English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 162 (9 milliseconds)
English Persian
misogamy بیزاری از ازدواج
Other Matches
marriage ازدواج پیمان ازدواج
marriages ازدواج پیمان ازدواج
aversion بیزاری
unwillingness بیزاری
weariness بیزاری
tiredness بیزاری
horrors بیزاری
horror بیزاری
tedium بیزاری
aversions بیزاری
antipathy بیزاری
grudge بیزاری
grudged بیزاری
grudges بیزاری
ennui بیزاری
loath loth بیزاری
loathing بیزاری
repellence بیزاری رد
abhorrence بیزاری
misanthropy انسان بیزاری
alienation بیگانگی بیزاری
hatred بغض بیزاری
taedium vitae بیزاری از زندگی
fastidium potus نوشابه بیزاری
fastidium cibi غذا بیزاری
disgusts نفرت بیزاری
ecomania بیزاری از خانواده
disgustedly ازروی بیزاری
reluctancy بیزاری مخالف
reluctance بیزاری مخالف
disgust نفرت بیزاری
heliophobia بیزاری ازافتاب
negrophobia بیزاری از سیاهان
germanophobia بیزاری ازالمان
loathes سبب بیزاری شدن
to vent one's disgust بیزاری خودرانمایاندن تنفرخودراافهارکردن
loathed سبب بیزاری شدن
anglophobia بیزاری و ترس از انگلیسها
loathe سبب بیزاری شدن
phew برای نشان دادن بیزاری
prejudice agaiast a person بیزاری و تنفر بی جهت از کسی
maf بیزاری مردم جزیره سیسیل ازقانون
misology بیزاری از علم ودانش وخرد دانش گریزی
satiety of life بیزاری یا سیری از عمر [چندانکه بیزار کند یا تنفر آورد.]
matrimony ازدواج
spousal ازدواج
marriageable age ازدواج
hymen ازدواج
marriages ازدواج
hymens ازدواج
marriage ازدواج
mesalliance ازدواج با زیردستان
mismatch ازدواج ناجور
misogamist بیزار از ازدواج
misogamy ازدواج ستیزی
registration of marriage ثبت ازدواج
post nuptial بعد از ازدواج
nullity of marriage بطلان ازدواج
temporary marriage ازدواج موقت
wedded وابسته به ازدواج
A marriage of convenience . ازدواج مصلحتی
pop the question <idiom> تقاضای ازدواج
tie the knot <idiom> ازدواج کردن
wedded ازدواج کرده
civil marriages ازدواج محضری
termination of marriage فسخ ازدواج
to take to wife ازدواج کردن با
wedder ازدواج کننده
wive ازدواج کردن
civil marriage ازدواج محضری
gamophobia ازدواج هراسی
remarriage ازدواج مجدد
remarriages ازدواج مجدد
marries ازدواج کردن
affiance پیمان ازدواج
joined ازدواج کردن
match ازدواج زورازمایی
matches ازدواج زورازمایی
premarital پیش از ازدواج
marry ازدواج کردن
single ازدواج نکرده
intermarriage ازدواج با خویشاوندان
dissolution of marriage انحلال ازدواج
joins ازدواج کردن
marriage line گواهینامه ازدواج
married under a contract unlimited perio ازدواج کردن
marriage registry دفتر ازدواج
marriage of convenience ازدواج مصلحتی
sole ازدواج نکرده
soles ازدواج نکرده
marriage bed قباله ازدواج
marriages of convenience ازدواج مصلحتی
join ازدواج کردن
matrimony ازدواج نکاح
matrimonial مربوط به ازدواج
breach of promise شکستن پیمان ازدواج
break up of the a proposed marriage به هم خوردن ازدواج احتمالی
adultery بی دینی ازدواج غیرشرعی
celibacy بی شوهری امتناع از ازدواج
marriage line عقدنامه سند ازدواج
common law marriage ازدواج غیر رسمی
matchmaker دلال یا دلاله ازدواج
matchmakers دلال یا دلاله ازدواج
newlywed تازه ازدواج کرده
nubile قابل ازدواج و همسری
ban اعلان ازدواج در کلیسا
bans اعلان ازدواج در کلیسا
endogamy رسم ازدواج قبیلهای
banning اعلان ازدواج در کلیسا
exogamy ازدواج با افرادخارج از قبیله
Nothing is further from my mind than marriage . اصلا" فکر ازدواج نیستم
