Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English
Persian
correlation
بستگی دوچیز باهم
Other Matches
linkages
عمل اتصال دوچیز
linkage
عمل اتصال دوچیز
interspace
فاصله بین دوچیز
to set by the ears
باهم بدکردن باهم مخالف کردن
To make a distinction between two things.
بین دوچیز امتیاز قایل شدن
to set at loggerheads
باهم بد کردن باهم مخالف کردن
gelation
بستگی
vicinity
بستگی
dependance
بستگی
congealment
بستگی
deligation
بستگی
congelation
بستگی
relationship
بستگی
closure
بستگی
relationships
بستگی
concerns
بستگی
obturation
بستگی
bind
بستگی
binds
بستگی
dependence
بستگی
kinship
بستگی
closures
بستگی
concern
بستگی
cohesion
هم بستگی
syndesis
بهم بستگی
liaise
بستگی داشتن
connubiality
بستگی زناشویی
liaisons
بستگی رابطه
liaison
بستگی رابطه
tthrombosis
خون بستگی
total binding energy
انرژی بستگی کل
liaised
بستگی داشتن
liaises
بستگی داشتن
liaising
بستگی داشتن
it depends
[on]
بستگی دارد
[به]
up to
<idiom>
بستگی داشتن به
sidings
بستگی بحزب
siding
بستگی بحزب
dependencies
بستگی نیازمندی
dependency
بستگی نیازمندی
connexions
بستگی نسبت
connection
بستگی نسبت
binding energy
انرژی بستگی
binding potential
پتانسیل بستگی
count on
<idiom>
بستگی داشتن به
figure on
<idiom>
بستگی دارد به
principle of intimacy
اصل بهم بستگی
press (push) one's luck
<idiom>
به شانس بستگی داد
co relation
بستگی دوچیزباهم دوسوپیوستگی
oppilation
بستن یا بستگی مجرا
particularity
بستگی بعقاید خاصی
mission critical
که شرکت شما به آن بستگی دارد
It all depends on how things develop.
بستگی دارد چه پیش بیاید
embolism
انسداد جریان خون بستگی راه رگ
embolisms
انسداد جریان خون بستگی راه رگ
unconditional
آنچه به هیچ شرطی بستگی ندارد
Depending on how late we arrive ...
بستگی به اینکه ساعت چند ما می رسیم ...
conditional
فرآیندی که بستگی به نتیجه دیگری دارد
It depends on its quality.
بستگی به جنس ( مرغوبیت وکیفیت )آن دارد
debt of honour
بدهی که پرداخت ان به خوش حسابی بدهکار بستگی دارد
delayed offside
تاخیر در اعلام افساید که بستگی به واکنش مدافع دارد
functioned
فرمول ریاضی که یک نتیجه در آن بستگی به اعداد دیگری دارد
function
فرمول ریاضی که یک نتیجه در آن بستگی به اعداد دیگری دارد
functions
فرمول ریاضی که یک نتیجه در آن بستگی به اعداد دیگری دارد
deterministic
نتیجه فرآیند که بستگی به موقعیتهای اولیه ورودی ها دارد
gate
دروازهای که یک خروجی منط قی تولید میکند که بستگی به موقعیت ورودی ها دارد
gates
دروازهای که یک خروجی منط قی تولید میکند که بستگی به موقعیت ورودی ها دارد
concerted
باهم
conjointly
باهم
simoltaneous
باهم
concurrently
باهم
together
باهم
at once
باهم
tutti
باهم
vis a vis
باهم
simoltaneously
باهم
one with a
باهم
jointly
باهم
simultaneously
باهم
inchorus
باهم
vis-a-vis
باهم
brute force method
روش رفع مشکل که بستگی به قدرت کامپیوتر داردو نه به برنامه نویسی مناسب
necessaries
در CLمنحصر به مایحتاج اولیه زندگی نبوده بلکه به وضع زن و اطفال بستگی دارد
universal time
زمان که به گردش زمین بستگی داشته باشد و لذا بطورمطلق یکسان نمیباشد
undamped
نوسان ازاد که تنها به نیروهای داخلی اینرسی الاستیک و وزن بستگی دارد
collaborate
باهم کارکردن
collaborated
باهم کارکردن
collaborates
باهم کارکردن
to be together
باهم بودن
collaborating
باهم کارکردن
to work together
باهم کارکردن
to act jointly
باهم کارکردن
all at once
همه باهم
simultaneous with each other
باهم رخ دهنده
to huddle together
باهم غنودن
to keep company
باهم بودن
to grow together
باهم پیوستن
kissing kind
باهم دوست
to whip in
باهم نگاهداشتن
cowork
باهم کارکردن
cooperate
باهم کارکردن
We went together .
