Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (35 milliseconds)
English
Persian
provoke
برافروختن خشمگین کردن
provoked
برافروختن خشمگین کردن
provokes
برافروختن خشمگین کردن
Other Matches
relume
برافروختن مشتعل کردن
to put oa a semblance of anger
سیمای خشمگین بخود دادن خودرا خشمگین وانمودکردن
incenses
خشمگین کردن
incense
خشمگین کردن
enraging
خشمگین کردن
exasperating
خشمگین کردن
incensed
خشمگین کردن
ensnares
خشمگین کردن
exasperate
خشمگین کردن
exasperated
خشمگین کردن
vext
خشمگین کردن
ensnared
خشمگین کردن
ensnarl
خشمگین کردن
incensing
خشمگین کردن
ensnaring
خشمگین کردن
enrage
خشمگین کردن
exasperates
خشمگین کردن
ensnare
خشمگین کردن
enrages
خشمگین کردن
to move to anger
خشمگین کردن
enraged
خشمگین کردن
wind up to fury
خشمگین کردن
to w up to fury
خشمگین کردن
to put one's monkey up
خشمگین کردن
angered
غضب خشمگین کردن
to be like waving a red flag in front of a bull
[American]
کسی را خشمگین کردن
tarre
خشمگین کردن ازردن
anger
غضب خشمگین کردن
to provoke a person's anger
کسیرا خشمگین کردن
to provoke a person to anger
کسیرا خشمگین کردن
to be like a red rag to a bull
[British]
کسی را خشمگین کردن
infuriates
بسیار خشمگین کردن
angering
غضب خشمگین کردن
infuriating
بسیار خشمگین کردن
irritate
برانگیختن خشمگین کردن
irritated
برانگیختن خشمگین کردن
infuriated
بسیار خشمگین کردن
infuriate
بسیار خشمگین کردن
angers
غضب خشمگین کردن
irritates
برانگیختن خشمگین کردن
tar
: برانگیخته خشمگین کردن
vex
رنجه دادن خشمگین کردن
indign
فاقد شایستگی خشمگین کردن
vexes
رنجه دادن خشمگین کردن
to make somebody's blood boil
<idiom>
کسی را خیلی خشمگین کردن
annoy
بستوه اوردن خشمگین کردن
vexing
رنجه دادن خشمگین کردن
annoyed
بستوه اوردن خشمگین کردن
annoys
بستوه اوردن خشمگین کردن
overheats
برافروختن
glowed
برافروختن
overheated
برافروختن
glow
برافروختن
overheat
برافروختن
glows
برافروختن
to be like waving a red flag in front of a bull
[American]
کسی را برافروختن
kindles
گرفتن برافروختن
kindled
گرفتن برافروختن
to be like a red rag to a bull
[British]
کسی را برافروختن
kindle
گرفتن برافروختن
rub someone the wrong way
<idiom>
خشمگین کردن با چیزی که شخص میگوید یا انجام می دهد
to overheat oneself
برافروختن بجوش امدن
aggravates
اضافه کردن خشمگین کردن
aggravated
اضافه کردن خشمگین کردن
aggravate
اضافه کردن خشمگین کردن
glow
گداختن برافروختن ملتهب شدن تخلیه کنتاکتی
glows
گداختن برافروختن ملتهب شدن تخلیه کنتاکتی
glowed
گداختن برافروختن ملتهب شدن تخلیه کنتاکتی
wrathy
[colloquial]
<adj.>
خشمگین
angry
<adj.>
خشمگین
wrathful
[literary]
<adj.>
خشمگین
mad
[coll.]
[very angry]
<adj.>
خشمگین
pissed off
[vulgar]
<adj.>
خشمگین
in a fury
خشمگین
furious
<adj.>
خشمگین
indignant
<adj.>
خشمگین
exasperate
خشمگین
wroth
خشمگین
wrathful
خشمگین
ireful
[literary]
<adj.>
خشمگین
wroth
[chiefly literary]
<adj.>
خشمگین
angry
[with]
<adj.>
خشمگین
[از]
pissed
[at]
[American E]
<adj.>
خشمگین
[از]
irate
<adj.>
خشمگین
pissed off
[at]
[American E]
<adj.>
خشمگین
[از]
snuffy
خشمگین
out of temper
خشمگین
exasperates
خشمگین
waxy
خشمگین
pissed
خشمگین
mad
[at]
<adj.>
خشمگین
[از]
exasperating
خشمگین
snarly
خشمگین
exasperated
خشمگین
snarls
خشمگین ساختن
boil
خشمگین شدن
in a stew
دل واپس خشمگین
loath loth
منفور خشمگین
to get excited
خشمگین شدن
snarling
خشمگین ساختن
to fly into a rage
خشمگین شدن
rabid
خشمگین هار
boils
خشمگین شدن
boiled
خشمگین شدن
to f. angry
خشمگین شدن
to get one's monkey up
خشمگین شدن
to lash oneself in to a fury
خشمگین شدن
he was in his tantrum
خشمگین بود
snarl
خشمگین ساختن
indignant
رنجیده خشمگین
infuriation
خشمگین سازی
to fly in to passion
خشمگین شدن
snarled
خشمگین ساختن
to be in a fume
خشمگین یارنجیده شدن
snappish
خشمگین دارای مزه بد
resents
رنجیدن از خشمگین شدن از
resented
رنجیدن از خشمگین شدن از
resenting
رنجیدن از خشمگین شدن از
resent
رنجیدن از خشمگین شدن از
to lool black
خشمگین یا متغیر بنظر امدن
to fall into a rage or passion
خشمگین شدن ازجادر رفتن
growling
خرناس کشیدن صدایی که از نای سگ خشمگین بر میاید
growled
خرناس کشیدن صدایی که از نای سگ خشمگین بر میاید
growl
خرناس کشیدن صدایی که از نای سگ خشمگین بر میاید
growls
خرناس کشیدن صدایی که از نای سگ خشمگین بر میاید
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capturing
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
challengo
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifying
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster
تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
to temper
[metal or glass]
آب دادن
[سخت کردن]
[آبدیده کردن]
[بازپخت کردن]
[فلز یا شیشه]
orients
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
cross examination
تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orienting
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveys
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveyed
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
survey
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
assigning
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigns
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
buck up
پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
assigned
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
tae
پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
to inform on
[against]
somebody
کسی را لو دادن
[فاش کردن]
[چغلی کردن]
[خبرچینی کردن]
serve
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
concentrate
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
to appeal
[to]
درخواستن
[رجوع کردن به]
[التماس کردن]
[استیناف کردن در دادگاه]
concentrates
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrating
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
calk
بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
served
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serves
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
soft-pedaled
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
checked
بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
check
بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
infringe
تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
support
حمایت یاتقویت کردن تحمل کردن اثبات کردن
exploit
استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
infringes
تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
exploits
استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
infringed
تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
exploiting
استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
checks
بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
timed
تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
withstanding
مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
withstands
مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
cross
تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
withstood
مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
preaches
وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
infringing
تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
sterilised
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
preached
وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
woos
افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
withstand
مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
crosser
تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
times
تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
corrects
تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
correcting
تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
correct
تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
to use effort
کوشش کردن بذل مساعی کردن سعی کردن
time
تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
to wipe out
پاک کردن محو کردن نابودکردن نیست کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com