Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (10 milliseconds)
English
Persian
cross fertilize
باهم پیوند زدن
Search result with all words
interwed
باهم پیوند کردن
Other Matches
hydrogen bonding
پیوند هیدروژنی
[ایجاد پیوند مولکولی توسط هیدروژن]
[در رنگرزی]
to set by the ears
باهم بدکردن باهم مخالف کردن
to set at loggerheads
باهم بد کردن باهم مخالف کردن
concurrently
باهم
vis-a-vis
باهم
one with a
باهم
at once
باهم
conjointly
باهم
simoltaneous
باهم
simoltaneously
باهم
tutti
باهم
jointly
باهم
concerted
باهم
simultaneously
باهم
together
باهم
vis a vis
باهم
inchorus
باهم
collaborate
باهم کارکردن
cohabitation
زندگی باهم
interweave
باهم امیختن
coexisting
باهم زیستن
coincide
باهم رویدادن
interweaving
باهم امیختن
interwove
باهم امیختن
all at once
همه باهم
to whip in
باهم نگاهداشتن
collaborating
باهم کارکردن
coexists
باهم زیستن
at loggerheads
<idiom>
باهم جنگیدن
coexisted
باهم زیستن
coexist
باهم زیستن
coincided
باهم رویدادن
coincides
باهم رویدادن
We went together .
باهم رفتیم
coinciding
باهم رویدادن
simultaneous with each other
باهم رخ دهنده
collaborated
باهم کارکردن
interweaves
باهم امیختن
one anda
همه باهم
combines
باهم پیوستن
combine
باهم پیوستن
cooperate
باهم کارکردن
to act jointly
باهم کارکردن
to work together
باهم کارکردن
contemporaneously
بطورمعاصر باهم
collaborates
باهم کارکردن
to grow together
باهم پیوستن
to huddle together
باهم غنودن
collocation
باهم گذاری
combining
باهم پیوستن
concomitancy
باهم بودن
to be together
باهم بودن
kissing kind
باهم دوست
cowork
باهم کارکردن
coadunate
باهم روییده
to keep company
باهم بودن
sum
باهم جمع کردن
to hang together
باهم مربوط بودن
to bill and coo
باهم غنج زدن
trigon
اجتماع سه ستاره باهم
to grow together
باهم یکی شدن
sums
باهم جمع کردن
to set at variance
با هم بد کردن باهم مخالف ت
correlation
بستگی دوچیز باهم
to grow into one
باهم یکی شدن
chum
باهم زندگی کردن
confuses
باهم اشتباه کردن
compare
برابرکردن باهم سنجیدن
confuse
باهم اشتباه کردن
compared
برابرکردن باهم سنجیدن
compares
برابرکردن باهم سنجیدن
comparing
برابرکردن باهم سنجیدن
chums
باهم زندگی کردن
to keep company
باهم امیزش کردن
grade
جورکردن باهم امیختن
grades
جورکردن باهم امیختن
to hang together
باهم پیوسته یامتحدبودن
to keep friends
باهم دوست ماندن
com
پیشوند بمعانی با و باهم
impacted
باهم جوش خورده
they had words
باهم نزاع کردند
symmetrize
باهم قرینه کردن
coexistent
باهم زیست کننده
promiscuous bathing
ابتنی زن و مرد باهم
coact
باهم نمایش دادن
coapt
باهم جور امدن
coapt
باهم متناسب شدن
coextend
باهم تمدیدیاتوسعه یافتن
intercommon
باهم شرکت کردن
interchanging
باهم عوض کردن
interchanges
باهم عوض کردن
interchanged
باهم عوض کردن
interchange
باهم عوض کردن
impacted
باهم جمع شده
splice
باهم متصل کردن
splices
باهم متصل کردن
cohabit
باهم زندگی کردن
We bear no relationship to each other .
باهم نسبتی نداریم
cohabiting
باهم زندگی کردن
Co
پیشوندیست بمعنی با و باهم
splicing
باهم متصل کردن
cohabits
باهم زندگی کردن
co-
پیشوندیست بمعنی با و باهم
to be good pax
باهم دوست بودن
to be together with somebody
با کسی باهم بودن
spliced
باهم متصل کردن
cohabited
باهم زندگی کردن
strapping
پیوند
imping
پیوند
bond
پیوند
grafter
پیوند زن
connexion
پیوند
consociation
پیوند
inosculation
پیوند رگ ها
inosculation
رگ پیوند
grafting
پیوند
anastomosis
پیوند
linkages
پیوند
ligature
خط پیوند
linkage
پیوند
nexus
پیوند
colligation
پیوند
graftage
پیوند
grafted
پیوند
connexions
پیوند
unrelated
بی پیوند
connection
پیوند
zonule
پیوند
link
پیوند
associate
هم پیوند
grafts
پیوند
slur
پیوند
hyphen
پیوند
slurring
پیوند
slurs
پیوند
syntheses
پیوند
associating
هم پیوند
associated
هم پیوند
hyphens
پیوند
slurred
پیوند
merging
پیوند
graft
پیوند
bonding
پیوند
associates
هم پیوند
ligament
پیوند
synthesis
پیوند
ligaments
پیوند
relation
پیوند
transplantation
پیوند
confluent
باهم جاری شونده متلاقی
simultaneous
باهم واقع شونده همزمان
col
پیشوند بمعانی باو باهم
pooled
شریک شدن باهم اتحادکردن
to go to gether
بهم خوردن باهم جوربودن
pool
شریک شدن باهم اتحادکردن
out of tune
<idiom>
باهم خوب وسازش نداشتن
we are kin
ما با هم وابسته ایم ما باهم منسوبیم
to cotton with each other
باهم ساختن یارفاقت کردن
adding
جمع زدن باهم پیوستن
to cotton together
باهم ساختن یارفاقت کردن
add
جمع زدن باهم پیوستن
adds
جمع زدن باهم پیوستن
to spar at each other
باهم مشت بازی کردن
con
مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
conned
مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
conning
مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
cons
مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
The husband and wife dont get on together.
زن وشوهر باهم نمی سازند
they were made one
یعنی باهم عروسی کردند
They are hardly comparable .
منا سبتی باهم ندارند
We entered the room together .
باهم وارد اطاق شدیم
pools
شریک شدن باهم اتحادکردن
sailmaker splice
پیوند چادردوز
equatorial bond
پیوند استوایی
hyphenate
با خط پیوند نوشتن
ionic bond
پیوند یونی
eye splice
پیوند چشمی
defragmentation
پیوند تکه ها
graftage
پیوند زنی
double bond
پیوند دوگانه
doubly linked
با پیوند مضاعف
dynamic link
پیوند پویا
engraft
پیوند زدن
electrovalent bond
پیوند الکترووالانسی
heat affected zone
ناحیه پیوند
hydrogen bond
پیوند هیدروژنی
link register
ثبات پیوند
radio link
پیوند رادیویی
root graft
پیوند ریشهای
short splice
پیوند کوتاه
single bond
پیوند یگانه
single bond
پیوند ساده
splicer
پیوند دهنده
synchondrosis
پیوند غضروفی
syndesmosis
پیوند رباطی
syntropy
پیوند سالم
three center bonding
پیوند سه مرکزی
association
پیوند ارتباط
tie bar
اهن پیوند
warm link
پیوند گرم
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com