physical capacity for marriage قابلیت صحی برای ازدواج
annul a marriage عقد ازدواج را فسخ کردن
extra-curricular فعالیت جنسی خارج از ازدواج
levirate ازدواج مرد با زن برادرمتوفای خود
medical fitness for marriage قابلیت صحی برای ازدواج
in law خویشاوند و منسوب بوسیله ازدواج
ask for a lady's hand تقاضای ازدواج با بانویی کردن
hetaerism ازدواج اشتراکی درقبایل نخستین
Congratrlation on your marriage . ازدواج شما بسیار مبارک باشد
intermarriage ازدواج افراد ملل یا نژادهای مختلف
sororate رسم ازدواج با زنی که فوت کرده
morganatic ازدواج کننده باپست تراز خود
bastard eigne بچهای که پیش از ازدواج متولد شود
To marry below ones station. با همسری از طبقه پائین تر ازدواج کردن
cohabits با هم زندگی کردن بدون ازدواج رسمی
to fix somebody up with somebody [American E] دو نفر را جفت کردن برای ازدواج
She married for love ,not for money . بخاطر عشق ازدواج کردنه پول
cohabiting با هم زندگی کردن بدون ازدواج رسمی
to get somebody paired off with somebody دو نفر را جفت کردن برای ازدواج
cohabited با هم زندگی کردن بدون ازدواج رسمی
cohabit با هم زندگی کردن بدون ازدواج رسمی
young people دخترها و پسرهایی که بسن ازدواج رسیده اند
polygeny پیدایش نوع بشراز چند ازدواج جداگانه
miscegenation ازدواج سفید پوست با فردی ازنژاد دیگر
shack up with <idiom> هم خانه با جنس مخالف بودن بدون ازدواج
intermarrying ازدواج کردن با افراد ملل یانژادهای مختلف
intermarry ازدواج کردن با افراد ملل یانژادهای مختلف
intermarried ازدواج کردن با افراد ملل یانژادهای مختلف
win a lady's hand موافقت زنی را برای ازدواج جلب کردن
intermarries ازدواج کردن با افراد ملل یانژادهای مختلف
to marry at a registry office در دفتر ثبت یا محضر رسمی ازدواج کردن
She married a man old eonugh to be her father. با مردی که جای پدرش را داشت ازدواج کرد
fornication رابطه جنسی [قبل از] بیرون از ازدواج [دین] [حقوق]
morgantic marriage ازدواج مرد عالی نسب با زنی از طبقه دانیه
polyandry اختیار چندشوهر توسط زن دران واحد تعدد ازدواج
free love عشق ورزی ومجامعت بدون مراعات ایین ازدواج
prothalamion ترانه مخصوص جشن ازدواج سرود مبارک باد
prothalamium ترانه مخصوص جشن ازدواج سرود مبارک باد
in love - engaged - married عاشق . نامزد . متاهل [مرحله هایی که تا ازدواج طی میشوند]
If only she would marry me ! اگر فقط با من ازدواج می کرد ( درمقام آرزو کردن)
rob the cradle <idiom> دوست شدن یا ازدواج با کسی که از خودت جوانتر است
Oedipus ادیپوس [افسانه یونانی] [پدرش را کشت و با مادرش ازدواج کرد]
pocket piece سکه ازدواج افتاده یا چیزی مانندان که درجیب نگاه دارندتابرکت جیب باشد
banns اعلان پیشنهاد ازدواج درکلیساتا کسانی که اعتراضی به صلاحیت زوجین دارنداطلاع دهند
restraint of marriage شرط ضمن هبه یا وصیت که به طور مطلق ازدواج متهب یا موصی له را منع کنند
special bastard هر گاه پدر ومادر طفلی که حرامزاده بوده بعدا" ازدواج کنند نسب اوصحیح خواهد بود
judicial separaion در این حالت زن وشوهر از هر جهت مجردمحسوب می شوند ولی حق ازدواج مجدد را ندارند وروابطشان با جنس مخالف زنا تلقی میشود
connexion خویشاوندی سببی معادل affinity به معنی خویشاوندی ناشی از ازدواج
interwed در یمان هم ازدواج کردن دختر دادن و دختر گرفتن
to pair somebody off [up] with somebody کسی را با کسی دیگر زوج کردن [برای ازدواج یا رابطه دوست دختر یا پسر] [همچنین می تواند لحن منفی داشته باشد]
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com