Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (32 milliseconds)
English
Persian
go near to do something
تقریبا کاری را کردن
Other Matches
practically
تقریبا"
nears
تقریبا
not much of
<idiom>
تقریبا بد
by a
تقریبا
some
تقریبا
well nigh
تقریبا
nearing
تقریبا
well-nigh
تقریبا
neared
تقریبا
about
<adv.>
تقریبا
near-
تقریبا
nearly
تقریبا
inexactly
تقریبا
circa
تقریبا
nearest
تقریبا
roughly
<adv.>
تقریبا
next door to
تقریبا
about two years
تقریبا`
near
تقریبا
nearer
تقریبا
just about
<idiom>
تقریبا
approximately
تقریبا
approx
تقریبا
feckly
تقریبا
wellnigh
تقریبا
roughly
تقریبا"
all but
تقریبا
almost
تقریبا
much
تقریبا
proximately
تقریبا"
nighly
تقریبا
pretty much
تقریبا
sort of
تقریبا
calk
بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
next to impossible
تقریبا نشدنی
squarish
تقریبا مربع
semis
تقریبا نصف
subovate
تقریبا بیضی
near vertical
تقریبا عمودی
semi
تقریبا نصف
sort of
<idiom>
تقریبا تا یک حدی
scarcely ever
تقریبا هیچوقت
gravel blind
تقریبا کور
about two years
تقریبا` دو سال
approximately
تقریبا به درستی
nip and tuck
تقریبا برابر
nigh
تقریبا نزدیک شدن
nlq
کیفیت تقریبا" عالی
around 3 in the morning
تقریبا ساعت ۳ صبح
thereabout
درهمان نزدیکی تقریبا
disobedience
تقریبا" معادل desertion
it is much the same
تقریبا همان است
approximates
نه دقیق ولی تقریبا درست
roughly speaking
تقریبا بدون رعایت دقت
anasarca
ورم تقریبا شدید پشام
approximating
آنچه تقریبا درست است
approximated
نه دقیق ولی تقریبا درست
about as high
تقریبا` همان اندازه بلند
approximate
نه دقیق ولی تقریبا درست
two cents
<idiom>
تقریبا هیچ ،چیزی بی ارزش
It's about 2 miles from ...
آن تقریبا 2 مایل دور از ... است.
primming
بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
tempering (metallurgy)
بازپخت
[سخت گردانی]
[دوباره گرم کردن پس ازسرد کردن]
[فلز کاری]
torches
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torching
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torched
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torch
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
blow torch
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
to know the ropes
راههای کاری را بلد بودن لم کاری رادانستن
overpersuade
کسی را بر خلاف میلش به کردن کاری وادار کردن
whyŠthere is the answer
شرط در امده تقریبا معنی میدهد
bumble
اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumbled
اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
whitewash
سفید کاری کردن ماست مالی کردن
To do something slapdash.
کاری را سرهم بندی کردن ( سمبل کردن )
bumbles
اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
side cast
پرتاب نخ ماهیگیری بحالت قوس تقریبا" افقی
stringing
خطوط خاتم کاری و منبت کاری
pence for any thing
میل بچیزی یا کاری یااستعدادبرای کاری
reforested
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforesting
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforests
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforest
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
The book runs to nearly 600 pages.
این کتاب تقریبا بالغ بر ۶۰۰ صفحه می شود.
jetstream
باد تقریبا افقی با سرعت بیش از 08 کیلومتر بر ساعت
reconditioned
نو کاری کردن
reconditions
نو کاری کردن
recondition
نو کاری کردن
habitual way of doing anything
کردن کاری
stucco
گچ کاری کردن
engrave
کنده کاری کردن در حکاکی کردن
messes
:شلوغ کاری کردن الوده کردن
enforcing
مجبور کردن وادار کردن به کاری
engraves
کنده کاری کردن در حکاکی کردن
enforce
مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforced
مجبور کردن وادار کردن به کاری
primes
تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
enforces
مجبور کردن وادار کردن به کاری
mess
:شلوغ کاری کردن الوده کردن
garden
درخت کاری کردن باغبانی کردن
primed
تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
gardened
درخت کاری کردن باغبانی کردن
prime
تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
engraved
کنده کاری کردن در حکاکی کردن
gardens
درخت کاری کردن باغبانی کردن
carvings
کنده کاری کردن
mind to do a thing
متمایل کردن به کاری
hammer
چکش کاری کردن
the proper time to do a thing
برای کردن کاری
adventurism
اقدام به کاری کردن
rodeo
سوار کاری کردن
blackjack
مجبوربانجام کاری کردن
granulate
چکش کاری کردن
to start out to do something
قصد کاری را کردن
carve
کنده کاری کردن
stick with
<idiom>
دنبال کردن کاری
calker
بتونه کاری کردن
carved
کنده کاری کردن
to brush over
دست کاری کردن
contract
مقاطعه کاری کردن
carves
کنده کاری کردن
shyster
دغل کاری کردن
rodeos
سوار کاری کردن
plaster
گچ کاری کردن اندود
stunts
شیرین کاری کردن
To perform a feat.
