Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (10 milliseconds)
English
Persian
autotomy
تقسیم خودبخود
Search result with all words
autotomic
متقاطع بطور خودبخود وابسته به تقسیم خودبخود
autotomous
متقاطع بطور خودبخود وابسته به تقسیم خودبخود
autotomize
تقسیم خودبخود کردن
Other Matches
divisor
عملوندی که برای تقسیم مقسوم علیه در عمل تقسیم به کار می روند
fissiparous
تولیدکننده سلولهای جدیدبوسیله تقسیم سلولی یاشکاف تقسیم شونده
vernier
درجه یا تقسیم بندی فرعی تقسیم بدرجات جزء
autonomic
خودبخود
spontaneously
خودبخود
automatically
خودبخود
spontaneous generation
پیدایش خودبخود
automatism
حرکت خودبخود
autotomize
انفصال خودبخود پیداکردن
self-starter
خودبخود شروع شونده
self-starters
خودبخود شروع شونده
self reacting
خودبخود واکنش کننده
instinctively
بطور غیرارادی خودبخود
secundine naturam
بومی وار خودبخود
instinctive
خودبخود غیر ارادی
autogenesis
تولید مثل خودبخود
autotroph
قابل تغذیه خودبخود
autogenous
تولید شده بطور خودبخود
self lubricating
خودبخود روغن کاری شونده
autogenic
تولید شده بطور خودبخود
thermotaxis
تنظیم خودبخود حرارت در بدن دماواکنش
baseband
1-محدوده فرکانس سیگنال پیش از پردازش یا ارسال 2-سیگنالهای دیجیتالی ارسالی بدون تقسیم 3-اطلاعات تقسیم شده با یک فرکانس
base band
1-محدوده فرکانس سیگنال پیش از پردازش یا ارسال 2-سیگنالهای دیجیتالی ارسالی بدون تقسیم 3-اطلاعات تقسیم شده با یک فرکانس
unprompted
ناشی از طیب خاطر خودبخود بی اختیار خودرو
trellis coding
روش تقسیم سیگنال که از تقسیم فرکانس و فاز استفاده میکند تا خروجی بیشتر و نرخ خطای کمتر برای سرعت ارسال داده بر حسب بیت در ثانیه ایجاد کند
subdivides
بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdivide
بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdivided
بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdividing
بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
sector
کوچکترین فضای دیسک مغناطیسی که توسط کامپیوتر آدرس پذیر است . دیسکک به شیارهای هم مرکز تقسیم میشود و هر شیار به سکتورهایی تقسیم میشود که میتواند به بایتهای داده را ذخیره کند
sectors
کوچکترین فضای دیسک مغناطیسی که توسط کامپیوتر آدرس پذیر است . دیسکک به شیارهای هم مرکز تقسیم میشود و هر شیار به سکتورهایی تقسیم میشود که میتواند به بایتهای داده را ذخیره کند
covered
گرفتن شمشیر به وضعی که شمشیر خودبخود در حمله حریف منحرف نشود
divisions
تقسیم
allotments
تقسیم
apportionment
تقسیم
distributions
تقسیم
admensuration
تقسیم
distribution
تقسیم
dealing
تقسیم
admeasurement
تقسیم
allotment
تقسیم
branches
تقسیم
repartition
تقسیم
allocates
تقسیم
allocate
تقسیم
dispensations
تقسیم
allocating
تقسیم
dispensation
تقسیم
cleavages
تقسیم
graduator
خط تقسیم کن
sharing
تقسیم
cleavage
تقسیم
branch
تقسیم
division
تقسیم
divider
تقسیم کننده
regionalism
تقسیم کشوربنواحی
dividing
تقسیم بندی
subdivisions
تقسیم مجدد
subdivision
تقسیم مجدد
compartments
تقسیم کردن
compartment
تقسیم کردن
distribution of forces
تقسیم نیروها
fifty fifty
تقسیم بالمناصفه
aminister
تقسیم کردن
divider
پرگار تقسیم
divisive
تقسیم کننده
divided
تقسیم شده
administers
تقسیم کردن
administering
تقسیم کردن
administered
تقسیم کردن
dichotomy
تقسیم به دو بخش
dichotomies
تقسیم به دو بخش
divisions
عمل تقسیم
administer
تقسیم کردن
fifty-fifty
تقسیم بالمناصفه
division
عمل تقسیم
water point
نقطه تقسیم اب
o o line
خط تقسیم دیدبانی
to share out
تقسیم کردن
sortition
تقسیم با قرعه
short division
تقسیم باختصار
sharing the market
تقسیم بازار
severability
قابلیت تقسیم
scissor
قطع تقسیم
