Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (39 milliseconds)
English
Persian
job
ایوب مقاطعه کاری کردن
jobs
ایوب مقاطعه کاری کردن
Other Matches
contract
مقاطعه کاری کردن
subcontract
مقاطعه کاری فرعی
subcontracted
مقاطعه کاری فرعی
assumpsit
مقاطعه کاری فرض
subcontracting
مقاطعه کاری فرعی
subcontracts
مقاطعه کاری فرعی
entrepremership
اداره و سازماندهی فعالیتهای تجاری یا مقاطعه کاری
contract
پیمان مقاطعه عقد و پیمان بستن تعهد کردن مقاطعه کردن
building enterprise
مقاطعه کاری ساختمان پیمانکاری ساختمان
job's tears
دمع ایوب
contract
مخفف کردن مقاطعه کردن قرارداد بستن
The patience of job.
صبر ایوب ( صبر وحوصله بی نهایت زیاد )
farmed
اجاره یا مقاطعه کردن اجاره دادن
farm
اجاره یا مقاطعه کردن اجاره دادن
farms
اجاره یا مقاطعه کردن اجاره دادن
operators on incentive
مقاطعه چی ها
pieceworker
مقاطعه چی
piece worker
مقاطعه چی
piece-worker
مقاطعه چی
operator on incentive
مقاطعه چی
incentive operator
مقاطعه چی
pieceworkers
مقاطعه چی ها
jobber
[piece worker]
مقاطعه چی
piece workers
مقاطعه چی ها
piece-workers
مقاطعه چی ها
incentive operators
مقاطعه چی ها
contract
مقاطعه
piece worker
مقاطعه کار
pieceworker
مقاطعه کار
contractor
مقاطعه کار
pieceworkers
مقاطعه کار ها
fat work
مقاطعه کار
jobber
مقاطعه کار
incentive operator
مقاطعه کار
jobber
[piece worker]
مقاطعه کار
operator on incentive
مقاطعه کار
piece-worker
مقاطعه کار
lumper
مقاطعه کار
contractors
مقاطعه کار
jobs
کار مقاطعه
by contract
بطور مقاطعه
by the job
به طور مقاطعه
piece workers
مقاطعه کار ها
incentive operators
مقاطعه کار ها
job
کار مقاطعه
piece-workers
مقاطعه کار ها
operators on incentive
مقاطعه کار ها
calk
بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
road contractor
مقاطعه کار جاده
piecework
کار از روی مقاطعه
timework
کار از روی مقاطعه
jobbery
سوء استفاده مقاطعه
subcontractor
مقاطعه کار فرعی
subcontractors
مقاطعه کار فرعی
master builder
بنای مقاطعه کار
main contractor
مقاطعه کار اصلی
contract note
سند مقاطعه توافق نامه
package deal
مقاطعه در بست و خرید یکجا
package deals
مقاطعه در بست و خرید یکجا
primming
بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
tempering (metallurgy)
بازپخت
[سخت گردانی]
[دوباره گرم کردن پس ازسرد کردن]
[فلز کاری]
torches
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torch
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torching
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torched
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
to know the ropes
راههای کاری را بلد بودن لم کاری رادانستن
blow torch
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
overpersuade
کسی را بر خلاف میلش به کردن کاری وادار کردن
entrepreneurs
مدیر یک موسسه اقتصادی بزرگ مقاطعه کار
entrepreneur
مدیر یک موسسه اقتصادی بزرگ مقاطعه کار
whitewash
سفید کاری کردن ماست مالی کردن
bumble
اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumbles
اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumbled
اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
To do something slapdash.
کاری را سرهم بندی کردن ( سمبل کردن )
stringing
خطوط خاتم کاری و منبت کاری
pence for any thing
میل بچیزی یا کاری یااستعدادبرای کاری
reforests
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforesting
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforested
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforest
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reconditions
نو کاری کردن
recondition
نو کاری کردن
reconditioned
نو کاری کردن
stucco
گچ کاری کردن
habitual way of doing anything
کردن کاری
gardens
درخت کاری کردن باغبانی کردن
garden
درخت کاری کردن باغبانی کردن
gardened
درخت کاری کردن باغبانی کردن
messes
:شلوغ کاری کردن الوده کردن
mess
:شلوغ کاری کردن الوده کردن
enforce
مجبور کردن وادار کردن به کاری
engraved
کنده کاری کردن در حکاکی کردن
primes
تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
prime
تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
enforced
مجبور کردن وادار کردن به کاری
primed
تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
enforces
مجبور کردن وادار کردن به کاری
engraves
کنده کاری کردن در حکاکی کردن
enforcing
مجبور کردن وادار کردن به کاری
engrave
کنده کاری کردن در حکاکی کردن
rodeos
سوار کاری کردن
stick with
<idiom>
دنبال کردن کاری
splay
منبت کاری کردن
flourishes
زینت کاری کردن
plaster
گچ کاری کردن اندود
hammered
چکش کاری کردن
keen set for doing anything
مشتاق کردن کاری
keen set for doing anything
ارزومند کردن کاری
hammers
چکش کاری کردن
granulate
چکش کاری کردن
the proper time to do a thing
برای کردن کاری
go near to do something
تقریبا کاری را کردن
To make assurance doubly sure . To leave nothing to chance. To take every precaution .
