
[around / between something]
حصار
[دور چیزی]
[بین چیزی]
fence
[around / between something]
نرده
[دور چیزی]
[بین چیزی]
see about (something)
<idiom>
دنبال چیزی گشتن ،چیزی را چک کردن
changing
استفاده از چیزی به جای چیزی دیگر
change
استفاده از چیزی به جای چیزی دیگر
changed
استفاده از چیزی به جای چیزی دیگر
to give up
[to waste]
something
ول کردن چیزی
[کنترل یا هدایت چیزی]
changes
استفاده از چیزی به جای چیزی دیگر
to portray somebody
[something]
نمایش دادن کسی یا چیزی
[رل کسی یا چیزی را بازی کردن]
[کسی یا چیزی را مجسم کردن]
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com