Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English
Persian
He feels he must have the last word.
او فکر می کند که حتما باید حرف خودش را به کرسی بنشاند.
Other Matches
powers
اصط لاح ریاضی برای بیان تعداد دفعاتی که یک عدد باید در خودش ضرب شود.
power
اصط لاح ریاضی برای بیان تعداد دفعاتی که یک عدد باید در خودش ضرب شود.
powered
اصط لاح ریاضی برای بیان تعداد دفعاتی که یک عدد باید در خودش ضرب شود.
powering
اصط لاح ریاضی برای بیان تعداد دفعاتی که یک عدد باید در خودش ضرب شود.
be your own worst enemy
<idiom>
از ماست که بر ماست
[کسی که به دست خودش برای خودش دردسر می تراشد.]
he pays his own money
نه اینکه از پول خودش یا پول خودش رامیدهد
indispensably
حتما
certainly
حتما
of necessity
حتما
inevitable
حتما
well
<adv.>
حتما
quite
[completely, perfectly]
<adv.>
حتما
definitely
<adv.>
حتما
by all means
<adv.>
حتما
absolutely
<adv.>
حتما
sure-fire
حتما موفق
he is safe to be there
حتما انجاخواهدبود
presently
حتما انا
without fail
حتما البته بی تخلف
You must be out of your mind (senses).
حتما" دیوانه شدی
sure thing
<idiom>
حتما اتفاق افتادن
you must have know this
حتما` این مطلب را شمامیدانستید
He must have a hand in it.
حتما" دراینکار دست دارد
It's Lombard Street to a China orange.
<idiom>
بطور قطع
[حتما]
اتفاق می افتد.
Make sure you give it back.
حتما
[آن چیز را]
به من برگردانید.
[چیزی که به کسی قرض داده می شود.]
departments
کرسی
cathedra
کرسی
department
کرسی
cassiopeia
خداوند کرسی
bench
بر کرسی نشستن
benches
بر کرسی نشستن
sleeper wall
دیوار کرسی
leporis
کرسی الجوزاء
seater
کرسی نشین
lepus
کرسی الجوزاء
curule chair
کرسی عاج
podiums
پایه کرسی
podium
پایه کرسی
rostra
کرسی خطابه
bar stool
کرسی میکده
anvil
اهنین کرسی
anvils
اهنین کرسی
rostrum
کرسی خطابه
rostrums
کرسی خطابه
pulpits
کرسی خطابه
pulpit
کرسی خطابه
double coincidence of wants
زیرا هرطرف مبادله باید کالائی را به بازار عرضه کند که طرف دیگر مبادله به ان نیاز دارد ونیز شرایط مبادله باید موردتوافق طرفین مبادله باشد
lepus
عرش کرسی الجبار
chairing
کرسی استادی در دانشگاه
chaired
کرسی استادی در دانشگاه
chair
کرسی استادی در دانشگاه
stool
کرسی
[سه یا چهار پایه]
music stool
کرسی پیانو زنان
leporis
عرش کرسی الجبار
chairs
کرسی استادی در دانشگاه
bars
کرسی خطابه وکلا
woolsack
کرسی یا صندلی دادگاه
bar
کرسی خطابه وکلا
gestatoraial chair
کرسی حامل پاپ
rostral
وابسته به منبر یا کرسی خطابه
unseating
محروم کردن نماینده از کرسی
bench
کرسی قضاوت جای ویژه
unseat
محروم کردن نماینده از کرسی
unseated
محروم کردن نماینده از کرسی
benches
کرسی قضاوت جای ویژه
to have the final
[last]
word
<idiom>
حرف خود را به کرسی نشاندن
unseats
محروم کردن نماینده از کرسی
tribune
سکوب سخنرانی کرسی یامیز خطابه
stool
کرسی صندلی مستراح فرنگی مدفوع
he lost the seat
مقام یا کرسی وکالت راازدست داد
To carry ones point. To have ones way.