محکم کاری کردن
To do something on purpose ( deliberately ).
از قصد کاری را کردن
stunt
شیرین کاری کردن
flourish
زینت کاری کردن
stunting
شیرین کاری کردن
shyster
دغل کاری کردن
to intervene in an affair
در کاری مداخله کردن
To perform a feat.
شیرین کاری کردن
enamel
مینا کاری کردن
flourished
زینت کاری کردن
stunts
شیرین کاری کردن
hammer
چکش کاری کردن
plasters
گچ کاری کردن اندود
rodeo
سوار کاری کردن
mind to do a thing
متمایل کردن به کاری
splaying
منبت کاری کردن
carved
کنده کاری کردن
blackjack
مجبوربانجام کاری کردن
carve
کنده کاری کردن
spackle
بتونه کاری کردن
lubrication
روغن کاری کردن
adventurism
اقدام به کاری کردن
inlays
خاتم کاری کردن
splayed
منبت کاری کردن
inlaying
خاتم کاری کردن
carves
کنده کاری کردن
to touch up
دست کاری کردن
manipulation
دست کاری کردن
to start out to do something
قصد کاری را کردن
purfle
منبت کاری کردن
calker
بتونه کاری کردن
splays
منبت کاری کردن
refashion
دست کاری کردن
to brush over
دست کاری کردن
inlay
خاتم کاری کردن
carvings
کنده کاری کردن
give someone a hand
<idiom>
با کاری به کسی کمک کردن
p in power to do something
عدم نیروبرای کردن کاری
the right way to do a thing
صحیح برای کردن کاری
to have a finger in every pie
درهمه کاری دخالت کردن
on your own
خودم تنهایی
[کاری را کردن]
lift a finger (hand)
<idiom>
کاری بکن ،کمک کردن
to incite somebody to something
کسی را به کاری تحریک کردن
end up
<idiom>
پایان ،بلاخره کاری کردن
to egg
[on]
تحریک
[به کاری ناعاقلانه]
کردن
to keep regular hours
هر کاری را درساعت معین کردن
boss
برجسته کاری ریاست کردن بر
bossed
برجسته کاری ریاست کردن بر
walk out
کاری راناگهان ترک کردن
service
ماشینی راتعمیروروغن کاری کردن
limes
با اهک کاری سفید کردن
lime
با اهک کاری سفید کردن
to take trouble to do anything
زحمت کردن کاری را بخوددادن
to run the show
در کاری اختیار داری کردن
prone to do something
آماده برای کردن کاری
systematization
اسلوبی کردن همست کاری
to stop
[doing something]
توقف کردن
[از انجام کاری]
to persuade somebody of something
کسی را متقاعد به کاری کردن
step in
مداخله بیجا در کاری کردن
bosses
برجسته کاری ریاست کردن بر
bossing
برجسته کاری ریاست کردن بر
to omit doing a thing
از کاری فروگذار یا غفلت کردن
back to the drawing board
<idiom>
کاری را از اول شروع کردن
To do something in a pique .
از روی لج ولجبازی کاری را کردن
To come to blows with someone .
با کسی کتک کاری کردن
serviced
ماشینی راتعمیروروغن کاری کردن
glid
تذهیب کاری
[در زمینه فرش بوسیله نخ طلا، نقره و یا جواهرات. نوعی از این تذهیب کاری به صوفی بافی معروف است.]
forces
مجبور کردن کسی به انجام کاری
trick someone into doing somethings
با حیله کسی را وادار به کاری کردن
fillets
تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
to work by candle light
شب کاری کردن دود چراغ خوردن
to tie into something
[ American E]
با هیجان و پر انرژی کاری را شروع کردن
filleting
تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
filleted
تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
fillet
تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
afterthought
چاره اندیشی برای کاری پس از کردن آن
to get cracking
شروع کردن
[به کاری]
[اصطلاح روزمره]
oversell
بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
see to (something)
<idiom>
شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
to invite somebody to do something
از کسی تقاضا انجام کاری را کردن
to pair off
جفت کردن
[برای کاری یا در جشنی]
to engage in something
[in doing]
something
خود را به چیزی
[کاری]
مشغول کردن
to goad somebody doing something
کسی را به انجام کاری تحریک کردن
to goad somebody into something
کسی را به انجام کاری تحریک کردن
overselling
بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
oversells
بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
oversold
بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com