English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 206 (33 milliseconds)
English Persian
standardised بامعیار معینی سنجیدن بامعیار معینی طبقه بندی کردن
standardises بامعیار معینی سنجیدن بامعیار معینی طبقه بندی کردن
standardising بامعیار معینی سنجیدن بامعیار معینی طبقه بندی کردن
standardize بامعیار معینی سنجیدن بامعیار معینی طبقه بندی کردن
standardizes بامعیار معینی سنجیدن بامعیار معینی طبقه بندی کردن
standardizing بامعیار معینی سنجیدن بامعیار معینی طبقه بندی کردن
Other Matches
downgrades کم کردن طبقه بندی اسناد ومدارک پایین اوردن درجه طبقه بندی
downgraded کم کردن طبقه بندی اسناد ومدارک پایین اوردن درجه طبقه بندی
downgrading کم کردن طبقه بندی اسناد ومدارک پایین اوردن درجه طبقه بندی
downgrade کم کردن طبقه بندی اسناد ومدارک پایین اوردن درجه طبقه بندی
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
declassification از طبقه بندی خارج کردن حذف طبقه بندی
adjutantship معینی
adjutancy معینی معاونت
stations درپست معینی گذاردن
stationed درپست معینی گذاردن
he is at a loose end کار معینی ندارد
station درپست معینی گذاردن
cost plus بعلاوه سود معینی
ageless بدون عمر معینی
inbound محصور در حدود معینی
standardizing مطابق درجه معینی دراوردن
standardizes مطابق درجه معینی دراوردن
standardised مطابق درجه معینی دراوردن
standardises مطابق درجه معینی دراوردن
tonner کامیون دارای فرفیت معینی
models مطابق مدل معینی در اوردن
standardize مطابق درجه معینی دراوردن
orb بدور مدار معینی گشتن
modelled مطابق مدل معینی در اوردن
standardising مطابق درجه معینی دراوردن
predecease پیش ازواقعه معینی مردن
emplace در محل معینی قرار دادن
local option اختیار تعیین محل معینی
modeled مطابق مدل معینی در اوردن
orbs بدور مدار معینی گشتن
head for به سمت معینی در حرکت بودن
model مطابق مدل معینی در اوردن
defense classification طبقه بندی اطلاعات مربوط به پدافند سیستم طبقه بندی مدارک وزارت دفاع
calibrates تحت قاعده واصول معینی دراوردن
calibrated تحت قاعده واصول معینی دراوردن
calibrate تحت قاعده واصول معینی دراوردن
calibrating تحت قاعده واصول معینی دراوردن
term insurance بیمه در موردمخاطره برای مدت معینی
tonner کشتی دارای تعداد معینی فرفیت
cover drive ضربه در سمت نیمه معینی اززمین
protraction نقشه کشی طبق مقیاس معینی
blood counts شمارش تعداد گویچههای خون در حجم معینی
blood count شمارش تعداد گویچههای خون در حجم معینی
the حرف تعریف برای چیز یاشخص معینی
capias حکم یا امریه دائر بر توقیف شخص معینی
section hand کارگرعضو دسته معینی ازکارگران راه اهن
cover point محل بازیگر در نقطه معینی دور از توپزن
off break کسب امتیاز معینی در ضربه به سمت راست
dimension stock چوب سختی که به ابعاد معینی تبدیل شده
time zone منطقه جغرافیایی دارای ساعت یا نصف النهار معینی
phonotypy چاپ با حروفی که هرکدام نماینده یک صدای معینی است
time zones منطقه جغرافیایی دارای ساعت یا نصف النهار معینی
camporee اجتماع پسران ودختران پیش اهنگ از ناحیه معینی
stage set تنظیم صحنه برای ایفای نقش معینی از نمایش
linebreeding پرورش نژاد انسان یا حیوان درجهت یا هدف معینی
forty one billiard بیلیارد کیسه دار که هربازیگر شماره معینی دارد
precarious عاریهای بسته بمیل دیگری مشروط بشرایط معینی مشکوک
humidistat اسبابی برای تنظیم ونگاهداری درجه رطوبت درحد معینی
spot pass پاسی که بجای فرستادن به بازیگر به نقطه معینی فرستاده میشود
an impersonal verb فعلی که فاعل معینی ندارد و جز سوم شخص مفرد است
