Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (12 milliseconds)
English
Persian
to take toll of any one
تلفات زیادبرکسی وارد اوردن
Other Matches
inflicts
وارد اوردن زدن تلفات و خسارات
inflict
وارد اوردن زدن تلفات و خسارات
inflicted
وارد اوردن زدن تلفات و خسارات
inflicting
وارد اوردن زدن تلفات و خسارات
inflict casualty
تلفات وارد کردن بدشمن
decimates
از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
decimate
از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
decimated
از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
decimating
از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
endamage
خسارت وارد اوردن
ravaging
خرابی وارد اوردن
ravage
خرابی وارد اوردن
ravaged
خرابی وارد اوردن
ravages
خرابی وارد اوردن
inflict
ضربت وارد اوردن
inflicted
ضربت وارد اوردن
inflicting
ضربت وارد اوردن
inflicts
ضربت وارد اوردن
scoff
اهانت وارد اوردن تمسخر کردن
scoffed
اهانت وارد اوردن تمسخر کردن
scoffs
اهانت وارد اوردن تمسخر کردن
ingrate
تعدی کردن فشار وارد اوردن بر
scoffing
اهانت وارد اوردن تمسخر کردن
to incur a punishment
تنبیه بر خود وارد اوردن سزاوار تنبیه شدن
wake up
کد وارد شدن در ترمینال راه دور برای بیان به کامپیوتر مرکزی که مقصد وارد شدن به آن محل را دارد
loss
تلفات
fatality
تلفات
victims
تلفات
losses
تلفات
casualties
تلفات
mortality
تلفات
victim
تلفات
total loss
تلفات کل
fatalities
تلفات
casualty
تلفات
governmentalize
تحت کنترل حکومت در اوردن بصورت دولتی در اوردن
i had scarely arrived
تازه وارد شده بودم که هنوز وارد نشده بودم که ...
to press against any thing
بر چیزی فشار اوردن بچیزی زور اوردن
casualty
تلفات و ضایعات
loss
تلفات ضایعات
kill factor
ضریب تلفات
lethal area
منطقه تلفات
insulation power factor
زاویه ی تلفات
tip loss
تلفات نوک
corona losses
تلفات کورونا
casualties
تلفات و ضایعات
low loss cable
کابل با تلفات کم
battle casualty
تلفات جنگی
suffers
تلفات دیدن
suffered
تلفات دیدن
mortality factor
ضریب تلفات
mass casualties
تلفات زیاد
suffer
تلفات دیدن
the losses of the army
تلفات ارتش
treble our casualties
سه برابر تلفات ما
magnetic hystersis loss
تلفات هیسترزیس
casualty radius
شعاع تلفات
low loss construction
ساختمان کم تلفات
total losses
کل تلفات ابی
low loss coil
بوبین با تلفات کم
jargonize
بزبان غیر مصطلح یا امیخته در اوردن یا ترجمه کردن بقالب اصطلاحات خاص علمی یافنی مخصوص در اوردن
low loss capacitor
خازن با تلفات دی الکتریک کم
kill probability
احتمال واردکردن تلفات
interphase transformer loss
تلفات پیچک صنعتی
loss appraisal
قبول تلفات در جنگ
loss replacement
جایگزینی تلفات و ضایعات
no load loss
تلف یا تلفات بی باری
low loss ceramics
سرامیک با تلفات دی الکتریکی کم
mass casualties
تلفات و ضایعات شدید
vulnerability
در معرض تلفات بودن
eddy current losses
تلفات جریان گردابی
absorption losses
تلفات ناشی از جذب
casualty radius
شعاع تولید تلفات
casualty agent
عامل ایجاد تلفات و ضایعات
loss
تلفات جنگی ضایعات رزمی
escaped water
تلفات اب هنگام بهره برداری
the army lost heavily
ارتش تلفات سنگین داد
gear friction losses
تلفات اصطکاکی جعبه دنده
tolls
تعداد تلفات جنگی ضایعه
toll
تعداد تلفات جنگی ضایعه
tolling
تعداد تلفات جنگی ضایعه
dielectric loss factor meter
دستگاه اندازه گیری ضریب تلفات
kills
تلفات منفجر کردن از بین بردن
kill
تلفات منفجر کردن از بین بردن
allowance for anticipated
سهمیه مجاز تلفات پیش بینی شده اماد
grasp
بچنگ اوردن گیر اوردن
grasped
بچنگ اوردن گیر اوردن
grasps
بچنگ اوردن گیر اوردن
Vistory was dearly bought .
