Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 96 (5 milliseconds)
English
Persian
hey presto
برگرد درنگ
Other Matches
hey presto
برگرد
Go and come back soon (quickly).
برو وزود برگرد
And that is it period . I have nothing more to say . and that is final .
همان است که گفتم ( برو برگرد ندارد )
clangorous
درنگ درنگ کننده
reflexively
چنانکه بخود فاعل برگرد د چنانکه مفعول ان
delays
درنگ
hesitance
درنگ
hertzprung russel diagram
درنگ
eftsoons
بی درنگ
unintermediate
<adj.>
بی درنگ
juncture
درنگ
pausing
درنگ
pauses
درنگ
paused
درنگ
pause
درنگ
intuitive
<adj.>
بی درنگ
instantaneous
<adj.>
بی درنگ
right off the bat
<idiom>
بی درنگ
without demur
بی درنگ
tarriance
درنگ
right off
بی درنگ
right away
بی درنگ
loiteringly
با درنگ
delaying
درنگ
delay
درنگ
hesitation
درنگ
tarries
درنگ
hesitancy
درنگ
tarry
درنگ
straight away
بی درنگ
immediate
<adj.>
بی درنگ
tarrying
درنگ
tarried
درنگ
halts
درنگ
halted
درنگ
halt
درنگ
cut-off
درنگ
cut-offs
درنگ
lingerer
درنگ کننده
lingeringly
درنگ کنان
demur
درنگ کردن
retardative
درنگ کننده
retardatory
درنگ کننده
retardment
درنگ تاخیر
apace
باشتاب بی درنگ
demurred
درنگ کردن
right away
<idiom>
فورا ،بی درنگ
demurring
درنگ کردن
two days d
دو روز درنگ
demurs
درنگ کردن
swither
درنگ کردن
stick around
درنگ کردن
linger
درنگ کردن
tarry
درنگ کردن
loitered
: درنگ کردن
tarrying
درنگ کردن
loiter
: درنگ کردن
loiteringly
درنگ کنان
loiters
: درنگ کردن
loitering
: درنگ کردن
unhesitatingly
بی درنگ بی تامل
lingers
درنگ کردن
lingering
درنگ کردن
lingered
درنگ کردن
real time
بلا درنگ
hesitant
درنگ کننده
tarried
درنگ کردن
tarries
درنگ کردن
directly
یکراست بی درنگ
up on the spot
فی المجلس مقدا بی درنگ
proceed at once to tehran
بی درنگ به تهران رهسپارشوید
haw
درنگ فرمان حرکت
real time
بازده بلادرنگ بی درنگ
let
درنگ کردن مانع
hawing
درنگ فرمان حرکت
hawed
درنگ فرمان حرکت
letting
درنگ کردن مانع
real time system
سیستم بلا درنگ
snap shoting
بی درنگ شلیک کردن
real time output
خروجی بلا درنگ
real time input
ورودی بلا درنگ
haws
درنگ فرمان حرکت
to give a ready consent
بی درنگ رضایت دادن
lets
درنگ کردن مانع
demur
تقاضای درنگ یا مکث کردن
demurred
تقاضای درنگ یا مکث کردن
demurring
تقاضای درنگ یا مکث کردن
haltingly
درنگ کنان ازروی دودلی
demurs
تقاضای درنگ یا مکث کردن
to snap up
بی درنگ پذیرفتن یا خریدن متعرض شدن
to linger on a subject
روعی موضوعی درنگ کردن یامعطل شدن
real time
اجرای چندین کار بلا درنگ همزمان بدون کاهش سرعت اجرای فرایندی
to make a pause
درنگ کردن تامل کردن
real time
با همان سرعتی که در جهان واقعی حرکت می کنند.نقاشی متحرک بلا درنگ نیاز به سخت افزار نمایش قادر به نمایش یک ترتیب به صورت ده تصویر مختلف در ثانیه دارد
provided he goes at once
بشرط اینکه بی درنگ برود مشروط بر اینکه فورا برود
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com