Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (38 milliseconds)
English
Persian
call someone's bluff
<idiom>
ثابت کردن ادعا
Other Matches
challengo
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
fixes
ثابت کردن تصحیح کردن تثبیت کردن ثابت
fix
ثابت کردن تصحیح کردن تثبیت کردن ثابت
contends
ادعا کردن
professes
ادعا کردن
asserted
ادعا کردن
assert
ادعا کردن
profess
ادعا کردن
to put in for
ادعا کردن
acclaims
ادعا کردن
contend
ادعا کردن
acclaiming
ادعا کردن
lay claim to
ادعا کردن
contended
ادعا کردن
acclaimed
ادعا کردن
acclaim
ادعا کردن
professing
ادعا کردن
asserting
ادعا کردن
asserts
ادعا کردن
have it
<idiom>
گفتن ،ادعا کردن
profess
ادعا یا افهار کردن
re claim
مجددا ادعا کردن
professes
ادعا یا افهار کردن
pretend to
دعوی یا ادعا کردن
professing
ادعا یا افهار کردن
plead
در دادگاه اقامه یا ادعا کردن درخواست کردن
pleaded
در دادگاه اقامه یا ادعا کردن درخواست کردن
pleads
در دادگاه اقامه یا ادعا کردن درخواست کردن
claim
مدعی به مطالبات ادعا کردن
claim
دادخواست ادعانامه ادعا کردن
claims
دادخواست ادعانامه ادعا کردن
claimed
دادخواست ادعانامه ادعا کردن
claims
مدعی به مطالبات ادعا کردن
claiming
دادخواست ادعانامه ادعا کردن
waiver
صرف نظر کردن از ادعا
claimed
مدعی به مطالبات ادعا کردن
claiming
مدعی به مطالبات ادعا کردن
bluser out
با لاف گزاف ادعا کردن
static employment
کاربرد توپخانه پدافند هوایی در سکوی ثابت یا در پدافندهوایی ثابت
fixed capital
سپرده ثابت اموال ثابت یکان
static test
ازمایش در وضعیت ثابت یا به حالت ثابت
establish
برقرار کردن احراز کردن ثابت یا پابرجاکردن
fixes
کار گذاشتن نصب کردن ثابت کردن
mount
ثابت کردن نصب کردن قرار دادن
fix
کار گذاشتن نصب کردن ثابت کردن
mounts
ثابت کردن نصب کردن قرار دادن
establishes
برقرار کردن احراز کردن ثابت یا پابرجاکردن
establishing
برقرار کردن احراز کردن ثابت یا پابرجاکردن
standing order
دستورالعملهای ثابت دستورات ثابت
standing orders
دستورالعملهای ثابت دستورات ثابت
fixations
ثابت کردن
clinched
ثابت کردن
demonstrate
ثابت کردن
stabilises
ثابت کردن
stabilised
ثابت کردن
truest
ثابت کردن
clinch
ثابت کردن
truer
ثابت کردن
fixation
ثابت کردن
true
ثابت کردن
evidence
ثابت کردن
stabilising
ثابت کردن
to let the saw dust out of
را ثابت کردن
demonstrating
ثابت کردن
clinching
ثابت کردن
pinned
ثابت کردن
clinches
ثابت کردن
proved
ثابت کردن
to make out
ثابت کردن
proves
ثابت کردن
prove
ثابت کردن
prover
ثابت کردن
pinning
ثابت کردن
pin
ثابت کردن
fixes
ثابت کردن
stabilized
ثابت کردن
stabilize
ثابت کردن
to bring home
ثابت کردن
fix
ثابت کردن
demonstrated
ثابت کردن
stabilizes
ثابت کردن
demonstrates
ثابت کردن
destabilize
غیر ثابت کردن
to put one in the wrong
کسیرا ثابت کردن
stable
ثابت کردن استوارشدن
to prove with reasons
با دلیل ثابت کردن
stables
ثابت کردن استوارشدن
evidence
ثابت کردن سند
reasons
با دلیل ثابت کردن
reason
با دلیل ثابت کردن
to make a point
نکتهای را ثابت کردن
stabilizes
استوار کردن ثابت شدن
stabilize
استوار کردن ثابت شدن
nial a line to the counter
کذب موضوعی را ثابت کردن
stabilising
استوار کردن ثابت شدن
stabilises
استوار کردن ثابت شدن
stabilised
استوار کردن ثابت شدن
stabilized
استوار کردن ثابت شدن
evidence
شاهد باگواهی ثابت کردن
