Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English
Persian
to start with difficulty
به سختی روشن شدن
Other Matches
temper
درجه سختی طبیعی حالت سختی بازپخت
tempered
درجه سختی طبیعی حالت سختی بازپخت
tempers
درجه سختی طبیعی حالت سختی بازپخت
illumination by diffusion
روشن کردن منطقه از طریق انعکاس نور غیر مستقیم یاسایه روشن
flash
روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
flashed
روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
flashes
روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
daylight
روز روشن روشن کردن
illuminati
روشن ضمیران روشن فکران
daylit
روز روشن روشن کردن
half tone screen
صفحه سایه روشن زدن درعکاسی پرده سایه روشن
vignetting
سایه روشن زدن به نقشه یاعکس هوایی نمایش عوارض نقشه با سایه روشن تدریجی
flares
گلوله روشن کننده موشک روشن کننده
flare
گلوله روشن کننده موشک روشن کننده
illuminating
چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
illuminates
چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
illuminate
چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
arduousness
سختی
aggravation
سختی
rigor
سختی
terribleness
سختی
intensity
سختی
severity
سختی
violence
سختی
adamancy
سختی
privation
سختی
adamancy
سر سختی
duress
سختی
privations
سختی
rigorism
سختی
roughing
سختی
rigorousness
سختی
astingency
سختی
tenacity
سختی
rigors
سختی
hardily
به سختی
hardiness
سختی
hardness of water
سختی اب
long suffering
سختی کش
inexorability
سختی
flintiness
سختی
austerity
سختی
grievousness
سختی
odburacy
سختی
oppressiveness
سختی
steeliness
سختی
buckram
سختی
rigours
سختی
rigour
سختی
hard lines
سختی
toughness
سختی
intension
سختی
hardships
سختی
intenseness
سختی
hardship
سختی
inflexibility
سختی
inexpiableness
سختی
induration
سختی
difficulty
سختی
impenetrableness
سختی
hardness
سختی
seriously
به سختی
heavily
به سختی
intractability
سختی
intolerableness
سختی
rigidity
سختی
implacability
سختی
soreness
سختی
sternness
سختی
stiffness
سختی
strictness
سختی
inclemency
سختی
difficulties
سختی
strain hardness
سختی کشی
resistance
سختی مخالفت
strain hardness
سختی درجه
stubbornness
سر سختی لجاجت
to suffer hardship
سختی کشیدن
asperity
سختی ترشی
solidity
استواری سختی
sclerometer
سختی سنج
graveness
عبوسی سختی
temporary hardness
سختی موقت
life of privation
زندگی در سختی
gameness
جان سختی
thermosetting
سختی پذیر
permanent hardness of water
سختی دایم اب
tenacity coefficient
ضریب سختی
softens
سختی را گرفتن
softened
سختی را گرفتن
softener
کاهنده سختی اب
depth of case
عمق سختی
addle
سختی گرفتاری
depth of hardening zone
عمق سختی
refractorily
باسر سختی
durometer
سختی سنج
eburnation
عاجی سختی
narrow circumstances
تنگی سختی
painfulness
زحمت سختی
permanent hardness
سختی دائمی
acataposis
سختی بلع
rebound hardness
سختی جهشی
soften
سختی را گرفتن
irreconcilability
سختی در عقیده
irreconcilableness
سختی در عقیده
granite
سختی استحکام
imperviousness
سختی بی اعتنائی
water hardness
درجه سختی آب
duration
سختی بقاء
impact hardness
سختی برخورد
I hardly ate
من تو را سختی خوردم
hardly any
به سختی هیچ
[هر]
stubbornly
از روی سر سختی
hardenability
قابلیت سختی
hardness test
ازمایش سختی
explains
روشن کردن باتوضیح روشن کردن
explain
روشن کردن باتوضیح روشن کردن
explaining
روشن کردن باتوضیح روشن کردن
explained
روشن کردن باتوضیح روشن کردن
vickers hardness test
ازمایش سختی ویکرز
heavy fighting is in progress
جنگ سختی جریان
the violence of a wind
سختی یاتندی باد
scratch hardness
درجه سختی خراش
scleroscope hardness
دستگاه سختی سنج
thermoset
پلاستیک سختی ناپذیر
stressing
سختی پریشان کردن
stress
سختی پریشان کردن
rockwell hardness test
ازمایش سختی راک ول
go for broke
<idiom>
به سختی تلاش کردن
eke out
<idiom>
به سختی بدست آوردن
It was raining hard.
