Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 217 (25 milliseconds)
English
Persian
give powers
به کسی وکالت دادن
give soneone powers
به کسی وکالت دادن
oppoint him as one's proxy
به کسی وکالت دادن
Search result with all words
delegate
وکالت دادن محول کردن به
delegated
وکالت دادن محول کردن به
delegates
وکالت دادن محول کردن به
delegating
وکالت دادن محول کردن به
empower
اختیار دادن وکالت دادن
empower
وکالت دادن وکیل کردن
empowered
اختیار دادن وکالت دادن
empowered
وکالت دادن وکیل کردن
empowering
اختیار دادن وکالت دادن
empowering
وکالت دادن وکیل کردن
empowers
اختیار دادن وکالت دادن
empowers
وکالت دادن وکیل کردن
appoint as one's council
وکالت دادن
oppointing as one's attorney
وکالت دادن
Other Matches
procuracy
وکالت
procurance
وکالت
procuration
وکالت
procuratory
وکالت
per procurationem
به وکالت
power of attorney
وکالت
delegation
وکالت
proctorship
وکالت
agencies
وکالت
bar
وکالت
advocacy
وکالت
bars
وکالت
attorney
وکالت
attorneys
وکالت
agency
وکالت
attorneyship
وکالت
deputations
وکالت
legal profession
وکالت
delegations
وکالت
deputation
وکالت
agentship
وکالت
proxyship
وکالت
subrogation
وکالت
lawyer's office
دفتر وکالت
act as counsel
وکالت کردن
letters of procurator
وکالت نامه
mandated
وکالت نامه
bar examination
امتحان وکالت
attorneyship
وکالت دعاوی
attorneyship
مقام وکالت
warrant of attorney
وکالت نامه
legal profession
حرفه وکالت
mandate
وکالت نامه
mandating
وکالت نامه
referred brief
وکالت انتخابی
procuratory
سند وکالت
mandates
وکالت نامه
membership of the parliament
وکالت مجلس
delegate power of attorney
وکالت در توکیل
qualified power of attorney
وکالت مقید
proxy
وکالت وکالتنامه
letter of attorney
وکالت نامه
certificate of authority
وکالت نامه
full power of attorney
وکالت نامه
power of attorney
وکالت نامه
power of authority
وکالت نامه
to go to the bar
وکالت کردن
power of procuration
وکالت نامه
warrant of attorney
وکالت نامه
bar
وکالت دادگاه
general power of attorney
وکالت مطلق
bars
وکالت دادگاه
power of attorney
وکالت نامه
go to the bar
وکالت کردن در دعاوی
representational
وابسته به نمایندگی یا وکالت
disbarment
محرومیت از شغل وکالت
proxy
نمایندگی وکالت وکالتنامه
to be called at the bar
به سمت وکالت پذیرفته شدن
disbar
از شغل وکالت محروم کردن
he lost the seat
مقام یا کرسی وکالت راازدست داد
i intend my son for the bar
خیال دارم پسرم را بگذارم وکالت کند
inns of court
کانون چهار انجمن قانونی درلندن که حق دارندمردم رااجازه وکالت بدهند
reduces
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
practitioner
وکیل کیف به دست وکیلی که کاراصلیش وکالت باشد وکیل حرفهای
practitioners
وکیل کیف به دست وکیلی که کاراصلیش وکالت باشد وکیل حرفهای
disbarment
محروم کردن از حق وکالت دادگستری ممنوع الوکاله کردن
retaining fee
وجهی که بطور مستمرپرداخت به وکیل پرداخت شودتا از خدمات حقوقی اومستمرا" استفاده شود یا اورا از قبول وکالت طرف مقابل بازدارند
consents
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
ferries
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferried
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferry
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferrying
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
to put any one up to something
کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
to sue for damages
عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
example is better than precept
نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
define
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defined
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defines
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defining
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
televising
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
conducted
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
televise
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televised
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
expands
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expand
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
televises
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
formation
سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
conduct
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
shifts
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
