Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 301 (46 milliseconds)
English
Persian
to speak to somebody
با کسی صحبت کردن
Search result with all words
phone
شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
phone
صحبت کردن با کسی از طریق تلفن
phoned
شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
phoned
صحبت کردن با کسی از طریق تلفن
phones
شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
phones
صحبت کردن با کسی از طریق تلفن
phoning
شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
phoning
صحبت کردن با کسی از طریق تلفن
lisp
نوک زبانی صحبت کردن
lisped
نوک زبانی صحبت کردن
lisping
نوک زبانی صحبت کردن
lisps
نوک زبانی صحبت کردن
talk
صحبت کردن یا ارتباط برقرار کردن
talk
صحبت کردن
talked
صحبت کردن یا ارتباط برقرار کردن
talked
صحبت کردن
talks
صحبت کردن یا ارتباط برقرار کردن
talks
صحبت کردن
converse
: صحبت کردن محاوره کردن
conversed
: صحبت کردن محاوره کردن
converses
: صحبت کردن محاوره کردن
conversing
: صحبت کردن محاوره کردن
carp
از روی خرده گیری صحبت کردن
squeak
با صدای جیغ صحبت کردن
squeaked
با صدای جیغ صحبت کردن
squeaking
با صدای جیغ صحبت کردن
squeaks
با صدای جیغ صحبت کردن
say
سخن گفتن صحبت کردن سخن
says
سخن گفتن صحبت کردن سخن
speech
صحبت کردن یا ایجاد کلمات با صدا
speeches
صحبت کردن یا ایجاد کلمات با صدا
brief
خلاصه دعوی خواهان یا دفاع خوانده که به وسیله وکیل ایشان تهیه میشودیادداشتی که وکیل از روی ان در محکمه صحبت میکند وکیل کردن
briefed
خلاصه دعوی خواهان یا دفاع خوانده که به وسیله وکیل ایشان تهیه میشودیادداشتی که وکیل از روی ان در محکمه صحبت میکند وکیل کردن
briefer
خلاصه دعوی خواهان یا دفاع خوانده که به وسیله وکیل ایشان تهیه میشودیادداشتی که وکیل از روی ان در محکمه صحبت میکند وکیل کردن
briefest
خلاصه دعوی خواهان یا دفاع خوانده که به وسیله وکیل ایشان تهیه میشودیادداشتی که وکیل از روی ان در محکمه صحبت میکند وکیل کردن
declaim
با حرارت علیه کسی صحبت کردن
declaimed
با حرارت علیه کسی صحبت کردن
declaiming
با حرارت علیه کسی صحبت کردن
declaims
با حرارت علیه کسی صحبت کردن
hobnob
صحبت دوستانه کردن
hobnobbed
صحبت دوستانه کردن
hobnobbing
صحبت دوستانه کردن
hobnobs
صحبت دوستانه کردن
sniffle
تودماغی صحبت کردن
sniffle
درحال عطسه صحبت کردن
sniffle
با فن فن صحبت یاگریه کردن
sniffled
تودماغی صحبت کردن
sniffled
درحال عطسه صحبت کردن
sniffled
با فن فن صحبت یاگریه کردن
sniffles
تودماغی صحبت کردن
sniffles
درحال عطسه صحبت کردن
sniffles
با فن فن صحبت یاگریه کردن
sniffling
تودماغی صحبت کردن
sniffling
درحال عطسه صحبت کردن
sniffling
با فن فن صحبت یاگریه کردن
speak
صحبت کردن
speaks
صحبت کردن
gesticulate
با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
gesticulated
با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
gesticulates
با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
gesticulating
با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
telephone
ماشین برای صحبت کردن با کسی یا اتباط با کامپیوتر دیگر
telephoned
ماشین برای صحبت کردن با کسی یا اتباط با کامپیوتر دیگر
telephones
ماشین برای صحبت کردن با کسی یا اتباط با کامپیوتر دیگر
telephoning
ماشین برای صحبت کردن با کسی یا اتباط با کامپیوتر دیگر
adlib
بدون مقدمه صحبت کردن بمیل خود
bespeak
قبلا درباره چیزی صحبت کردن
blather
حرف بی ارزش زدن صحبت بی معنی کردن
cant
باناله سخن گفتن بالهجه مخصوصی صحبت کردن
confabulate
صحبت کردن
sass
بابی احترامی صحبت کردن با گستاخانه سخن گفتن با بیشرمانه گفتگو کردن
sound off
باصدای بلند صحبت کردن
to interrupt any one's speech
صحبت کسیرا قطع کردن
to switch on
طرف صحبت کردن
to take the floor
حرف زدن صحبت کردن
to talk shop
در باره کار صحبت کردن
ad-lib
بدون نوشته صحبت کردن
ad-libbed
بدون نوشته صحبت کردن
ad-libbing
بدون نوشته صحبت کردن
ad-libs
بدون نوشته صحبت کردن
To speak elaborately.