حرف خود را به کرسی نشاندن ( پیش بردن )
herself
خودش
himself
خودش
itself
خودش
in his own hand writing
بخط خودش
in his own name
بخاطر خودش
herself
خود ان زن خودش را
to his own profit
بفایده خودش
in his own similitude
بصورت خودش
it tells its own tale
از خودش پیداست
in his own similitude
مانند خودش
in his own name
به اسم خودش
number one
<idiom>
برای دل خودش
on/upon one's head
<idiom>
برای خودش
He shot himself.
او به خودش شلیک کرد.
She considers herself to be the mastermind. She thimks she knows it all.
خودش را عقل کل می داند
He has got too big for his boots . He tends to swagger . It has gone to his head .
خودش را گه کرده است
his hat cover his fanily
خودش است و کلاهش
he pays his own money
پولش را خودش میدهد
his own car
[car of his own]
خودروی خودش
[مرد]
Hear it in his own words.
از زبان خودش بشنوید
It is her all right.
خود خودش است
He is behind it . He is at the bottom of it.
زیر سر خودش است
vicarious saccifice
خودش به جای دیگران
There he is in the flesh. there he is as large as life.
خودش حی وحاضر است
She pressed the child to her side.
بچه را به خودش چسباند
ducking stool
کرسی ای که زنان بدکاررابدان بسته ودراب پرت کرده غوطه میدادند
all his g.are swans
غازهای خودش همه غوهستند
He lowered himself in the esteem of his friends.
خودش را از چشم دوستانش انداخت
The letter is in his own handwriting .
نامه بخط خودش است
She only thinks of her self . she is self – centered.
فقط بفکر خودش است
She looks after number one . she does herself well .
نمیگذارد برای خودش بد بگذرد.
It is the work of her enemies .
کار دست خودش داد
He fouled his reputation .
گند زد به آبرو ؟ حیثیت خودش
She is the center of attraction .
آن زن همه را بسوی خودش می کشد
He fabcies himself as a writer (author).
به خیال خودش نویسنده است
It is a gain .
اینهم خودش غنیمت است
One must uphold ones dignity.
احترام هر کسی دست خودش است
it pulls its weight
نسبت به سنگینی خودش خوب می کشد
autoinoculation
تلقیح کسی با مایه بدن خودش
She was reading the book to herself.
کتاب را آهسته ( پیش خودش) می خواند
He was quite a fellow in his day.
زمانی برای خودش آدمی بود
She fabricates them. she makes them up .
اینها را از خودش می سازد ( درمی آورد)
Being an actor has a certain amount of kudos attached to it.
بازیگر بودن خودش تا اندازه ای جلال دربردارد .
He's back to his usual self.
او
[مرد ]
دوباره برگشت به رفتار قدیمی خودش.
He went underground to avoid arrest.
او
[مرد]
خودش را غایم کرد تا دستگیرش نکنند.
breezing
تمرین دادن اسب با سرعت دلخواه خودش
breezes
تمرین دادن اسب با سرعت دلخواه خودش
breezed
تمرین دادن اسب با سرعت دلخواه خودش
breeze
تمرین دادن اسب با سرعت دلخواه خودش
prime
عددی که فقط قابل قسمت به خودش و یک باشد
primed
عددی که فقط قابل قسمت به خودش و یک باشد
primes
عددی که فقط قابل قسمت به خودش و یک باشد
get what's coming to one
<idiom>
هرکسی نوع رفتار را خودش رقم میزند
hansardize
متوجه مذاکرات جلسه پیش خودش کردن
He did away with himself .
کلک خودش را کند ( خود کشی کرد )
fricandeau
گوشت گوساله سرخ کرده درروغن خودش
He forced his way thru the crowd .
بزور خودش رااز میان جمعیت رد کرد
autogamous
مربوط به لقاح یا باروری گل بوسیله گرده خودش
He is afraid of his own shadow.
ازسایه خودش می ترسد .
[خیلی ترسو است.]
self feeder
ماشینی که موادلازمه ازطرف خودش بدان میرسد
multiplication
عملیات ریاضی که یک عدد را یک واحد به خودش اضافه میکند
antigens
مادهای که در بدن ایجادعکس العمل علیه خودش میکند
antigen
مادهای که در بدن ایجادعکس العمل علیه خودش میکند
automatics
آنچه خودش و بدون نیاز اپراتور کار میکند
automatic
آنچه خودش و بدون نیاز اپراتور کار میکند
She gave me her phone number , but I'll be blessed if I can remember it !
