English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (11 milliseconds)
English Persian
to bring in تازه اوردن
to innovate in تازه اوردن
Other Matches
new blood <idiom> جان تازه به چیزی دادن ،نیروی تازه یافتن
enactory دربردارنده مقر رات) تازه برقرارکننده حقوق تازه
new coined تازه بنیاد تازه سکه زده
newlywed تازه داماد تازه عروس
hobbledehoy کره اسبی که تازه بالغ شده ادم تازه بالغ
governmentalize تحت کنترل حکومت در اوردن بصورت دولتی در اوردن
to press against any thing بر چیزی فشار اوردن بچیزی زور اوردن
jargonize بزبان غیر مصطلح یا امیخته در اوردن یا ترجمه کردن بقالب اصطلاحات خاص علمی یافنی مخصوص در اوردن
grasps بچنگ اوردن گیر اوردن
grasp بچنگ اوردن گیر اوردن
grasped بچنگ اوردن گیر اوردن
terrtorialize محدود بیک ناحیه کردن بصورت خطه در اوردن بنواحی متعدد تقسیم کردن بصورت قلمرو در اوردن
newer تازه
new- تازه
new تازه
scions تازه
renewed تازه
new laid تازه
greenest تازه
younger تازه
newfangled مد تازه
newfashioned تازه
freshest تازه
new fashioned تازه
inchoative تازه
green تازه
mint a mint condition تازه تازه
scion تازه
newest تازه
recent تازه
brand new تر و تازه
new fallen تازه
new born تازه
dewier تازه
dewiest تازه
dewy تازه
young تازه
fresh- تازه
fresh تازه
red hot تازه
the new world تازه
post glacial تازه
modern تازه
up to date تازه
up-to-date تازه
new-laid تازه
neoteric جدید تازه
neocortex قشر تازه مخ
neo christianity مسیحیت تازه
nascency تازه پیداشدگی
nascence تازه پیداشدگی
settler مهاجر تازه
settlers مهاجر تازه
neoteric نویسنده تازه
junior زودتر تازه تر
juniors زودتر تازه تر
young ice یخ تازه بسته
far out تازه و غیرسنتی
green concrete بتن تازه
carechumen تازه وارد
bran new بکلی نو یا تازه
What is new? What is cooking ? تازه چه خبر ؟
recuperation رمق تازه
juvenescent تازه جوان
ultramodern بسیار تازه
grcen wine شراب تازه
jackleg تازه کار
verdured تازه سرسبز
green old wound زخم تازه
green crop علف تازه
recuperation نیروی تازه
birdegroom تازه داماد
regeneracy تولد تازه
settlor مهاجر تازه
span new خیلی تازه
newcomers تازه وارد
newcomer تازه وارد
sup.latest or last تازه گذشته
recent development بسط تازه
recension چاپ تازه
converts تازه کیش
tenderfoot تازه کار
scarc ely جخت تازه
greener تازه کار
refresher تازه کننده
brides تازه عروس
bride تازه عروس
breezy خنک تازه
revised edition چاپ تازه
rookie تازه کار
rookies تازه کار
sucking تازه کار
freshwater تازه کار
converting تازه کیش
converted تازه کیش
convert تازه کیش
new employees کارمندان تازه
new comer تازه وارد
new come تازه رسیده
new clown تازه شکفته
new buit تازه ساخت
new buit تازه ساز
new built تازه ساز
new built تازه ساخت
new blown تازه شگفته
span new کاملا تازه
new fallen snow برف تازه
immigrant تازه وارد
immigrants تازه وارد
ordinee شماش تازه
novitiate تازه کار
noviciate تازه کار
newmade تازه ساخت
newish نسبه تازه
new jerusalem اورشلیم تازه
new fledged تازه پر در اورده
new arrived تازه رسیده
freshen تازه کردن
beginner تازه کار
beginners تازه کار
renewal تازه سازی
renewals تازه سازی
refreshing تازه کننده
refreshingly تازه کننده
new laid تازه گذاشته
new come تازه امده
late تازه گذشته
regeneration تولد تازه
freshened تازه کردن
freshening تازه کردن
refreshed تازه کردن
fresh تازه کردن
fresh- تازه کردن
refreshes تازه کردن
freshest تازه کردن
refresh تازه کردن
refreshments تازه سازی
refreshment تازه سازی
new-laid تازه گذاشته
rebirth تولد تازه
freshens تازه کردن
turn over a new leaf <idiom> شروعی تازه
recruiting کارمند تازه
recruiting تازه سرباز
recruits تازه سرباز
recruit تازه سرباز
brand-new بکلی نو یا تازه
reprints چاپ تازه
recruit کارمند تازه
recruited کارمند تازه
reprinted چاپ تازه
recruited تازه سرباز
reprinting چاپ تازه
reappraisal ارزیابی تازه
reappraisals ارزیابی تازه
novice تازه کار
recruits کارمند تازه
novices تازه کار
reprint چاپ تازه
noviciate مرحله تازه کاری
refocillate رمق تازه یافتن
refurbish روشن و تازه کردن
reformulation فرمول بندی تازه
recruited نیروی تازه گرفتن
refresh نیروی تازه دادن به
rejuvenesce زندگی تازه یافتن
novitiate مرحله تازه کاری
saplings درخت تازه وجوان
sapling درخت تازه وجوان
recuperates نیروی تازه یافتن
recruits نیروی تازه گرفتن
furbishing صورت تازه دادن به
reanimate حیات تازه بخشیدن
recuperated نیروی تازه یافتن
furbishes صورت تازه دادن به
recuperate نیروی تازه یافتن
furbished صورت تازه دادن به
furbish صورت تازه دادن به
refinish روکاری تازه کردن
refoot کف تازه بجوراب انداختن
refurbished روشن و تازه کردن
refurbishes روشن و تازه کردن
refurbishing روشن و تازه کردن
redivivus تولد تازه یافته
recruit نیروی تازه گرفتن
recuperating نیروی تازه یافتن
revivifies نیروی تازه دادن
nouveau-riche تازه بدوران رسیده
nouveau riche تازه بدوران رسیده
greenly بطور تازه و سبز
parvenus تازه بدوران رسیده
parvenu تازه بدوران رسیده
latest تازه گذشته اینده
redecorating تزئینات تازه کردن
redecorates تزئینات تازه کردن
redecorated تزئینات تازه کردن
redecorate تزئینات تازه کردن
nouveaux-riches تازه بدوران رسیده
initiate تازه وارد کردن
initiated تازه وارد کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com