English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 130 (7 milliseconds)
English Persian
I wI'll fall behind with everything if I dont try hard . اگر تلاش نکنم از کار وزندگه با زمی مانم
Other Matches
if i mistake not نکنم
stresses تلاش
stressing تلاش
set out <idiom> تلاش
stress تلاش
endevour تلاش
effort تلاش
efforts تلاش
endeavor تلاش
scrounging تلاش
scrounges تلاش
scrounge تلاش
competency تلاش
scrounged تلاش
quest تلاش
synergic هم تلاش
quests تلاش
searchingly تلاش
searches تلاش
searched تلاش
search تلاش
fillers خرج تلاش
wild goose chase تلاش بیهوده
burster خرج تلاش
wild-goose chases تلاش بیهوده
wild-goose chase تلاش بیهوده
bursting charge خرج تلاش
design stress resultant تلاش محاسباتی
to cast about تلاش کردن
shearing force تلاش برشی
unity of effort وحدت تلاش
normal force تلاش عمودی
make a push تلاش کردن
main effort تلاش اصلی
full bore حداکثر تلاش
level of effort میزان تلاش
effort syndrome نشانگان تلاش
detonation charge خرج تلاش
to lay about تلاش کردن
filler خرج تلاش
scrounge تلاش کردن
scrounged تلاش کردن
scrounging تلاش کردن
scrounges تلاش کردن
main attack تلاش اصلی نیروها
level of effort تلاش رزمی یکان
prowl پرسه زدن تلاش
prowled پرسه زدن تلاش
main effort تلاش اصلی نیروها
inert filling خرج تلاش بی اثر
prowling پرسه زدن تلاش
roll up one's sleeves <idiom> سخت تلاش کردن
knock oneself out <idiom> باعث تلاش فراوان
go out of one's way <idiom> تلاش زیادی کردن
put someone's best foot forward <idiom> بیشتر تلاش کردن
go for broke <idiom> به سختی تلاش کردن
last-ditch وابسته به آخرین تلاش
put up a good fight <idiom> سخت تلاش کردن
bend over backwards to do something <idiom> سخت تلاش کردن
competence روح تلاش جدیت
admissible stress تلاش قابل قبول
all out با تمام قدرت و تلاش
burster course مسیرانفجار خرج تلاش
burster tube لوله خرج تلاش
to make a real effort تلاش جدی کردن
competes تلاش و جدیت کردن
competed تلاش و جدیت کردن
prowls پرسه زدن تلاش
endeavor تلاش کردن کوشیدن
compete تلاش و جدیت کردن
endevour تلاش کردن کوشیدن
to turn upside down هر تلاش امکان پذیری را کرن
do one's best <idiom> تمام تلاش خودرا کردن
run scared <idiom> تلاش برای رقابت سیاسی
Thank you for your efforts. با تشکر برای تلاش شما.
work someone's finger to the bone <idiom> تمام تلاش را به کار بستند
try for point تلاش برای کسب امتیاز
powered حداکثر تلاش در کمترین زمان
powering حداکثر تلاش در کمترین زمان
foraged تلاش وجستجو برای علیق
powers حداکثر تلاش در کمترین زمان
go long تلاش درپاس طولانی بجلو
forage تلاش وجستجو برای علیق
forages تلاش وجستجو برای علیق
foraging تلاش وجستجو برای علیق
power حداکثر تلاش در کمترین زمان
to lavisheffort زیاد تلاش یا کوشش کردن
scrambling بزحمت جلو رفتن تلاش
scrambles بزحمت جلو رفتن تلاش
scrambled بزحمت جلو رفتن تلاش
scramble بزحمت جلو رفتن تلاش
to try to stop the march of time تلاش به جلوگیری از گذشت زمان کردن
to torpedo تارومار کردن [مانند تلاش کسی]
use up every ounce of energy نهایت تلاش خود را به کار بستن
follow up <idiom> بهتر کردن کار با تلاش بیشتر
to scramble for a living برای معاش یازندگی تلاش کردن
muss درهم وبرهم یاکثیف کردن تلاش
inert mine مین بی اثر وبدون خرج تلاش
throw up one's hands <idiom> توقف تلاش ،پذیرش موفق نشدن
to put one's best foot formost <idiom> حداکثر تلاش خود را به کار بستن.
To make desperate efforts. این دروآن در زدن ( تلاش کردن )
stretch runner تلاش زیاد اسب در اخرین مرحله
Whistle past the graveyard <idiom> تلاش برای بشاش ماندن در اوضاع وخیم
To go flat out . To make astupendous effort. غیرت بخرج دادن ( نهایت تلاش را کردن )
to make an effort to do something تلاش کردن برای انجام دادن کاری
However hard he tried ... با این وجود که او [مرد] سخت تلاش کرد ...
You wI'll fail unless you work harder . موفق نخواهی شد مگه اینکه تلاش بیشتری بکنی
phones شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
power 0 تلاش برای سرعت بیشتر ضمن مسابقه با 02 پاروزن پی درپی
phoning شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
phone شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
phoned شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
to score with a girl <idiom> موفق شدن در تلاش نزدیکی کردن با دختری [اصطلاح روزمره]
biochip تلاش صنعت کامپیوتر برای تبدیل ارگانیزم زنده به ریزه تراشه ها
Don't let making a living prevent you from making a life. اجازه ندهید تلاش برای پول درآوردن مانع زندگی شما شود.
Short of replacing the engine, I have tried everything to fix the car. به غیر از تعویض موتور برای تعمیر ماشین من همه کاری را تلاش کردم .
to reinvent the wheel <idiom> هدر مقدار زیادی از زمان و یا تلاش در ساختن چیزی که قبلا وجود داشته.
flechette پیکان شراپنل ساچمه ها یا پیکانهای مخلوط با خرج تلاش که پره دار هستند
writes خطای گزارش شده هنگام تلاش برای ذخیره کردن داده روی رسانه مغناطیسی
write خطای گزارش شده هنگام تلاش برای ذخیره کردن داده روی رسانه مغناطیسی
The documentary tries to be truthful to the events. این فیلم مستند تلاش می کند صادقانه رویدادها را توصیف کند.
burster block مجموعه منفجر کننده مجموعه خرج تلاش
design stress resultant تلاشی که در محاسبات بکار میرود وبرابر است با حاصلضرب تلاش در ضریب تشدید یادرصورت لزوم ضریب تصغیر
bending stress خستگی خمشی تلاش خمشی
struggling تلاش کردن مبارزه کردن
struggles تلاش کردن مبارزه کردن
struggled تلاش کردن مبارزه کردن
struggle تلاش کردن مبارزه کردن
plasticizer ماده سخت کننده و کشدار کننده خرج انفجار یا خرج تلاش
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com