باهم رفتیم
at loggerheads
<idiom>
باهم جنگیدن
concomitancy
باهم بودن
interweave
باهم امیختن
coadunate
باهم روییده
contemporaneously
بطورمعاصر باهم
one anda
همه باهم
combine
باهم پیوستن
coincides
باهم رویدادن
coincided
باهم رویدادن
coincide
باهم رویدادن
coexists
باهم زیستن
coexisting
باهم زیستن
coexisted
باهم زیستن
coexist
باهم زیستن
collocation
باهم گذاری
coinciding
باهم رویدادن
combining
باهم پیوستن
combines
باهم پیوستن
interweaves
باهم امیختن
cohabitation
زندگی باهم
interweaving
باهم امیختن
interwove
باهم امیختن
interchange
باهم عوض کردن
to be good pax
باهم دوست بودن
to bill and coo
باهم غنج زدن
to grow into one
باهم یکی شدن
to grow together
باهم یکی شدن
they had words
باهم نزاع کردند
symmetrize
باهم قرینه کردن
confuse
باهم اشتباه کردن
intercommon
باهم شرکت کردن
promiscuous bathing
ابتنی زن و مرد باهم
interwed
باهم پیوند کردن
to hang together
باهم مربوط بودن
to hang together
باهم پیوسته یامتحدبودن
We bear no relationship to each other .
باهم نسبتی نداریم
impacted
باهم جمع شده
impacted
باهم جوش خورده
to be together with somebody
با کسی باهم بودن
interchanging
باهم عوض کردن
interchanges
باهم عوض کردن
splice
باهم متصل کردن
spliced
باهم متصل کردن
to keep company
باهم امیزش کردن
to keep friends
باهم دوست ماندن
to set at variance
با هم بد کردن باهم مخالف ت
sums
باهم جمع کردن
sum
باهم جمع کردن
trigon
اجتماع سه ستاره باهم
co-
پیشوندیست بمعنی با و باهم
Co
پیشوندیست بمعنی با و باهم
splicing
باهم متصل کردن
splices
باهم متصل کردن
interchanged
باهم عوض کردن
comparing
برابرکردن باهم سنجیدن
coextend
باهم تمدیدیاتوسعه یافتن
compared
برابرکردن باهم سنجیدن
compares
برابرکردن باهم سنجیدن
coact
باهم نمایش دادن
cross fertilize
باهم پیوند زدن
grade
جورکردن باهم امیختن
grades
جورکردن باهم امیختن
coexistent
باهم زیست کننده
coapt
باهم متناسب شدن
compare
برابرکردن باهم سنجیدن
coapt
باهم جور امدن
cohabiting
باهم زندگی کردن
cohabit
باهم زندگی کردن
com
پیشوند بمعانی با و باهم
cohabits
باهم زندگی کردن
confuses
باهم اشتباه کردن
chums
باهم زندگی کردن
chum
باهم زندگی کردن
cohabited
باهم زندگی کردن
word-perfect
یک کلمه پرداز سریع که درچندین نسخه ارائه شده و به کامپیوتر مورد نظر بستگی دارد
word perfect
یک کلمه پرداز سریع که درچندین نسخه ارائه شده و به کامپیوتر مورد نظر بستگی دارد
unconditional
دستوری که کنترل را از یک بخش برنامه به دیگری منتقل میکند , بدون بستگی داشتن به وقوع شرایط ی .
scrolls
که نحوه عملیات کلیدهای کنترل نمایشگر را تغییر میدهد , کار آنها بستگی به برنامه کاربردی دارد
scroll
که نحوه عملیات کلیدهای کنترل نمایشگر را تغییر میدهد , کار آنها بستگی به برنامه کاربردی دارد
con
مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
confluent
باهم جاری شونده متلاقی
adds
جمع زدن باهم پیوستن
they were made one
یعنی باهم عروسی کردند
conned
مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
col
پیشوند بمعانی باو باهم
conning
مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
add
جمع زدن باهم پیوستن
to cotton with each other
باهم ساختن یارفاقت کردن
to go to gether
بهم خوردن باهم جوربودن
cons
مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
They are hardly comparable .
منا سبتی باهم ندارند
to spar at each other
باهم مشت بازی کردن
adding
جمع زدن باهم پیوستن
simultaneous
باهم واقع شونده همزمان
out of tune
<idiom>
باهم خوب وسازش نداشتن
to cotton together
باهم ساختن یارفاقت کردن
We entered the room together .
باهم وارد اطاق شدیم
The husband and wife dont get on together.
زن وشوهر باهم نمی سازند
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com