شماره تلفن خودش را به من داد ولی مگریادم می آید !
twicer
حروف چینی که خودش هم چاپ کننده است دو مرده
A prophet is not without honour, save in his own c.
<proverb>
یک پیامبر را همه جا ارج مى نهند جز در سرزمین و خانه خودش.
give someone enough rope and they will hang themself
<idiom>
به کسی طناب بدی تا راحت خودش دار بزند
braking length
طول پارگی نخ
[طولی از نخ که در اثر وزن خودش پاره شود]
I dare you to say it to his face.
خیلی راست می گویی ( اگه مردی ) جلوی خودش بگه
to bring somebody into line
زور کردن کسی که خودش را
[به دیگران]
وفق بدهد یا هم معیار بشود
answer
سیگنال فرستاده شده توسط کامپیوتر گیرنده برای مشخص کردن خودش
Carrie is her own worst enemy, she's always falling out with people.
کری همیشه با همه بحث و جدل می کند و برای خودش دردسر می تراشد.
striking off the roll
اسم یک solicitor را به تقاضای خودش یا بعلت ارتکاب خطا از لیست وکلاحذف کردن
privacy
حق یک شخص برای کسترش دادن یا محدود کردن دستیابی به داده مربوط به خودش
answered
سیگنال فرستاده شده توسط کامپیوتر گیرنده برای مشخص کردن خودش
answering
سیگنال فرستاده شده توسط کامپیوتر گیرنده برای مشخص کردن خودش
answers
سیگنال فرستاده شده توسط کامپیوتر گیرنده برای مشخص کردن خودش
fractal
<adv.>
<noun>
شکل هندسی که در خودش تکرار میشود هر قدر که آنرا بزرگ کنید یک حالت دارد
self compiling compiler
کامپایلری که به زبان اصلی خودش نوشته شده و قابلیت کامپایل کردن خود را نیز دارد
qui facit per alium facit perse
کسی که کاری را بوسیله دیگری انجام بدهد خودش ان را انجام داده است
He has grown into a man .
برای خودش مردی شده ( بزرگ شده )
insitu
واقع در جای طبیعی خودش در جای خود
to have to
باید
in due f.
باید
must
باید
shall
باید
should
باید
there is a rule that...
که باید.....
maun
باید
outh
باید
ought
باید
the f. of a table
باید
i must go
باید بروم
It must be granted that …
باید تصدیق کر د که …
i ougth to go
باید رفت
one must go
باید رفت
it is to be noted that
باید دانست که
i ought to go
باید بروم
as it deserves
چنانکه باید
We have to go as well.
ما هم باید برویم .
how shall we proceed
چه باید کرد
you must know
باید بدانید
i ougth to go
باید بروم
it is necessary for him to go
باید برود
it is necessary to go
باید رفت
ought
باید وشاید
you might have come
باید امده باشید
prettily
بخوبی چنانکه باید
he must have gone
باید رفته باشد
You should have told me earlier.
باید زودتر به من می گفتی
chicane
مانعی که باید دور زد
you must go
شما باید بروید
enow
بسنده انقدرکه باید
I must leave at once.
باید فورا بروم.
One must suffer in silence.
باید سوخت وساخت
comme il faut
چنانکه باید وشاید
Water must be stopped at its source .
<proverb>
آب را از سر بند باید بست .
Let us see how it turns out.
باید دید چه از آب در می آید
he needs must go
ناچار باید برود
it is to be noted that
باید توجه کردکه
shall i go?
ایا باید بروم
What can't be cured must be endured.
<idiom>
باید سوخت و ساخت.
the needful
انچه باید کرد
it is to be noted that
باید ملتفت بود که
meetly
چنانکه باید و شاید
to d. what to say
اندیشیدن که چه باید گفت
to do a thing the right way
کاری راچنانکه باید
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com