English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (36 milliseconds)
English Persian
reincarnate تجسم یا زندگی تازه دادن حلول کردن
Other Matches
rejuvenesce زندگی تازه دادن به
revitalizing قدرت و زندگی تازه دادن
revitalizes قدرت و زندگی تازه دادن
revitalized قدرت و زندگی تازه دادن
revitalize قدرت و زندگی تازه دادن
revitalising قدرت و زندگی تازه دادن
revitalises قدرت و زندگی تازه دادن
revitalised قدرت و زندگی تازه دادن
zombies روحی که بعقیده سیاه پوستان ببدن مرده حلول کرده و انراجان تازه بخشد
zombie روحی که بعقیده سیاه پوستان ببدن مرده حلول کرده و انراجان تازه بخشد
zombi روحی که بعقیده سیاه پوستان ببدن مرده حلول کرده و انراجان تازه بخشد
rejuvenesce زندگی تازه یافتن
regenerate زندگی تازه و روحانی یافته
regenerating زندگی تازه و روحانی یافته
regenerates زندگی تازه و روحانی یافته
regenerated زندگی تازه و روحانی یافته
new blood <idiom> جان تازه به چیزی دادن ،نیروی تازه یافتن
refresh نیروی تازه دادن تقویت کردن
refreshes نیروی تازه دادن تقویت کردن
refreshed نیروی تازه دادن تقویت کردن
wind سمت وزش باد فرصت دادن به اسب برای تازه کردن نفس
winds سمت وزش باد فرصت دادن به اسب برای تازه کردن نفس
revived دوباره دایر شدن دوباره رواج پیدا کردن نیروی تازه دادن
revive دوباره دایر شدن دوباره رواج پیدا کردن نیروی تازه دادن
revives دوباره دایر شدن دوباره رواج پیدا کردن نیروی تازه دادن
vitalize زندگی دادن
replenish ذخیره تازه دادن
refresh نیروی تازه دادن به
revivifies نیروی تازه دادن
revivify نیروی تازه دادن
revivifying نیروی تازه دادن
furbish صورت تازه دادن به
replenishing ذخیره تازه دادن
replenishes ذخیره تازه دادن
furbishes صورت تازه دادن به
furbished صورت تازه دادن به
replenished ذخیره تازه دادن
furbishing صورت تازه دادن به
revivified نیروی تازه دادن
reinvigorate نیروی تازه دادن به
refreshed نیروی تازه دادن به
reseat نشیمنگاه تازه دادن
reseated نشیمنگاه تازه دادن
reseating نشیمنگاه تازه دادن
reseats نشیمنگاه تازه دادن
refreshes نیروی تازه دادن به
refinish صیقل یا رنگ و روغن تازه دادن به
rally نیروی تازه دادن به گرد امدن
rallied نیروی تازه دادن به گرد امدن
rallies نیروی تازه دادن به گرد امدن
visualises تجسم کردن تصور کردن
visualising تجسم کردن تصور کردن
visualize تجسم کردن تصور کردن
visualized تجسم کردن تصور کردن
visualizing تجسم کردن تصور کردن
visualizes تجسم کردن تصور کردن
visualised تجسم کردن تصور کردن
reincarnations حلول
penetration حلول
transduction حلول
incarnations حلول
incarnation حلول
reincarnation حلول
transpiration نشر حلول
exosmosis حلول برونی
endosmosis حلول داخلی
infusible غیرقابل نفوذ یا حلول
enactory دربردارنده مقر رات) تازه برقرارکننده حقوق تازه
zombiism اعتقاد به حلول و تجدید حیات جسمانی مرده
metempsychosis حلول روح متوفی در بدن انسان یا جانوردیگری
it is impossible to live there نمیشود در انجا زندگی کرد زندگی
new coined تازه بنیاد تازه سکه زده
transmigration حلول روح مرده در بدن موجود زنده دیگری تبعید
newlywed تازه داماد تازه عروس
to wipe the slate clean <idiom> شروع تازه ای کردن [تخلفات قبلی را کاملا از پرونده پاک کردن] [اصطلاح]
hallucination تجسم
incarnation تجسم
hallucinations تجسم
incarnations تجسم
visualization تجسم
embodiment تجسم
materialization تجسم
prosopopoeia تجسم
shapes تجسم
portrayal تجسم
substantiation تجسم
portrayals تجسم
shape تجسم
habit زندگی کردن
habits زندگی کردن
freshen تازه کردن
fresh تازه کردن
freshens تازه کردن
refreshed تازه کردن
fresh- تازه کردن
freshest تازه کردن
freshening تازه کردن
freshened تازه کردن