باران سختی می با رید
thrust hardness
درجه سختی فشاری
drop hardness test
ازمایش سختی سقوطی
come down hard on
<idiom>
به سختی تنبه کردن
stresses
سختی پریشان کردن
nip and tuck
<idiom>
به سختی تمام کردن
to escape with life and limb
سختی رهایی جستن
red hardness
سختی گرم سرخ
quenching
ترساندن درجه سختی
to rub through or along
با سختی بسر بردن
hardness testing machine
دستگاه ازمایش سختی
hardly a child anymore
دیگر به سختی بچه ای
brinell hardness number
ضریب سختی برینل
thermoplastics
پلاستیک سختی ناپذیر
rebound hardness test
ازمایش سختی جهشی
scratch hardness tester
ازمایشگر سختی خراش
dark horse
<idiom>
کاندیدی که به سختی مردم بشناسندش
English is not a hard language .
انگلیسی زبان سختی نیست
Difficult times lie ahead.
دوران سختی درپیش است
thermoplast
پلاستیک سختی ناپذیر ترموپلاست
violence
شدت و تندی و سختی خشونت
joming test
ازمایش تعیین سختی فلزات
hardness tester
ازمایش کننده یا تستر سختی
let (someone) have it
<idiom>
شخصی را به سختی صدمه زدن
to pile up or on the agony
شرح اندوه یا سختی ای رازیادترکردن
lift is full of troubles
زندگی را سراسر سختی است
to get off lightly
بدون سختی رها یافتن
footed
سر تیر ماده سختی راقراردادن
to plow
[one's way]
through something
[American English]
با سختی در کاری جلو رفتن
to get off cheaply
بدون سختی رها یافتن
pressed for time
<idiom>
با اشکال وبه سختی وقت
charley horse
سختی وگرفتگی دردناک ماهیچه
water softener
[کاهش دهنده درجه سختی آب]
to get off easy
بدون سختی رها یافتن
pull through
در سختی بکسی کمک کردن
serverance allowance
حق پوشاک برای سختی هوا
He is hard nut to crack .
آدم سختی (سخت گیری )است
vicker's diamond hardness tester
دستگاه ازمایش تعیین سختی فلزات
irresistibleness
غیر قابل مقاومت بودن سختی
brinell hardness test
طریقه اندازه گیری سختی برینل
dutch uncle
کسی که به سختی دیگری راملامت کند
to talk like a Dutch uncle to somebody
[American E]
<idiom>
کسی را به سختی راملامت کردن
[اصطلاح]
give (someone) a hard time
<idiom>
لحظات سختی برای کسی فراهم کردن
implacably
از روی سختی یا سنگدلی چنانکه ارامش نپذیرد
impenitence
سر سختی زیاد در گناهکاری پشیمان نشدن از گناه
dimension stock
چوب سختی که به ابعاد معینی تبدیل شده
accolades
سختی مراسم اعطای منصب شوالیه یا سلحشوری و یاشهسواری
to take the bull by the horns
دلیرانه با سختی روبرو شدن با شاخ گاوی درافتادن
accolade
سختی مراسم اعطای منصب شوالیه یا سلحشوری و یاشهسواری
carbonet hardness
درجه سختی آب و عاملی جهت تعیین رنگرزی بهتر
high test
امتحان سختی را گذرانده دارای قوه فراره زیاد
I have got into a jam . Iam in a tight corner . I am in a bad fix.
بد طوری گیر کرده ام ( دروضع سختی قرار دارم )
durometer
اسبابی که بوسیله ان سختی وسفتی اجسام را معین میکنند
to stand the racket
ازعهده ازمایش برامدن تحمل سختی وامتحان کردن بردباری
cold rolling
عملیاتی که برای افزایش سختی و استکام فولاد روی ان صورت میگیرد
parkinsonism
اختلال مزمن عصبی که با سختی عضلات بدن ولرزش مشخص میشود
It's pretty hard to be in a bad mood around a fivemonth old baby.
ناراحت بودن در کنار یک نوزاد پنج ماهه کار سختی است.
lignum vi tae
یکجور درخت گرمسیری صمغ دار درامریکاکه چوب سختی دارد
final setting time
مدت زمانی که بتن بدان درجه از سختی برسد که بتواندفشار معین را تحمل کند
elucidates
روشن
elucidated
روشن
explicit
<adj.>
روشن
notable
<adj.>
روشن
clean cut
روشن
elucidating
روشن
elucidate
روشن
perspicuous
<adj.>
روشن
moonlit
روشن
transparently
روشن
cloudless
روشن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com