با آب وتاب صحبت کردن
To speak with freedom.
آزادانه صحبت کردن .
To speak in a low voice.
آهسته صحبت کردن ( با صدای کوتاه ،یواش )
To speak slowly.
آهسته صحبت کردن (شمرده)
to speak candidly
<idiom>
بی پرده صحبت کردن
To pay money. To make a payment.
بی پرده صحبت کردن
To refer to implicitly. To hint.
درپرده صحبت کردن
To quibble and equivocate.
پشت هم اندازی کردن ( طفره رفتن ،دوپهلو صحبت کردن )
To speake broken French.
فرانسه دست وپ؟ شکسته صحبت کردن
To strick up a conversation with somebody.
سر صحبت را با کسی باز کردن
To talk in measured terms . To talk slowly.
شمرده صحبت کردن
To talk like a book .
لفظ قلم صحبت کردن
beat around the bush
<idiom>
غیره مستقیم وبا طفره صحبت کردن
go on
<idiom>
زیادی صحبت کردن
harp on
<idiom>
بانارضایتی صحبت کردن
have a word with
<idiom>
بطورخلاصه صحبت ومذاکره کردن
hold forth
<idiom>
صحبت کردن درمورد
pipe up
<idiom>
بلندتر صحبت کردن
straight from the shoulder
<idiom>
راست وپوست کنده گفتن ،بیغل غش صحبت کردن
take exception to
<idiom>
مخاف صحبت کردن
Other Matches
to talk
[to]
صحبت کردن
[با]
to speak
[about]
صحبت کردن
[در باره]
tell (someone) off
<idiom>
با عصبانیت صحبت کردن
waste one's breath
<idiom>
بی نتیجه صحبت کردن
talk shop
<idiom>
درموردکار شخصی صحبت کردن
break in upon
قطع کردن صحبت کسی
to speak fluently
بطور روان صحبت کردن
in touch
<idiom>
بایکدیگر صحبت کردن،درارتباط داشتن
to speak fluent Farsi
روان صحبت کردن زبان پارسی
to talk insistently to somebody
با کسی به اصرار صحبت کردن
[تا قانع شود]
to speak on behalf of
[as representative]
از طرف
[کسی]
صحبت کردن
[به عنوان نماینده]
to ask somebody to say a few words
خواهش کردن از کسی کمی
[در باره کسی یا چیزی]
صحبت کند
colloquies
صحبت
talk
صحبت
mouthed
صحبت
mouth
صحبت
conversing
صحبت
parle
صحبت
confabulation
صحبت
collocutor
هم صحبت
chitchat
صحبت
mouthing
صحبت
mouths
صحبت
colloquy
صحبت
talked
صحبت
talks
صحبت
converse
صحبت
converses
صحبت
conversed
صحبت
duologue
صحبت دونفری
speech
صحبت نطق
speeches
صحبت نطق
natter
صحبت دوستانه
nattered
صحبت دوستانه
pillow talk
صحبت خودمانی
nattering
صحبت دوستانه
conversationalists
خوش صحبت
well spoken
خوش صحبت
conversationalist
خوش صحبت
natters
صحبت دوستانه
shoptald
صحبت بازاری
sniffling
صحبت تودماغی
She refused to open her oips .
