Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (24 milliseconds)
English
Persian
interwed
باهم پیوند کردن
Other Matches
cross fertilize
باهم پیوند زدن
to set by the ears
باهم بدکردن باهم مخالف کردن
to set at loggerheads
باهم بد کردن باهم مخالف کردن
hydrogen bonding
پیوند هیدروژنی
[ایجاد پیوند مولکولی توسط هیدروژن]
[در رنگرزی]
synchronizes
همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronised
همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronises
همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronize
همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronising
همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
cohabiting
باهم زندگی کردن
cohabits
باهم زندگی کردن
interchange
باهم عوض کردن
confuses
باهم اشتباه کردن
cohabited
باهم زندگی کردن
cohabit
باهم زندگی کردن
to keep company
باهم امیزش کردن
confuse
باهم اشتباه کردن
splicing
باهم متصل کردن
sums
باهم جمع کردن
sum
باهم جمع کردن
chum
باهم زندگی کردن
chums
باهم زندگی کردن
splices
باهم متصل کردن
splice
باهم متصل کردن
intercommon
باهم شرکت کردن
spliced
باهم متصل کردن
interchanging
باهم عوض کردن
interchanges
باهم عوض کردن
interchanged
باهم عوض کردن
symmetrize
باهم قرینه کردن
to set at variance
با هم بد کردن باهم مخالف ت
to cotton together
باهم ساختن یارفاقت کردن
to spar at each other
باهم مشت بازی کردن
to cotton with each other
باهم ساختن یارفاقت کردن
splicing
پیوند کردن
splices
پیوند کردن
spliced
پیوند کردن
splice
پیوند کردن
to come to an explanation
درتوضیح چیزی باهم موافقت کردن
disuniting
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunited
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunite
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunites
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
to be untiedin marriage
پیوند زناشویی کردن
grafts
جفت کردن پیوند
grafted
جفت کردن پیوند
graft
جفت کردن پیوند
interbreed
نژادهای مختلف را با هم پیوند کردن
pace lap
دور پیست را باهم رفتن برای گرم کردن ماشین در اغازمسابقه
dump
رها کردن گوی بولینگ از انگشت و شست باهم بطوریکه گوی پیچ نخورد کشیدن طناب یا سیم بازکننده چتر
simoltaneously
باهم
one with a
باهم
simoltaneous
باهم
inchorus
باهم
conjointly
باهم
jointly
باهم
concurrently
باهم
tutti
باهم
at once
باهم
concerted
باهم
simultaneously
باهم
vis-a-vis
باهم
vis a vis
باهم
together
باهم
kissing kind
باهم دوست
interweave
باهم امیختن
all at once
همه باهم
We went together .
باهم رفتیم
to be together
باهم بودن
to grow together
باهم پیوستن
coexists
باهم زیستن
interweaves
باهم امیختن
coexist
باهم زیستن
interweaving
باهم امیختن
cowork
باهم کارکردن
to whip in
باهم نگاهداشتن
combining
باهم پیوستن
combines
باهم پیوستن
combine
باهم پیوستن
to keep company
باهم بودن
at loggerheads
<idiom>
باهم جنگیدن
interwove
باهم امیختن
concomitancy
باهم بودن
coexisting
باهم زیستن
collaborating
باهم کارکردن
collaborates
باهم کارکردن
one anda
همه باهم
to act jointly
باهم کارکردن
to work together
باهم کارکردن
to huddle together
باهم غنودن
simultaneous with each other
باهم رخ دهنده
collocation
باهم گذاری
coinciding
باهم رویدادن
coincides
باهم رویدادن
coincided
باهم رویدادن
coincide
باهم رویدادن
collaborated
باهم کارکردن
collaborate
باهم کارکردن
coexisted
باهم زیستن
contemporaneously
بطورمعاصر باهم
cooperate
باهم کارکردن
cohabitation
زندگی باهم
coadunate
باهم روییده
to hang together
باهم مربوط بودن
comparing
برابرکردن باهم سنجیدن
compares
برابرکردن باهم سنجیدن
compared
برابرکردن باهم سنجیدن
compare
برابرکردن باهم سنجیدن
to grow into one
باهم یکی شدن
to hang together
باهم پیوسته یامتحدبودن
promiscuous bathing
ابتنی زن و مرد باهم
to be together with somebody
با کسی باهم بودن
to grow together
باهم یکی شدن
correlation
بستگی دوچیز باهم
they had words
باهم نزاع کردند
grade
جورکردن باهم امیختن
co-
پیشوندیست بمعنی با و باهم
to be good pax
باهم دوست بودن
impacted
باهم جوش خورده
impacted
باهم جمع شده
coexistent
باهم زیست کننده
coextend
باهم تمدیدیاتوسعه یافتن
grades
جورکردن باهم امیختن
to bill and coo
باهم غنج زدن
to keep friends
باهم دوست ماندن
com
پیشوند بمعانی با و باهم
trigon
اجتماع سه ستاره باهم
coapt
باهم متناسب شدن
coapt
باهم جور امدن
coact
باهم نمایش دادن
We bear no relationship to each other .
باهم نسبتی نداریم
Co
پیشوندیست بمعنی با و باهم
bonding
پیوند
strapping
پیوند
transplantation
پیوند
associates
هم پیوند
merging
پیوند
colligation
پیوند
slur
پیوند
zonule
پیوند
relation
پیوند
slurring
پیوند
graft
پیوند
nexus
پیوند
connection
پیوند
linkage
پیوند
slurred
پیوند
connexion
پیوند
consociation
پیوند
associate
هم پیوند
associated
هم پیوند
grafting
پیوند
syntheses
پیوند
associating
هم پیوند
synthesis
پیوند
linkages
پیوند
slurs
پیوند
connexions
پیوند
graftage
پیوند
imping
پیوند
hyphen
پیوند
unrelated
بی پیوند
hyphens
پیوند
grafter
پیوند زن
grafted
پیوند
inosculation
پیوند رگ ها
inosculation
رگ پیوند
ligature
خط پیوند
link
پیوند
anastomosis
پیوند
ligament
پیوند
ligaments
پیوند
grafts
پیوند
bond
پیوند
conning
مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
We entered the room together .
باهم وارد اطاق شدیم
add
جمع زدن باهم پیوستن
adds
جمع زدن باهم پیوستن
They are hardly comparable .
منا سبتی باهم ندارند
confluent
باهم جاری شونده متلاقی
to go to gether
بهم خوردن باهم جوربودن
they were made one
یعنی باهم عروسی کردند
cons
مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
pools
شریک شدن باهم اتحادکردن
conned
مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
pool
شریک شدن باهم اتحادکردن
The husband and wife dont get on together.
زن وشوهر باهم نمی سازند
out of tune
<idiom>
باهم خوب وسازش نداشتن
pooled
شریک شدن باهم اتحادکردن
con
مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
simultaneous
باهم واقع شونده همزمان
col
پیشوند بمعانی باو باهم
adding
جمع زدن باهم پیوستن
we are kin
ما با هم وابسته ایم ما باهم منسوبیم
communication link
پیوند ارتباطی
underpass approach
سرازیری پیوند
transplantable
پیوند شدنی
triple bond
پیوند سه گانه
grafted
پیوند گیاه
equatorial bond
پیوند استوایی
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com