Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English
Persian
turn (someone) on
<idiom>
به هیجان آوردن شخصی
Other Matches
go-getter
<idiom>
شخصی کار میکند برایبدست آوردن موقعیتی بهتر
f.drss
جامه شخصی که باتفتن شخصی دوخته درمجلس رقص بپوشند
subscriber
1-شخصی که یک تلفن دارد.2-شخصی که مبلغی می پردازد تا به سرویس مثل BBS دستیابی یابد
subscribers
1-شخصی که یک تلفن دارد.2-شخصی که مبلغی می پردازد تا به سرویس مثل BBS دستیابی یابد
tornadoes
هیجان
titillation
هیجان
ignition
هیجان
stour
هیجان
dither
هیجان
snit
هیجان
dithered
هیجان
dithers
هیجان
tornado
هیجان
tornados
هیجان
fret
هیجان
frets
هیجان
frenzy
هیجان
burning
هیجان
burning
در هیجان
frisson
هیجان
frissons
هیجان
tempests
هیجان
tempest
هیجان
thrills
هیجان
ebullient
پر هیجان
excitedness
هیجان
kippage
هیجان
excitation
هیجان
incensement
هیجان
excitment
هیجان
heatedly
با هیجان
hysterics
هیجان
lather
هیجان
emotion
هیجان
emotions
هیجان
thrill
هیجان
waves
هیجان
wave
هیجان
fevers
هیجان
waving
هیجان
fever
هیجان
waved
هیجان
twitteration
هیجان
jumpy
هیجان اور
affectivity
هیجان پذیری
chafe
به هیجان اوردن
tickled pink
هیجان زده
appropriate affect
هیجان همخوان
aglow
در حالت هیجان
labile affect
هیجان نااستوار
agitation
هیجان تلاطم
excitedly
از روی هیجان
effervescency
هیجان خروش
inflame
به هیجان اوردن
inflaming
به هیجان اوردن
hyperthymia
هیجان زدگی
cliffhanger
<idiom>
هیجان انگیز
inflames
به هیجان اوردن
impassion
به هیجان اوردن
incensive
هیجان امیز
inexcitable
هیجان ناپذیر
boil
التهاب هیجان
boiled
التهاب هیجان
boils
التهاب هیجان
twittered
هیجان وارتعاش
chafes
به هیجان اوردن
chafing
به هیجان اوردن
to flare up
به هیجان امدن
to string up
به هیجان اوردن
unco
هیجان مرموز
high-pitched
هیجان زده
gung-ho
پر شور و هیجان
twitter
هیجان وارتعاش
orgasms
شور و هیجان
twitters
هیجان وارتعاش
rapturous
هیجان انگیز
twittering
هیجان وارتعاش
rip roaring
هیجان انگیر
orgasm
شور و هیجان
heatedly
از روی هیجان یا حرارت
fizzed
سرزندگی هیجان داشتن
fizzes
سرزندگی هیجان داشتن
fizzing
سرزندگی هیجان داشتن
fizz
سرزندگی هیجان داشتن
emote
هیجان نشان دادن
emote
هیجان بخرج دادن
buring question
مسئله هیجان اور
overworks
خسته کردن به هیجان اوردن
abuzz
<adj.>
پر از سرو صدا، فعالیت و هیجان
electrifying
الکتریکی کردن به هیجان اوردن
electrifies
الکتریکی کردن به هیجان اوردن
overworking
خسته کردن به هیجان اوردن
overworked
خسته کردن به هیجان اوردن
overwork
خسته کردن به هیجان اوردن
electrified
الکتریکی کردن به هیجان اوردن
stirring
بهم زننده هیجان اور
go ape
<idiom>
از هیجان رفتار دیوانهوار داشتن
commove
مضطرب ساختن به هیجان اوردن
fury
هیجان شدید وتند خشم
manias
عشق هیجان بی دلیل وزیاد
electrify
الکتریکی کردن به هیجان اوردن
mania
عشق هیجان بی دلیل وزیاد
wind up
<idiom>
خیلی هیجان زده شدن
hysteric
دارای هیجان شدید یاهیستری
thrillers
هیجان انگیز مرتعش کننده
home run
بازی پر هیجان با امتیازتماس با زمین
thriller
هیجان انگیز مرتعش کننده
irritament
تحریک کننده هیجان اور
furore
هیجان واضطراب مسری اضطراب عمومی
It is so exciting!