شیرین کاری کردن
keen set for doing anything
مشتاق کردن کاری
hammered
چکش کاری کردن
plasters
گچ کاری کردن اندود
enamel
مینا کاری کردن
hammers
چکش کاری کردن
inlays
خاتم کاری کردن
to intervene in an affair
در کاری مداخله کردن
inlaying
خاتم کاری کردن
inlay
خاتم کاری کردن
splayed
منبت کاری کردن
lubrication
روغن کاری کردن
To make assurance doubly sure . To leave nothing to chance. To take every precaution .
محکم کاری کردن
flourished
زینت کاری کردن
keen set for doing anything
ارزومند کردن کاری
purfle
منبت کاری کردن
manipulation
دست کاری کردن
stunting
شیرین کاری کردن
to touch up
دست کاری کردن
stunt
شیرین کاری کردن
To do something on purpose ( deliberately ).
از قصد کاری را کردن
flourishes
زینت کاری کردن
refashion
دست کاری کردن
splay
منبت کاری کردن
splaying
منبت کاری کردن
splays
منبت کاری کردن
spackle
بتونه کاری کردن
flourish
زینت کاری کردن
differentiating cicuit
مداری که ولتاژ برون گذاشت ان تقریبا با میزان تغییرولتاژ متناسب است
fjeld
فلات مرتفع وصخره داری که تقریبا هیچ درختی نداشته باشد
to persuade somebody of something
کسی را متقاعد به کاری کردن
serviced
ماشینی راتعمیروروغن کاری کردن
service
ماشینی راتعمیروروغن کاری کردن
the right way to do a thing
صحیح برای کردن کاری
end up
<idiom>
پایان ،بلاخره کاری کردن
to run the show
در کاری اختیار داری کردن
lime
با اهک کاری سفید کردن
to egg
[on]
تحریک
[به کاری ناعاقلانه]
کردن
jobs
ایوب مقاطعه کاری کردن
walk out
کاری راناگهان ترک کردن
to incite somebody to something
کسی را به کاری تحریک کردن
to take trouble to do anything
زحمت کردن کاری را بخوددادن
to stop
[doing something]
توقف کردن
[از انجام کاری]
limes
با اهک کاری سفید کردن
To do something in a pique .
از روی لج ولجبازی کاری را کردن
step in
مداخله بیجا در کاری کردن
back to the drawing board
<idiom>
کاری را از اول شروع کردن
on your own
خودم تنهایی
[کاری را کردن]
To come to blows with someone .
با کسی کتک کاری کردن
prone to do something
آماده برای کردن کاری
to keep regular hours
هر کاری را درساعت معین کردن
bossing
برجسته کاری ریاست کردن بر
lift a finger (hand)
<idiom>
کاری بکن ،کمک کردن
to have a finger in every pie
درهمه کاری دخالت کردن
job
ایوب مقاطعه کاری کردن
give someone a hand
<idiom>
با کاری به کسی کمک کردن
boss
برجسته کاری ریاست کردن بر
bossed
برجسته کاری ریاست کردن بر
p in power to do something
عدم نیروبرای کردن کاری
bosses
برجسته کاری ریاست کردن بر
systematization
اسلوبی کردن همست کاری
to omit doing a thing
از کاری فروگذار یا غفلت کردن
glid
تذهیب کاری
[در زمینه فرش بوسیله نخ طلا، نقره و یا جواهرات. نوعی از این تذهیب کاری به صوفی بافی معروف است.]
specialising
ویژه کاری کردن متخصص شدن
specialises
ویژه کاری کردن متخصص شدن
specialize
ویژه کاری کردن متخصص شدن
to engage in something
[in doing]
something
خود را به چیزی
[کاری]
مشغول کردن
to invite somebody to do something
از کسی تقاضا انجام کاری را کردن
specializes
ویژه کاری کردن متخصص شدن
fillet
تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
forcing
مجبور کردن کسی به انجام کاری
overselling
بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
oversell
بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
forces
مجبور کردن کسی به انجام کاری
specializing
ویژه کاری کردن متخصص شدن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com