refreshes تازه کردن
refresh تازه کردن
refreshes تازه کردن یک صفحه تصویر تجدید کردن
refresh تازه کردن یک صفحه تصویر تجدید کردن
reman دارای نفرات تازه کردن مردانگی کردن
refreshed تازه کردن یک صفحه تصویر تجدید کردن
shape تجسم ترکیب
reincarnation تجدید تجسم
shapes تجسم ترکیب
reincarnations تجدید تجسم
twice born تجسم ثانوی
personification تجسم شخصیت
visualization تجسم فکری
Impressionism مکتب تجسم
apparition تجسم شبح
ghosts تجسم روح
spatial visualization تجسم فضایی
ghost تجسم روح
apparitions تجسم شبح
cohabits باهم زندگی کردن
chums باهم زندگی کردن
walk of life <idiom> طرز زندگی کردن
knock about نامرتب زندگی کردن
To embitter ones life. زندگی رازهر کردن
to vegetate پر از بدبختی زندگی کردن
to live to oneself تنها زندگی کردن
to live in luxury با تجمل زندگی کردن
shanty در کلبه زندگی کردن
shanties در کلبه زندگی کردن
freewheels ازاد زندگی کردن
cohabiting باهم زندگی کردن
freewheeled ازاد زندگی کردن
to live in poverty [want] در تنگدستی زندگی کردن
To do well in life . در زندگی ترقی کردن
live : زندگی کردن زیستن
relives دوبار زندگی کردن
relive دوبار زندگی کردن
relived دوبار زندگی کردن
lived : زندگی کردن زیستن
live in a small way با قناعت زندگی کردن
cohabit باهم زندگی کردن
reliving دوبار زندگی کردن
freewheel ازاد زندگی کردن
cohabited باهم زندگی کردن
chum باهم زندگی کردن
To leade a dogs life . مثل سگ زندگی کردن
initiating تازه وارد کردن
initiates تازه وارد کردن
initiated تازه وارد کردن
initiate تازه وارد کردن
redecorate تزئینات تازه کردن
to take breath نفس تازه کردن
refurbish روشن و تازه کردن
refurbished روشن و تازه کردن
refurbishes روشن و تازه کردن
refurbishing روشن و تازه کردن
resurfaced روکش تازه کردن
redecorates تزئینات تازه کردن
redecorating تزئینات تازه کردن
resurfaces روکش تازه کردن
To catch ones breath . نفس تازه کردن
refinish روکاری تازه کردن
repave تازه سنگفرش کردن
redecorated تزئینات تازه کردن
resurface روکش تازه کردن
hobbledehoy کره اسبی که تازه بالغ شده ادم تازه بالغ
perspective مال اندیشی تجسم شی
perspectives مال اندیشی تجسم شی
foreshortening تجسم شکل در عمق
projection تجسم پرتو افکنی
tablature تجسم بصورت وضوح
pseudopodium تجسم واضح روح
pseudopod تجسم واضح روح
projections تجسم پرتو افکنی
living from hand to mouth <idiom> دست به دهان زندگی کردن
to keep the pot boiling زندگی یامعاش خودرافراهم کردن
vegetating مثل گیاه زندگی کردن
live high off the hog <idiom> خیلی تجملاتی زندگی کردن
a hand to mouth existence <idiom> دست به دهان زندگی کردن
to muddle on با تسلیم به پیشامد زندگی کردن
to live out of town در بیرون از شهر زندگی کردن
bach مجرد و عزب زندگی کردن
to live extempore کردی خوردی زندگی کردن
live in a small way بدون سر و صدا زندگی کردن
to live outside Tehran بیرون از تهران زندگی کردن
vegetates مثل گیاه زندگی کردن
vegetated مثل گیاه زندگی کردن
vegetate مثل گیاه زندگی کردن
to live out [British E] در بیرون از شهر زندگی کردن
to live outside Tehran در حومه تهران زندگی کردن
To opev someones wound. داغ کسی را تازه کردن
reengine دارای موتور تازه کردن
interpolate باعبارت تازه تحریف کردن
respiring امید تازه پیدا کردن
respires امید تازه پیدا کردن
interpolated باعبارت تازه تحریف کردن
interpolating باعبارت تازه تحریف کردن
respired امید تازه پیدا کردن
scratch the surface <idiom> تازه شروع به کار کردن
hit the spot <idiom> نیروی تازه وارد کردن
interpolates باعبارت تازه تحریف کردن
respire امید تازه پیدا کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com