Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (21 milliseconds)
English
Persian
delineate
ترسیم نمودن معین کردن
delineated
ترسیم نمودن معین کردن
delineates
ترسیم نمودن معین کردن
delineating
ترسیم نمودن معین کردن
Other Matches
maps
ترسیم کردن
map
ترسیم کردن
rescale
بمقیاس کوچکتری ترسیم کردن
To draw something in out line .
شکل کلی چیزی را ترسیم کردن
false attack
حمله معین شمشیرباز درانتظار واکنش معین
traced
رسم کردن ترسیم کردن
trace
رسم کردن ترسیم کردن
traces
رسم کردن ترسیم کردن
deposes
عزل نمودن خلع کردن
deposing
عزل نمودن خلع کردن
immersed
غوطه ور کردن شناور نمودن
depose
عزل نمودن خلع کردن
immerse
غوطه ور کردن شناور نمودن
immerses
غوطه ور کردن شناور نمودن
extrapolated
قیاس کردن استقراء نمودن
extrapolate
قیاس کردن استقراء نمودن
instate
برقرار کردن منصوب نمودن
adjusting
تسویه نمودن مطابق کردن
immersing
غوطه ور کردن شناور نمودن
palpate
لمس کردن امتحان نمودن
adjusting
تصفیه نمودن تنظیم کردن
extrapolates
قیاس کردن استقراء نمودن
adjusts
تسویه نمودن مطابق کردن
adjusts
تصفیه نمودن تنظیم کردن
glamorized
فریبا نمودن طلسم کردن
glamorised
فریبا نمودن طلسم کردن
glamorize
فریبا نمودن طلسم کردن
glamorising
فریبا نمودن طلسم کردن
glamorises
فریبا نمودن طلسم کردن
extrapolating
قیاس کردن استقراء نمودن
glamorizing
فریبا نمودن طلسم کردن
find and replace
پیدا کردن و جایگزین نمودن
condition
شرط نمودن شایسته کردن
glamorizes
فریبا نمودن طلسم کردن
postulate
قیاس منطقی کردن فرض نمودن
fractionate
تجزیه وتفکیک نمودن برخه کردن
To belittle oneself . To make oneself cheap.
خود را سبک کردن ( تحقیر نمودن )
postulated
قیاس منطقی کردن فرض نمودن
postulating
قیاس منطقی کردن فرض نمودن
postulates
قیاس منطقی کردن فرض نمودن
specifies
معین کردن
figure out
معین کردن
allocating
معین کردن
allocate
معین کردن
allocates
معین کردن
specify
معین کردن
draw the line
<idiom>
معین کردن
inset
: معین کردن
settle
معین کردن
designate
معین کردن
settles
معین کردن
specifying
معین کردن
designates
معین کردن
designating
معین کردن
insets
: معین کردن
defining
معین کردن
limit
معین کردن
defines
معین کردن
denominate
معین کردن
defined
معین کردن
define
معین کردن
time
وقت معین کردن
times
وقت معین کردن
pre appoint
از پیش معین کردن
pre appoint
قبلا معین کردن
timed
وقت معین کردن
To lay down certain conditions .
شرایطی معین کردن
to map out
جز بجز معین کردن
date
مدت معین کردن
dates
مدت معین کردن
to win nny one's affections
محبت کسی راجلب کردن کسیرادلبسته خود نمودن
warm up
قبل از بازی حرکت کردن وخود را گرم نمودن
allots
معین کردن سهم دادن
sanctions
ضمانت اجرایی معین کردن
to keep regular hours
هر کاری را درساعت معین کردن
sanctioned
ضمانت اجرایی معین کردن
sanction
ضمانت اجرایی معین کردن
allot
معین کردن سهم دادن
locate
جای چیزی را معین کردن
located
جای چیزی را معین کردن
locates
جای چیزی را معین کردن
to locate the enemy
جای دشمنی را معین کردن
locating
جای چیزی را معین کردن
allotting
معین کردن سهم دادن
sanctioning
ضمانت اجرایی معین کردن
allotted
معین کردن سهم دادن
leads
هدایت نمودن سوق دادن وادار کردن ریاست داشتن بر
graving dock
اسکله مخصوص تمیز کردن ویا تعمیر نمودن کشتی
lead
هدایت نمودن سوق دادن وادار کردن ریاست داشتن بر
officers
افسر معین کردن فرماندهی کردن
destine
مقدر کردن سرنوشت معین کردن
officer
افسر معین کردن فرماندهی کردن
parsed
اجزاء وترکیبات جمله را معین کردن
parse
اجزاء وترکیبات جمله را معین کردن
to impose a curfew
خاموشی در ساعت معین شب بر قرار کردن
area blocking
سد راه کردن رقیب در منطقه معین
parses
اجزاء وترکیبات جمله را معین کردن
titrate
عیارچیزی را معین کردن عیار گرفتن
to set measures to anything
برای چیزی اندازه یا حد معین کردن
cage
قفل کردن یک ژایرو دروضعیت ثابت و معین
overstay
بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
cages
قفل کردن یک ژایرو دروضعیت ثابت و معین
overstays
بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overstaying
بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
to settle an a
برای کسی مقر ری سالیانه معین کردن
overstayed
بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
time charter
اجاره کردن وسیله نقلیه برای مدت معین
set up
اماده کردن اتومبیل برای مسابقه درمسیر معین
delimited
معین کردن مرزیابی کردن
defines
معین کردن معنی کردن