security classification طبقه بندی منطقه تامینی طبقه بندی حفافتی
packet گروه مشابهی که از نظراموزش و تخصص برای ماموریت معینی انتخاب شده باشند
isallobar خط فرضی که نقاط دارای فشار جوی مساوی در زمان معینی رانشان میدهد
packets گروه مشابهی که از نظراموزش و تخصص برای ماموریت معینی انتخاب شده باشند
isallobaric خط فرضی که نقاط دارای فشار جوی مساوی در زمان معینی رانشان میدهد
black designation علامت مخصوص برای ارتباط طبقه بندی شده حامل پیام طبقه بندی شده
classification طبقه بندی کردن طبقه بندی
classifications طبقه بندی کردن طبقه بندی
clearing and switch buying توافق تجاری دوجانبهای که براساس ان دو کشور متعهدبه مبادله مقدار معینی کالامی گردند
minister resident صاحبمنصب عالیرتبهای که به منظورخاص و جهت امر معینی باعنوان وزارت در کشورخارجی اقامت می گزیند
ratings طبقه بندی کردن درجه بندی
rating طبقه بندی کردن درجه بندی
floating fender زنجیر شناوری که به فاصلههای معینی از یک کانال نصب میشود تا در موقع حوادث ازان استفاده شود
hovering acts قوانینی که بر رفت و امد کشتیهای خودی و اجنبی در محدوده معینی ازابهای کشور حکمفرمایی میکند
bond سندی که به موجب ان خود ووارث و اوصیا و مباشرین امورش را به پرداخت مبلغ معینی به دیگری متعهد میکند
viewport فرایندی که به استفاده کنندگان اجازه میدهد تا هر عکس انتخاب شده را در محل معینی روی یک صفحه نمایش قراردهند
helmzhold resonator محفظه توخالی که تنها با یک سوراخ کوچک به محیط خارج مرتبط است و در ازای فرکانس معینی به تشدید درمی اید
grand larceny سرقت بزرگ در CL سرقتی را گویند که دران قیمت مال مسروق ان ازمیزان معینی که در قانون مشخص شده است بیشتر باشد
do while یک دستور برنامه نویسی زبان سطح بالا که تا موقعی که شرایط معینی وجود داشته باشد دستورالعملهای حلقهای را اجرا میکند
gyrodyne رتورکرافتی که رتورهای ان هنگام برخاستن شناورماندن فرود و جلو رفتن تنها دردامنه معینی از سرعت توسط موتور کار میکند
future perfect tense زمان ایندهای که انجام کاری پیش از وقت معینی پیش بینی میکند
spot bowler بازیگری که بجای نشانه گیری به میلههای بولینگ بجای معینی روی مسیرهدفگیری میکند
group دسته بندی کردن طبقه بندی کردن
grade دسته بندی کردن طبقه بندی کردن
groups دسته بندی کردن طبقه بندی کردن
grades دسته بندی کردن طبقه بندی کردن
layer طبقه بندی کردن
classifying طبقه بندی کردن
classify طبقه بندی کردن
systemize طبقه بندی کردن
layers طبقه بندی کردن
categorised طبقه بندی کردن
categorises طبقه بندی کردن
categorising طبقه بندی کردن
categorize طبقه بندی کردن
categorized طبقه بندی کردن
categorizing طبقه بندی کردن
classifies طبقه بندی کردن
to categorize طبقه بندی کردن
categorizes طبقه بندی کردن
pigeonhole طبقه بندی کردن
aggroup طبقه بندی کردن
graduating طبقه بندی کردن
graduate طبقه بندی کردن
graduates طبقه بندی کردن
constrictor گرفتگی در یک لوله یا جریان سیال که دارای سوراخ کوچکی میباشد و جریان معینی را در ازای هر واحداختلاف فشاراز خود عبورمیدهد
gurantee عبارت از ان است که دولت یا دولتهایی طی معاهدهای متعهد شوند که انچه را قادر باشند جهت انجام امر معینی انجام دهند
particularity دارای خصوصیات معینی خصوصیات برجسته
intergrade طبقه بندی داخلی کردن
classed طبقه بندی کردن رده
integrade [طبقه بندی داخلی کردن]
classing طبقه بندی کردن رده
class طبقه بندی کردن رده
classes طبقه بندی کردن رده
army class manager activity سازمان مدیریت طبقه بندی اماد در نیروی زمینی مدیریت طبقه بندی اماد
label برچسب زدن طبقه بندی کردن
labeling برچسب زدن طبقه بندی کردن
labels برچسب زدن طبقه بندی کردن