لب به صحبت بازنکرد
sniffles
صحبت تودماغی
sniffled
صحبت تودماغی
sniffle
صحبت تودماغی
articulate
ماهر در صحبت
articulates
ماهر در صحبت
cross talk
تداخل صحبت
my inter locvtor
طرف صحبت من
asides
صحبت تنها
dialogue
گفتگو صحبت
talk up
<idiom>
صحبت درمورد
dialogues
گفتگو صحبت
telephone frequency
فرکانس صحبت
chitchat
صحبت کوتاه
private talk
صحبت خصوصی
conversable
خوش صحبت
conversationist
خوش صحبت
articulating
ماهر در صحبت
chatty
خوش صحبت
coze
صحبت خودمانی
aside
صحبت تنها
chit chat
صحبت کوتاه
chit-chat
صحبت کوتاه
well-spoken
خوش صحبت
interlocutors
طرف صحبت هم سخن
interlocutor
طرف صحبت هم سخن
gest
کار نمایان هم صحبت
blather
صحبت بی معنی واحمقانه
monologue
تک سخنگویی صحبت یک نفری
dialogue
صحبت با شخص دیگر
whispery
اهسته صحبت کننده
monologues
تک سخنگویی صحبت یک نفری
weigh one's words
<idiom>
مراقب صحبت بودن
dialogues
صحبت با شخص دیگر
geste
کار نمایان هم صحبت
Sh spoke in such a way that…
طوری صحبت کرد که
he was talking about me
درخصوص من صحبت می کرد
There is some talk of his resigning.
صحبت از استعفای اوست
They have got engrossed in conversation .
صحبت آها گه انداخته
At this point of the conversation.
صحبت که به اینجا رسید
monolog
تک سخنگویی صحبت یک نفری
cramp one's style
<idiom>
محدودکردن صحبت یارفتارشخصی
dialog
صحبت با شخص دیگر
Speaking.
[on the phone]
[من]
پشت تلفن صحبت می کنم.
kaffeeklatsch
صحبت دوستانه یامذاکرات غیررسمی
talking of ...
حال که صحبت از...... بمیان امد
They were talking in Spanish .
بزبان اسپانیولی صحبت می کردند
telephone frequency characteristic
منحنی مشخصه فرکانس صحبت
throw in
مطلبی بر صحبت کسی افزودن
So much for theory!
<idiom>
به اندازه کافی از تئوری صحبت شد.
There is talk
[mention]
of something
[somebody]
.
صحبت از چیزی یا کسی است.
break-in
درمیان صحبت کسی دویدن
break-ins
درمیان صحبت کسی دویدن
Well discuss it at dinner.
سر شام صحبت خواهیم کرد
I had a long talk with him.
با ایشان مفصلا" صحبت کردم
She was talking to (with ) a friend .
داشت با دوستش صحبت می کرد
Dont talk to all and sundry.
با این وآن صحبت نکن
break in
درمیان صحبت کسی دویدن
He talked in this connection (vein).
دراین زمینه صحبت کرد
He is a good speaker . He speaker well.
خیلی خوب صحبت می کند
They were stI'll talking away at midnight.
تا نیمه شب یک بند صحبت می کرد ند
He speaks English fluently.
انگلیسی راروان صحبت می کند
The line is busy (engaged).
صحبت می کند (خط تلفن مشغول است )
She is the talk of the town .
همه راجع به او ( پشت او ) صحبت می کنند
yakety-yak
<idiom>
صحبت زیاد درمود چیزی بیارزش
Lets talk man to man .
بیا مرد ومردانه با هم صحبت کنیم
get hold of (someone)
<idiom>
(برای صحبت)به گیر انداختن شخص
Talk a lot without saying much
خیلی صحبت بشود ولی کم معنی
The professor knows what he is talking about.
استاد ازروی اطلاع صحبت می کند
She had an aside with me . She took me aside and spoke to me
مراکنار کشید وبا من صحبت کرد
We talked until midnight. and then separated.
تانیمه شب صحبت کردیم وبعد از هم جداشدیم
We should not indulge in personalities.
نبا ید راجع با شخاص صحبت کنیم
i will speak to him about it
در این خصوص با او صحبت خواهم کرد
Talking of Europe ,please allow me …
حالا که صحبت از اروپ؟ است اجازه می خواهم ...
I'll speak at length on this subject.
دراین باره مفصل صحبت خواهم کرد
go off half-cocked
<idiom>
صحبت یا انجام کاری بون آمارگی قبلی
To be a good conversationalist .