quartile
تقسیم شده به 4/3و 4/1
partition function
تابع تقسیم
meiosis
تقسیم سلولی
meiosis
تقسیم کاهشی
market segmentation
تقسیم بازار
zeradivide
تقسیم بر صفر
division sign
نماد تقسیم
division
تقسیم
[ریاضی]
go halves
<idiom>
تقسیم مساوی
load distribution
تقسیم بار
line graduation
تقسیم بندی خط
distribution pannel
تابلوی تقسیم
distribution of the estate
تقسیم ترکه
give-and-take
<idiom>
تقسیم کردن
distribution coefficient
ضریب تقسیم
distribution box
جعبه تقسیم
splice box
جعبه تقسیم
distributing box
جعبه تقسیم
demultiplexer
تقسیم کننده
delay allowance
زمان تقسیم
compart
تقسیم کردن
clastic
تقسیم شونده
busbar
جعبه تقسیم
battery bus
جعبه تقسیم
dividable
قابل تقسیم
divide exception
استثناء تقسیم
indistributable
تقسیم نشدنی
hyphenation
تقسیم کلمه
frequency distribution
تقسیم فرکانس
frequency domulipliction
تقسیم فرکانس
frequency division
تقسیم فرکانس
frequency alloment
تقسیم فرکانس
fire distribution
تقسیم اتش
divisional
مربوط به تقسیم
division line
خط تقسیم شده
division check
ازمایش تقسیم
divisibility
قابلیت تقسیم
divide exception
خطای تقسیم
division of labor
تقسیم کار
intersects
تقسیم کردن
divides
تقسیم کردن
shares
تقسیم کردن
distributing
تقسیم کردن
parting
تقسیم تجزیه
partings
تقسیم تجزیه
allotments
پخش تقسیم
junction boxes
جعبه تقسیم
allotment
پخش تقسیم
distributes
تقسیم کردن
separates
تقسیم کردن
junction box
جعبه تقسیم
separate
تقسیم کردن
distribute
تقسیم کردن
share
تقسیم کردن
divisible
قابل تقسیم
divide
تقسیم کردن
shared
تقسیم کردن
graduate
بدرجات تقسیم
denominators
تقسیم کننده
denominator
تقسیم کننده
intersected
تقسیم کردن
intersect
تقسیم کردن
graduates
بدرجات تقسیم
division of labour
تقسیم کار
graduating
بدرجات تقسیم
separated
تقسیم کردن
divisions of labour
تقسیم کار
panel
صفحه تقسیم برق
panels
صفحه تقسیم برق
fractionalize
تقسیم بجزء کردن
fractionize
تقسیم بجزء کردن
self divison
تقسیم خود بخود
shires
به استان تقسیم کردن
frequency dividing network
شبکه تقسیم فرکانس
indivisibly
بطور غیرقابل تقسیم
shire
به استان تقسیم کردن
third
به سه بخش تقسیم کردن
distribute among the creditors in propor
به غرماء تقسیم کردن
diffract
باجزاء تقسیم شدن
dial graduation
تقسیم بندی درجهای
denominationalism
اعتقاد به تفکیک و تقسیم
degree gradution
تقسیم بندی درجهای
cross loading
تقسیم بارهای هواپیما
compartmentation
تقسیم بندی کردن
break down
تقسیم بندی کردن
distributed fire
اتش تقسیم شده
distributed profit
سود تقسیم شده
distributing mains
شبکه تقسیم اصلی
sector
جزء تقسیم کردن
sectors
جزء تقسیم کردن
divisibly
بطور قابل تقسیم
distribution point
نقطه تقسیم اماد
classis
تقسیم برحسب طبقه
thirds
به سه بخش تقسیم کردن
distribution
تقسیم ترکه متوفی
distributions
تقسیم ترکه متوفی
bifurcation
تقسیم بدو شاخه
Six
[divided]
by three is two.
شیش تقسیم بر سه می شود دو.
whack up
تقسیم به سهام کردن
voltage division
تقسیم یا پخش ولتاژ
versicular division
تقسیم به بیتهای کوچک
unmodulated
که تقسیم نشده است
unit distribution
روش تقسیم به یکان
undistributed earnings
منافع تقسیم نشده
trisect
تقسیم بسه قسمت
tripartition
تقسیم بسه قسمت
work breakdown
روش تقسیم کار
work unit
یک واحد تقسیم کار
partition
تقسیم افراز کردن
graduate
تقسیم بندی کردن
graduates
تقسیم بندی کردن
graduating
تقسیم بندی کردن
pull one's weight
<idiom>
کارها را تقسیم کردن
billionths
یک تقسیم بر هزار میلیون
billionth
یک تقسیم بر هزار میلیون
partitions
تقسیم افراز کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com