پیروزی بقیمت گرانی بدست آمد ( تلفات جانی فراوان )
spray attack
پخش مواد شیمیایی وبیولوژیکی از راه هوا برای تولید تلفات
terrtorialize
محدود بیک ناحیه کردن بصورت خطه در اوردن بنواحی متعدد تقسیم کردن بصورت قلمرو در اوردن
casualty board
تابلوی نمودار ضایعات یکان تابلوی تلفات
casualty attack
تک غافلگیری که به منظورتولید تلفات انجام میشود تک غافلگیری ش م ر
kill area
منطقه خطر منطقه تلفات
loss angle
زاویه تلف زاویه تلفات
comer
وارد
intrant
وارد
pertinenet
وارد به
to make an entry of
وارد
relevant
وارد
familiar
وارد در
conscious
وارد
infare
وارد
hep
وارد
arrived
وارد شدن
arrives
وارد شدن
arriving
وارد شدن
carechumen
تازه وارد
importing
وارد کردن
importers
وارد کننده
importer
وارد کننده
versant
اشنا وارد
arrive
وارد شدن
check in
وارد شدن
the post has come
پست وارد شد
make an entry
وارد کردن
knowledgeable
وارد بکار
import
وارد کردن
entered
وارد شدن
new comer
تازه وارد
imported
وارد کردن
enter
وارد شدن
arrived in paris
وارد شدم
proficient
وارد به فن با لیاقت
bring in
وارد کردن
enters
وارد شدن
initiates
وارد کردن
inflictable
وارد اوردنی
ingoing
وارد شونده
initiate
وارد کردن
importable
وارد کردنی
incoming
وارد شونده
newcomers
تازه وارد
newcomer
تازه وارد
incomer
شخص وارد
inbound
وارد شونده
initiated
وارد کردن
induct
وارد کردن
inducted
وارد کردن
get in
وارد شدن
inducting
وارد کردن
inducts
وارد کردن
impotable
وارد کردنی
impoter
وارد کننده
intervener
وارد ثالث
entrant
وارد شونده
entrants
وارد شونده
conversant
وارد متبحر
initiating
وارد کردن
inputting
وارد کردن
immigrant
تازه وارد
immigrants
تازه وارد
check-in
وارد شدن
lic
وارد بودن
check-ins
وارد شدن
to become personal
وارد شخصیات شدن
muscle
بزور وارد شدن
circumstantiate
وارد جزئیات شدن
enter the game
وارد بازی شدن
new arrived
تازه وارد شده
central load
نیروی وارد به مرکز
import
عمل وارد کردن
initiating
تازه وارد کردن
initiated
تازه وارد کردن
initiates
تازه وارد کردن
muscles
بزور وارد شدن
barge
سرزده وارد شدن
barged
سرزده وارد شدن
roster
وارد صورت کردن
rosters
وارد صورت کردن
blemish
خسارت وارد کردن
inflict casualty
خسارت وارد کردن
imported
عمل وارد کردن
importing
عمل وارد کردن
log on
وارد شدن به سیستم
entered
وارد یا ثبت کردن
initiate
تازه وارد کردن
reimport
دوباره وارد کردن
barges
سرزده وارد شدن
seacraft
وارد به رموزدریا نوردی
leakage
به خزانه وارد نمیشود
leakages
به خزانه وارد نمیشود
enter
وارد یا ثبت کردن
entering group
گروه وارد شونده
tenderfoot
ادم تازه وارد
impotable
مجازبرای وارد شدن
enters
وارد یا ثبت کردن
put into port
وارد بندر شدن
naturalizes
جزوزبانی وارد شدن
To enter the field .
وارد معرکه شدن
log in
وارد شدن به سیستم
I slipped into the room .
یواشکی وارد اطاق شد
He entered at that very moment .
درهمان لحظه وارد شد
weather wise
وارد بجریانات روز
to crash in
[to a party]
سر زده وارد شدن
to barge in
سر زده وارد شدن
naturalize
جزوزبانی وارد شدن
To barge in on someone.
سر زده وارد شدن
To deliver (strike ) a blow .
ضربه وارد ساختن
To enter politics .
وارد سیاست شدن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com