دهان گرمی داشتن ( خوش صحبت بودن )
phoning
تلفن یا ماشین برای صحبت با کی در مسافت طولانی
Could I have a word with you ?
عرضی داشتم (چند کلمه صحبت دارم )
Please face me when I'm talking to you.
لطفا وقتی که با تو صحبت می کنم رویت را به من بکن.
phoned
تلفن یا ماشین برای صحبت با کی در مسافت طولانی
pre audience
ترتیب تقدم صحبت اصحاب دعوی در محکمه
phone
تلفن یا ماشین برای صحبت با کی در مسافت طولانی
phones
تلفن یا ماشین برای صحبت با کی در مسافت طولانی
hang-ups
ماندن به صحبت تلفنی خاتمه دادن زنگ زدن
hang-up
ماندن به صحبت تلفنی خاتمه دادن زنگ زدن
to get a word in edgewise
طرفی را میان صحبت شخص پرچانه دیگر انداختن
talking is not permitted
سخن گفتن مجاز نیست صحبت ممنوع است
hang up
ماندن به صحبت تلفنی خاتمه دادن زنگ زدن
speeches
که وقتی باسم اجرا شود و مشابه صحبت افراد میشود
prolepsis
فرض قبلی صحبت از اینده چنانچه گویی گذشته است
speech
که وقتی باسم اجرا شود و مشابه صحبت افراد میشود
feel out
<idiom>
صحبت یا انجام باشخص به صورتیکه متوجه بشوی که چه فکری میکند
get a word in
<idiom>
یافتن فرصتی برای گفتن چیزی بقیه دارند صحبت میکنند
She speaks French as if it were her mother tongue . She speaks Frinch like a native .
فرانسه را آنقدر قشنگ صحبت می کند گویی زبان مادریش است
rub something in
<idiom>
دست گرفتن (صحبت درموردحرفی که شخص گفته یاکاری کهکرده به مسخره )
So much for that.
<idiom>
اینقدر
[کار یا صحبت و غیره ]
کافی است درباره اش.
[اصطلاح روزمره]
a hot potato
<idiom>
[بحث داغ که خیلی از مردم در موردش صحبت میکنند و مورد جدال هست]
lady help
زنی که بابانوی خانه هم صحبت است واورادرکارهای خانه یاری میکن
speeches
بررسی کلمات صحبت به طوری که کامپیوتر کلمات و دستورات را تشخیص دهد
speech
بررسی کلمات صحبت به طوری که کامپیوتر کلمات و دستورات را تشخیص دهد
phoneme
برای بررسی صدای ورودی برای تشخیص کلمات یا تولید صحبت با تکرار چندین صدا
anthropography
علم ساختمان بدن انسان رشتهای از علم انسان شناسی که درباره تاثیراوضاع جغرافیایی بر روی نژادها صحبت میکند
irredentism
نهضت استرداد منظور جنبشی است که هدف ان پیوستن قسمتی از اراضی مجاور یک کشورکه اهالی ان به زبان اهالی کشور منشاء نهضت صحبت می کنند به این مملکت باشد
speaking with prosecutor
در جرایم علیه افراد که از نوع جنحه باشددادگاه به متهم اجازه میدهد که پیش از شروع رسیدگی با شاکی صحبت کند وهر گاه او رضایت خود رااعلام کند مجازات مرتکب تخفیف کلی پیدا میکند
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capturing
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capture
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verify
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster
تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
surveyed
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orient
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orients
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
survey
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveys
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper
[metal or glass]
آب دادن
[سخت کردن]
[آبدیده کردن]
[بازپخت کردن]
[فلز یا شیشه]
cross examination
تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
to appeal
[to]
درخواستن
[رجوع کردن به]
[التماس کردن]
[استیناف کردن در دادگاه]
concentrating
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrates
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrate
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
serve
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
tae
پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
calk
بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
serves
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assigning
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
served
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assigned
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
buck up
پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
assigns
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to inform on
[against]
somebody
کسی را لو دادن
[فاش کردن]
[چغلی کردن]
[خبرچینی کردن]
soft-pedal
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
crosses
تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
infringes
تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
time
تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
infringing
تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
woos
افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
check
بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
checked
بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com