English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English Persian
ostensive تظاهر امیز
Other Matches
rat race عملیات رقابت امیز عنیف وشتاب امیز
suasive ترغیب امیز تحریک امیز
trickier خدعه امیز مهارت امیز
trickiest خدعه امیز مهارت امیز
tricky خدعه امیز مهارت امیز
antagonistic خصومت امیز رقابت امیز
incriminatory تهمت امیز اتهام امیز
gratulant تهنیت امیز تبریک امیز
admonitory نصیحت امیز توبیخ امیز
expostulatory سرزنش امیز تعرض امیز
pretension تظاهر
semblance تظاهر
make-believe تظاهر
make believe تظاهر
affectations تظاهر
affectation تظاهر
pretenses تظاهر
pretensions تظاهر
fakery تظاهر
grimace تظاهر
effusions تظاهر
eyewash تظاهر
grimacing تظاهر
effusion تظاهر
grimaces تظاهر
pretense تظاهر
prudery تظاهر
grimaced تظاهر
pretences تظاهر
displays تظاهر
displayed تظاهر
display تظاهر
pretence تظاهر
displaying تظاهر
gleams تظاهر موقتی
affects تظاهر کردن به
gleaming تظاهر موقتی
simulation وانمود تظاهر
feign تظاهر کردن
shams تظاهر کردن
dissemble تظاهر کردن
preciosity تصنع تظاهر
sham تظاهر کردن
sham تظاهر کردن
gleam تظاهر موقتی
gleamed تظاهر موقتی
pretend تظاهر کردن
pass off <idiom> تظاهر کردن
affect تظاهر کردن به
flashiness خودفروشی تظاهر
simulations وانمود تظاهر
feint نمایش دروغی تظاهر
feint تظاهر به عملیات تظاهرات
feints تظاهر به عملیات تظاهرات
feinted نمایش دروغی تظاهر
feinting تظاهر به عملیات تظاهرات
feinting نمایش دروغی تظاهر
feints نمایش دروغی تظاهر
feinted تظاهر به عملیات تظاهرات
ostentation خود فروشی تظاهر
take a dive تظاهر به ناک اوت
demonstration تظاهر به انجام عملیات کردن
demonstrations تظاهر به انجام عملیات کردن
She was pretending to be happy. او [زن] تظاهر به شاد بودن کرد.
His liberalism is merely a pose [an act] آزادمنشی او فقط تظاهر است
To stage political demonstrations. تظاهرات سیاسی برپاکردناسلااهل تظاهر نیستم
demonstrating نشان دادن تظاهر به عمل کردن
The demonstrators were waving the flags. تظاهر کنندگان پرچمها راتکان می دادند
put up a good front <idiom> وانمودبه خوشحالی ،تظاهر به خوشحال بودن
demonstrates نشان دادن تظاهر به عمل کردن
demonstrated نشان دادن تظاهر به عمل کردن
To pretend sickness(ignorance). تظاهر به ناخوشی ( بی اطلاعی وناآگاهی ) کردن
demonstrate نشان دادن تظاهر به عمل کردن
one two تظاهر شمشیربازبه دفاع و حمله در همان مسیر
face dodge گول زدن حریف با تظاهر به پاس دادن
To be a bit la – di – da . «مکش مرگ ما» بودن ( پرافاده و اهل تظاهر )
quarterback draw نوعی حمله که مهاجم پشت خط مرکزی با تظاهر به پاس عقب می رود و بعد خودبجلو میشتابد
He is a show-off. He likes to put on an act. He likes to show off. اهل تظاهر است [اهل نمایش وژست]
backslap تظاهر بصمیمیت کردن چاخان کردن
assumes تظاهر کردن تقلید کردن
assume تظاهر کردن تقلید کردن
murmurous غر غر امیز
synalepha هم امیز
synaloepha هم امیز
approbatory تحسین امیز
affrontive توهین امیز
affrontive دشنام امیز
adversative نقض امیز
adulatory تملق امیز
afflictive مصیبت امیز
affetionate محبت امیز
affeluo'so a عاطفه امیز
adventurously بطورمخاطره امیز
amusive تفریح امیز
applausive تحسین امیز
conciliar توط ئه امیز
confusional اغتشاش امیز
commendatory تقدیر امیز
consultatory مشورت امیز
competetive رقابت امیز
color mixer رنگ امیز
collusive دسیسه امیز
chimerical هوس امیز
censurable انتقاد امیز
caustically بطورطعنه امیز
catastrophical مصیبت امیز
caressive نوازش امیز
calumniatory افترا امیز
based on private motives غرض امیز
pacificatory صلح امیز
approbative تحسین امیز
conciliative صلح امیز
flattering تملق امیز
provocative تحریک امیز
apologetic پوزش امیز
honorifics افتخار امیز
honorific افتخار امیز
vindicative حمایت امیز
educative تربیت امیز
competitiveness رقابت امیز
competitive رقابت امیز
antagonistic مخالفت امیز
advised مصلحت امیز
slanderous افترا امیز
pacific مسالمت امیز
insidious دسیسه امیز
pejorative تحقیر امیز
catastrophic فاجعه امیز
jocular شوخی امیز
speculative احتکار امیز
peremptory شتاب امیز
admonitive نصیحت امیز
admissive تصدیق امیز
acrimenious تعنه امیز
acclamatory تحسین امیز
absolutory بخشش امیز
abrogative نسخ امیز
venturesome مخاطره امیز
glamorous طلسم امیز
diverting تفریح امیز
sniffy اهانت امیز
beatific سعادت امیز
sardonically کنایه امیز
sardonically طعنه امیز
sardonic کنایه امیز
sardonic طعنه امیز
complimentary تعریف امیز
impetratory لابه امیز
justificatory توجیه امیز
minatory تهدید امیز
monitive اندرز امیز
objurgatory سرزنش امیز
repoachful سرزنش امیز
obreptitious خدعه امیز
philosophistic سفسطه امیز
praiseful ستایش امیز
iron ical طعنه امیز
intimidatory تهدید امیز
intermedial وساطت امیز
impetratory استغاثه امیز
imputative تهمت امیز
impostrous دغل امیز
impostrous تزویر امیز
imprecatory لعنت امیز
incensive هیجان امیز
indemnificatory غرامت امیز
intercessorial شفاعت امیز
intercessory شفاعت امیز
prankful شوخی امیز
preachy موعظه امیز
procrastinatory طفره امیز
supplicatory التماس امیز
tolerantly مدارا امیز
tragical مصیبت امیز
traitorous خیانت امیز
vexatious رنجش امیز
vituperatory سرزنش امیز
vituperatory توبیخ امیز
wailful تاثر امیز
sportiveŠetc شوخی امیز
sophistic سفسطه امیز
protreptic موعظه امیز
recommendatory توصیه امیز
reconciliatory مصالحه امیز
reprehensive ملامت امیز
revelatory مکاشفه امیز
riskful مخاطره امیز
imprecatory نفرین امیز
scorner استهزاء امیز
smoothe تعارف امیز
impetrative استغاثه امیز
contrarious مخالفت امیز
encomiastic ستایش امیز
eulogistic ستایش امیز
exaggeratedly بطوراغراق امیز
exaggerative اغراق امیز
exaggeratory اغراق امیز
excomminucative تکفیر امیز
exculpatory تبرئه امیز
excusatory پوزش امیز
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com