English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 151 (8 milliseconds)
English Persian
involuted بحال نخست برگشته
Other Matches
rehabilitated بحال نخست برگرداندن
rehabilitates بحال نخست برگرداندن
rehabilitate بحال نخست برگرداندن
rehabilitating بحال نخست برگرداندن
renegades از دین برگشته برگشته
renegade از دین برگشته برگشته
recurvate برگشته
revolute لب برگشته
inverse برگشته
inflexed برگشته
retrousse برگشته
retroflected برگشته
reflexed برگشته
turn down برگشته
retorted برگشته
apostates از دین برگشته
foxed رنگ برگشته
runagate از دین برگشته
revers لبه برگشته
resupine بعقب برگشته
retroverted بعقب برگشته
extrorse بیرون برگشته
recurve برگشته کردن
recurvate برگشته کردن
intoed پنجه برگشته
turn down یقه برگشته
apostate از دین برگشته
the tide has turned ورق برگشته است
chukka پوتین نوک برگشته
unlucky بخت برگشته بدیمن
hook bill منقار نوک برگشته
pigeon toed دارای پنجه برگشته
calkin نوک برگشته نعل
backswept برگشته بطور مایل واریب
recvperate بحال امدن
to let alone بحال خودواگذاردن
bring to بحال اوردن
leave alone بحال گذاردن
alas for him وای بحال او
scimitar شمشیر کارد دسته دراز ونوک برگشته
recoil بحال نخستین برگشتن
recoiled بحال خود برگشتن
recoiled بحال نخستین برگشتن
come round بحال اول رسیدن
recoiling بحال خود برگشتن
recoiling بحال نخستین برگشتن
recoils بحال خود برگشتن
recoils بحال نخستین برگشتن
restitute بحال اول برگرداندن
dilapidate بحال ویرانی دراوردن
equilibrate بحال تعادل دراوردن
self pity دلسوزی بحال خود
self-pity دلسوزی بحال خود
recoil بحال خود برگشتن
woe betide thee وای بحال تو بدابحال تو
fetch up بحال ایست درامدن
to come بحال ایست درامدن
to put to a pause بحال ایست دراوردن
restored بحال اول برگرداندن
restores بحال اول برگرداندن
restoring بحال اول برگرداندن
let alone بحال خود واگذاردن
restore بحال اول برگرداندن
sympathy for any one دلسوزی بحال کسی
billhook نوعی کارد بزرگ که دارای نوک برگشته است
moseyed بحال گردش راه رفتن
moseying بحال گردش راه رفتن
mosey بحال گردش راه رفتن
relapse مرتد بحال نخستین برگشتن
moseys بحال گردش راه رفتن
relapsing مرتد بحال نخستین برگشتن
relapses مرتد بحال نخستین برگشتن
relapsed مرتد بحال نخستین برگشتن
let it remain as it is بگذاری بحال خود باقی باشد
to leave him to him self او را بحال خود واگذارید اورارها کنید
It is immaterial to her . بحال او هیچ فرقی نمی کند
Leave her alone. اورا تنها (بحال خود ) بگذار
the inquisition دادگاهی که کارش دادرسی مردمان از دین برگشته یارافضی و به کیفر رساندن
first نخست
primes نخست
primed نخست
prime نخست
imprlmis نخست
to stand any one in good stead بحال کسی سودمند بودن بدردکسی خوردن
first and foremost <adv.> دردرجه نخست
prime ministership نخست وزیری
primeminister نخست وزیر
primogeniture نخست زادگی
primordium مرحله نخست
Downing Street نخست وزیر
Prime Minister نخست وزیر
half نیمه نخست
ex prime minister نخست وزیرپیشین
half-time نیمه نخست
premiership نخست وزیری
book one کتاب نخست
at first hand در وهله نخست
at first blush در وهله نخست
premier نخست وزیر
first born نخست زاده
first-born نخست زاده
forename نام نخست
forenames نام نخست
Prime Ministers نخست وزیر
first begotten نخست زاده
first half نیمه نخست
grand vizier نخست وزیر
firstborn نخست زاده
firstling نخست زاده
head of the state نخست وزیر
first moment عزم نخست
imprimis در مرحله نخست
first moment گشتاور نخست
first ling نخست زاده
imprlmis نخست انکه
first coat اندودیارنگ نخست
premiers نخست وزیر
it was we who went first ما بودیم که نخست رفتیم
top board میز نخست شطرنج
from the very f. ازهمان وهله نخست
whiter بازیگر نخست شطرنج
first audio stage مرحله صوتی نخست
primigenial نخست پیدا شده
premiership دفتر نخست وزیری
foremost جلوترین دردرجه نخست
right of primogeniture حق نخست زادگی یا ارشدیت
white بازیگر نخست شطرنج
whitest بازیگر نخست شطرنج
puerperium مرحله بین زایمان واعاده زهدان بحال اولیه خود
premiership مقام نخست وزیری اولویت
deputy primeminister قائم مقام نخست وزیر
in the first flight دارای مقام نخست سردسته
premiers نخست وزیر نخستین نمایش یک نمایشنامه
base on halls گرفتن امتیاز با رسیدن به پایگاه نخست
premiering نخست وزیر نخستین نمایش یک نمایشنامه
It must be put up to the prime minister . باید بعرض نخست وزیر برسد
premieres نخست وزیر نخستین نمایش یک نمایشنامه
premiere نخست وزیر نخستین نمایش یک نمایشنامه
premiered نخست وزیر نخستین نمایش یک نمایشنامه
premier نخست وزیر نخستین نمایش یک نمایشنامه
to drink to a person نخست خودنوشیدن وسپس دیگریرابنوشیدن واداشتن
Chancellor صدر اعظم نخست وزیر رئیس اداره
fence off کوشش برای کسب مقام نخست شمشیربازی
Chancellors صدر اعظم نخست وزیر رئیس اداره
I acted as interpreter for the Prime Minister at yesterday's meeting. من در جلسه دیروز مترجم نخست وزیر بودم.
He undertook the primiership at the age of eighty. درهشتاد سالگی عهده دار سمت نخست وزیری شد
ringent دارای دهن باز دارای لبان برگشته
aestivate رخوت تابستانی داشتن تابستان را بحال رخوت گذراندن
evolute بسط منحنی مسطح وابسته به منحنی مسطح بعقب برگشته
opener مسابقه نخست ازدو مسابقه متوالی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com