defined
معین کردن معنی کردن
define
معین کردن معنی کردن
ascertained
ثابت کردن معین کردن
specifies
معین کردن معلوم کردن
specifying
معین کردن تصریح کردن
specifying
معین کردن معلوم کردن
specify
معین کردن تصریح کردن
specify
معین کردن معلوم کردن
delimits
معین کردن مرزیابی کردن
defining
معین کردن معنی کردن
delimiting
معین کردن مرزیابی کردن
ascertain
ثابت کردن معین کردن
delimit
معین کردن مرزیابی کردن
specifies
معین کردن تصریح کردن
ascertains
ثابت کردن معین کردن
ascertaining
ثابت کردن معین کردن
tracings
ترسیم
plotted
ترسیم
depictions
ترسیم
plots
ترسیم
depiction
ترسیم
lineation
ترسیم خط
plot
ترسیم
drawings
ترسیم
drawing
ترسیم
tracing
ترسیم
tick mark
علامت گذاری در طول یک ترازو برای معین کردن مقادیر
so
علامتی برای معین کردن قابلیتهای فقط فرستادنی تجهیزات
rain check
<idiom>
رد کردن درخواستی برای یک تاریخ معین و موکول آن به زمان دیگر
planography
فن ترسیم نقشه
charted
ترسیم اماری
mirror tracing
ترسیم از ایینه
draw program
برنامه ترسیم
chart
ترسیم اماری
chartography
ترسیم نقشه
stipple
ترسیم بانقطه
computer drawing
ترسیم کامپیوتری
charting
ترسیم اماری
charts
ترسیم اماری
line drawing
ترسیم خطی
scatter plot
ترسیم توزیعی
scatter plot
ترسیم پراکنده
line drawings
ترسیم خطی
mechanical drawing
ترسیم مکانیکی
kluged
ترسیم موقت
hobbles
وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobbled
وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobble
وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobbling
وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hopple
وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
ratioing
کوچک و بزرگ کردن عکس به مقیاس معین برای استفاده در موزاییکهای عکسی
freehand method
روش ترسیم ازاد
traces
مقدار ناچیز ترسیم
plotters
وسیله ترسیم مسیر
plotter
وسیله ترسیم مسیر
trace
مقدار ناچیز ترسیم
traced
مقدار ناچیز ترسیم
art of drawing
هنر ترسیم رسم
authorization to copy
اجازه ناشر نرم افزار به کاربر برای کپی کردن از برنامه در تعدادی معین
macpaint
یک برنامه ترسیم برای ریزکامپیوتر
aircraft plotter
وسیله ترسیم مسیر هواپیما
trammel
الت ترسیم بیضی تعدیل
automated flowchart
ترسیم نمودار به صورت خودکار
tabulation
1-مرتب کردن جدول اعداد.2-حرکت نوک چاپ یا نشانه گر در یک فاصله معین شده در امتداد یک خط
t square
خطکش مخصوص ترسیم خطوط موازی
whatman
کاغذ اعلی مخصوص ترسیم وطراحی
irretraceable
که نتوان دوباره کشیدیا ترسیم کرد
reprographics
ترسیم ها و فیلم ها و روشهای تولید انبوه مجدد
seismogram
منحنیهای ترسیم شده بوسلیه زلزله نگار
to lay down a rule
قانونی را درست کردن قانونی را وضع نمودن
absorption representation
[حذف یا مختصر سازی جزییات در ترسیم ساختمان یا مناظر آن]
time charter
اجاره وسیله نقلیه برای مدت معین اجاره کشتی برای مدت معین
geodetic
کوتاه ترین خط ترسیم شده بین دو نقطه در روی سطح
geodesic
کوتاه ترین خط ترسیم شده بین دو نقطه درروی سطح
setting up
1-معادل قرار دادن یک متغییر با یک مقدار. 2-معین کردن مقدار یک پارامتر
sets
1-معادل قرار دادن یک متغییر با یک مقدار. 2-معین کردن مقدار یک پارامتر
set
1-معادل قرار دادن یک متغییر با یک مقدار. 2-معین کردن مقدار یک پارامتر
periphrastic conjugation
صرف افعال با استعمال غیرضروری فعلهای معین بجای ساده صرف کردن
countersink
خزانه نمودن کلاهک دار کردن خزینه دار کردن خزینه
godroon
اشکال محدب حاشیه بشقاب وفروف قدیمی که برای زینت ترسیم میشود
chemical wash
کهنه شور یا دواشور نمودن فرش با کلر و خاکستر چوب جهت ملایم کردن رنگ ها و افزایش طول عمر ظاهری و غیر حقیقی فرش
reversion
هبه کردن مال غیر منقول بخ کسی به شرط حدوث امری در خارج یا گذشتن مدت معین هبه مشروط
revises
اصلاح کردن اصلاح نمودن
revise
اصلاح کردن اصلاح نمودن
revising
اصلاح کردن اصلاح نمودن
point set curve
منحنی ایکه توسط یک سری ازپاره خطهای ترسیم شده میان نقاط تعریف میشود
simulation
روشی درتحقیق عملیات که بر اساس ان رفتار یک سیستم بر مبنای تداخل بین اجزاء ان ترسیم میشود
kinematics
فرایند مهندسی کامپیوتر برای ترسیم یا روح دادن اجزاماشین یا ساختار تحت طراحی سیستم
simulations
روشی درتحقیق عملیات که بر اساس ان رفتار یک سیستم بر مبنای تداخل بین اجزاء ان ترسیم میشود
refresh rate
تعداد دفعات در ثانیه که یک تصویر بر روی CRT بایدمجددا" ترسیم شود تا چشمک نزند میزان دوباره سازی
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com