labelled برچسب زدن طبقه بندی کردن
assort طبقه بندی کردن مناسب بودن
evaluation rating درجه بندی اطلاعات یا طبقه بندی ان از نظر اعتبار وصحت و دقت
wire matrix printer یک چاپگر برخوردی که علائم ماتریس نقطهای را در هربار علامت با فشردن انتهای سیم معینی بر روی نوارمرکبی و کاغذ چاپ میکند چاپگر ماتریسی سیمی
accelerators ماده معینی که به بتن اضافه میشود تا مقاوم شدن بتن رادر مراحل اولیه تسریع نماید. کلرور کلسیم تا دو درصدیکی از معمولترین این مواداست
staple فقره اصلی طبقه بندی یا جور کردن
stapled فقره اصلی طبقه بندی یا جور کردن
stapling فقره اصلی طبقه بندی یا جور کردن
accelerator ماده معینی که به بتن اضافه میشود تا مقاوم شدن بتن را در مراحل اولیه تسریع نماید. کلرور کلسیم تا دو درصد یکی از معمولترین این مواد است
black concept علامت حاوی پیام طبقه بندی شده سیستم ارتباطی حاوی پیام طبقه بندی شده
carpet classification طبقه بندی [درجه بندی] فرش
break down تجزیه کردن طبقه بندی کردن
types ماشین کردن طبقه بندی کردن
typed ماشین کردن طبقه بندی کردن
type ماشین کردن طبقه بندی کردن
sort دسته کردن طبقه بندی کردن
sorted دسته کردن طبقه بندی کردن
grade طبقه بندی کردن کلاسه کردن
sorts دسته کردن طبقه بندی کردن
grades طبقه بندی کردن کلاسه کردن
resorted جدا کردن طبقه بندی کردن
resorts جدا کردن طبقه بندی کردن
resort جدا کردن طبقه بندی کردن
indexes لیست موضوعات طبقه بندی شده به گروههایی یا مرتب کردن به صورت الفبا
indexed لیست موضوعات طبقه بندی شده به گروههایی یا مرتب کردن به صورت الفبا
index لیست موضوعات طبقه بندی شده به گروههایی یا مرتب کردن به صورت الفبا
classifications طبقه بندی رده بندی
classification طبقه بندی رده بندی
regrade تجدید طبقه بندی اطلاعات درجه بندی مجدد اطلاعات ازنظر اهمیت
dosage مقدار معینی از یک دارو مقدار دوز یک خوراک دارو
dosages مقدار معینی از یک دارو مقدار دوز یک خوراک دارو
sorting طبقه بندی
systemization طبقه بندی
stratification طبقه بندی
bracket طبقه بندی
grading طبقه بندی
assortment طبقه بندی
taxonomy طبقه بندی
taxonomies طبقه بندی
low grade کم طبقه بندی
assortments طبقه بندی
typification طبقه بندی
classification طبقه بندی
divisions طبقه بندی
division طبقه بندی
classifications طبقه بندی
denomination طبقه بندی
denominations طبقه بندی
classification of soil طبقه بندی خاک
rug classification طبقه بندی فرش
classification of aggregate طبقه بندی خاکدانه ها
classifiable قابل طبقه بندی
map classification طبقه بندی نقشه ها
classificatory مربوط به طبقه بندی
route classification طبقه بندی جاده ها
secret طبقه بندی سری
standardization همگونی طبقه بندی
classified طبقه بندی شده
classifications طبقه بندی پیام
service rating طبقه بندی پرسنلی
soil class طبقه بندی خاک
classification طبقه بندی پیام
computer classifications طبقه بندی کامپیوتر
speed rate increment طبقه بندی سرعت
nondescript غیرقابل طبقه بندی
accounting classification طبقه بندی حساب
vendor rating طبقه بندی فروشندگان
unclassified بدون طبقه بندی
suborder طبقه بندی فرعی
secrets طبقه بندی سری
job classification طبقه بندی شغل
job classification طبقه بندی شغلی
budget classification طبقه بندی بودجه
market grades and grading طبقه بندی بازار
taxonomist متخصص طبقه بندی
zootaxy طبقه بندی جانوران
unclassified طبقه بندی نشده
harmonic proportion طبقه بندی متناسب
harmonic division طبقه بندی متناسب
nosology طبقه بندی بیماریها
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com