این بسیار هیجان انگیز است!
flag waver
مضطرب سازنده تولیدکننده هیجان عمومی
to tie into something
[ American E]
با هیجان و پر انرژی کاری را شروع کردن
I was on tiptoe with excitement.
از هیجان روی پا بند نمی شدم
to look forward to something excitedly
با پرشوری و هیجان منتظر چیزی بودن
to feverishly look forward to something
با پرشوری و هیجان منتظر چیزی بودن
hysteria
غش یابیهوشی وحمله در زنان هیجان زیاد
warm to one's work
در کارخود گرم شدن و هیجان پیدا کردن
buck fever
هیجان شکارچی تازه کار درمقابل شکار
I'm dying to know what happened.
خیلی هیجان زده هستم که بشنوم چه اتفاقی افتاده.
tear jerking
نمایش یاداستان فوق العاده هیجان انگیز واحساساتی
beside one's self
<idiom>
خیلی ناامید یا هیجان زده برای انجام کاری
tearjerker
نمایش یاداستان فوق العاده هیجان انگیز واحساساتی
yips
هیجان و نگرانی از فشارروحی مسابقه که باعث بازی غلط میشود
flip one's lid
<idiom>
خیلی هیجان زده شدن ،کنترل خودرا از دست دادن
tempest in a teapot
<idiom>
درباره چیزی که زیاد مهم نیست به هیجان زده شدن
buck fever
هیجان شکارچی تازه کار دردیدن شکار و خطا رفتن تیر
Yo be down one ones luck. to have a run of bad luck
بد آوردن
tough break
<idiom>
بدبیاری آوردن
holdout
دوام آوردن
holdouts
دوام آوردن
play-act
ادا در آوردن
play-acted
ادا در آوردن
play-acting
ادا در آوردن
abrade
سر غیرت آوردن
play-acts
ادا در آوردن
fall on feet
<idiom>
شانس آوردن
To take into account (consideration).
بحساب آوردن
To phrase.
به عبارت در آوردن
To show a deficit . To run short .
کسر آوردن
To cry out .
فریاد بر آوردن
To bring into existence .
بوجود آوردن
To cite an example .
مثال آوردن
attenuation
بدست آوردن
song and dance
<idiom>
دلیل آوردن
it never rains but it pours
<idiom>
چپ و راست بد آوردن
come by
<idiom>
بدست آوردن
acquire
بدست آوردن
achieve
به دست آوردن
compass
به دست آوردن
conciliate
به دست آوردن
find
به دست آوردن
gain
به دست آوردن
get
به دست آوردن
realize
به دست آوردن
receive
به دست آوردن
acquire
به دست آوردن
vasbyt
تاب آوردن
to bring to the
[a]
boil
به جوش آوردن
step
به دست آوردن
take
به دست آوردن
actualize
به اجرا در آوردن
actualise
[British]
به اجرا در آوردن
carry ineffect
به اجرا در آوردن
carry out
به اجرا در آوردن
implement
به اجرا در آوردن
put ineffect
به اجرا در آوردن
win
به دست آوردن
woo
به دست آوردن
make something happen
به اجرا در آوردن
carry into effect
به اجرا در آوردن
wring
به دست آوردن
obtain
به دست آوردن
put into effect
به اجرا در آوردن
put inpractice
به اجرا در آوردن
gains
بدست آوردن
gain
بدست آوردن
to bring something
آوردن چیزی
to bring the water to the boil
آب را به جوش آوردن
gained
بدست آوردن
to get
[hold of]
something
آوردن چیزی
procure
به دست آوردن
some one
شخصی
civilian
شخصی
personable
شخصی
one
شخصی
civilians
شخصی
private
شخصی
ones
شخصی
personal
شخصی
privates
شخصی
civil
شخصی
personas
شخصی
persona
شخصی
informal
شخصی
personae
شخصی
to set the clock forward
ساعت را جلو آوردن
to bring back memories
خاطره ها را به یاد آوردن
to disgrace oneself
خفت آوردن بر خود
play up to someone
<idiom>
با چاپلوسی سودبدست آوردن
metaphraze
به عبارت دیگر در آوردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com