conducts
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
shifted
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
conducting
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
expanding
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
shift
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
development
گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
developments
گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
to picture
شرح دادن
[نمایش دادن]
[وصف کردن]
shifting
حرکت دادن تغییر سمت دادن لوله
adjudges
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
outdo
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoing
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
adjudged
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudging
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
outdoes
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
organization
سازمان دادن ارایش دادن موضع
organisations
سازمان دادن ارایش دادن موضع
square away
سروسامان دادن به دردسترس قرار دادن
greaten
درشت نشان دادن اهمیت دادن
advances
ترقی دادن ترفیع رتبه دادن
indemnify
غرامت دادن به تامین مالی دادن به
organizations
سازمان دادن ارایش دادن موضع
allowances
جیره دادن فوق العاده دادن
promulge
انتشار دادن بعموم اگهی دادن
allowance
جیره دادن فوق العاده دادن
organization of the ground
سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
dragged
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drag
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drags
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dynamically
اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
dynamic
اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
mouse
وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
mouses
وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
triple option
بازی تهاجمی با3 اختیار دادن توپ به مدافع پرتاب بازیگرمیانی حفظ توپ و دویدن باان یا پاس دادن
cures
شفا دادن بهبودی دادن
individualizes
تمیز دادن تشخیص دادن
individualize
تمیز دادن تشخیص دادن
individualized
تمیز دادن تشخیص دادن
order
سفارش دادن دستور دادن
embellishes
ارایش دادن زینت دادن
instruct
دستور دادن اموزش دادن
cured
شفا دادن بهبودی دادن
individualizing
تمیز دادن تشخیص دادن
develops
بسط دادن پرورش دادن
prefers
ترجیح دادن برتری دادن
organizing
سازمان دادن ارایش دادن
develop
بسط دادن پرورش دادن
organizes
سازمان دادن ارایش دادن
organize
سازمان دادن ارایش دادن
organising
سازمان دادن ارایش دادن
inform
اطلاع دادن گزارش دادن
effectuate
انجام دادن صورت دادن
organises
سازمان دادن ارایش دادن
informing
اطلاع دادن گزارش دادن
informs
اطلاع دادن گزارش دادن
mitigate
تخفیف دادن تسکین دادن
mitigates
تخفیف دادن تسکین دادن
instructed
دستور دادن اموزش دادن
instructing
دستور دادن اموزش دادن
instructs
دستور دادن اموزش دادن
circulate
انتشار دادن رواج دادن
decern
تشخیص دادن تمیز دادن
illustrate
شرح دادن نشان دادن
loaning
قرض دادن عاریه دادن
expand
توسعه دادن بسط دادن
illustrates
شرح دادن نشان دادن
illustrating
شرح دادن نشان دادن
pottion
بهره دادن از جهاز دادن به
individualising
تمیز دادن تشخیص دادن
loans
قرض دادن عاریه دادن
purging
غرامت دادن جریمه دادن
embellish
ارایش دادن زینت دادن
loan
قرض دادن عاریه دادن
individualises
تمیز دادن تشخیص دادن
individualised
تمیز دادن تشخیص دادن
cure
شفا دادن بهبودی دادن
embellishing
ارایش دادن زینت دادن
irritates
خراش دادن سوزش دادن
irritated
خراش دادن سوزش دادن
irritate
خراش دادن سوزش دادن
expands
توسعه دادن بسط دادن
embellished
ارایش دادن زینت دادن
expanding
توسعه دادن بسط دادن
preferring
ترجیح دادن برتری دادن
judge
حکم دادن تشخیص دادن
houses
منزل دادن پناه دادن
insulted
فحش دادن دشنام دادن
assigning
نسبت دادن تخصیص دادن
assigned
نسبت دادن تخصیص دادن
relates
گزارش دادن شرح دادن
relate
گزارش دادن شرح دادن
housed
منزل دادن پناه دادن
promote
ترفیع دادن ترویج دادن
assign
نسبت دادن تخصیص دادن
house
منزل دادن پناه دادن
direct
دستور دادن دستورالعمل دادن
directed
دستور دادن دستورالعمل دادن
insult
فحش دادن دشنام دادن
slashes
چاک دادن شکاف دادن
circulated
انتشار دادن رواج دادن
circulates
انتشار دادن رواج دادن
judged
حکم دادن تشخیص دادن
garnishing
زینت دادن لعاب دادن
judges
حکم دادن تشخیص دادن
judging
حکم دادن تشخیص دادن
assigns
نسبت دادن تخصیص دادن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com