sheet down
ثابت کردن بادبان در مقابل باد
freeze
ثابت کردن غیرقابل حرکت ساختن
freezes
ثابت کردن غیرقابل حرکت ساختن
immobilizes
ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
immobilized
ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
immobilize
ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
immobilising
ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
immobilises
ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
immobilizing
ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
slush down
روغن کاری کردن بکسلهای ثابت ناو
immobilised
ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
cages
قفل کردن یک ژایرو دروضعیت ثابت و معین
cage
قفل کردن یک ژایرو دروضعیت ثابت و معین
hovering
پرواز کردن نزدیک زمین به طور ثابت
sample
مداری که سیگنال ورودی آنالوگ را برای مدت طولانی برای مبدل آنالوگ به دیجیتال ثابت نگه می دارد تا خروجی ثابت تولید شود
sampled
مداری که سیگنال ورودی آنالوگ را برای مدت طولانی برای مبدل آنالوگ به دیجیتال ثابت نگه می دارد تا خروجی ثابت تولید شود
assertion
ادعا
protestations
ادعا
protestation
ادعا
postulate
ادعا
pleas
ادعا
plea
ادعا
postulated
ادعا
postulates
ادعا
claiming
ادعا
claimed
ادعا
posit
ادعا
unassuming
بی ادعا
claim
ادعا
allegation
ادعا
pretensions
ادعا
claims
ادعا
pretension
ادعا
averment
ادعا
asseveration
ادعا
postulating
ادعا
cl
ادعا
allegations
ادعا
attach
مونتاژ کردن ثابت کردن
attaching
مونتاژ کردن ثابت کردن
posit
ثابت کردن فرض کردن
ascertaining
ثابت کردن معین کردن
ascertains
ثابت کردن معین کردن
ascertained
ثابت کردن معین کردن
attaches
مونتاژ کردن ثابت کردن
ascertain
ثابت کردن معین کردن
to prove oneself
نشان دادن
[ثابت کردن]
توانایی انجام کاری
assertor
ادعا کننده
pretense
بهانه ادعا
bill of indicment
ادعا نامه
assertive
ادعا کننده
purporst
مفاد ادعا
reclaimable
ادعا پذیر
pretence
بهانه ادعا
pretences
بهانه ادعا
pretenses
بهانه ادعا
professed
ادعا شده
claimable
قابل ادعا
estopel
مانع ادعا
lattices
خطوط شبکه بندی ثابت مخصوص بزرگ کردن نقشه
lattice
خطوط شبکه بندی ثابت مخصوص بزرگ کردن نقشه
assertion
تایید ادعا افهارنامه
professed love
محبت ادعا شده
burden of proof
مسئوولیت اثبات ادعا
cut down to size
<idiom>
ثابت کردن اینکه کسی اونقدرکه فکر میکند خوب نیست
standing
ثابت دستورالعمل ثابت
disclaimer
رفع کننده ادعا یا مسئولیت
i do not pretend to sing well
من ادعا نمیکنم که خوب میخوانم
disclaimers
رفع کننده ادعا یا مسئولیت
right of begin
حق مدعی در اغازبیان ادعا در محکمه
prescribe to
استناد به مرور زمان دراثبات ادعا
the burden of proof rests with
اثبات ادعا بر عهده مدعی است
ager
نوعی ماشین بخار جهت ثابت کردن رنگ ها و افزایش ظاهری قدمت فرش
to walk the chalk
بوسیله درست راه رفتن ازمیان خطهای گچ کشیده هوشیاری خود را ثابت کردن
steadying
مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
steadied
مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
steady
مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
steadiest
مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
steadies
مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
Did I say anything different?
مگر من چیز دیگری گفتم
[ادعا کردم]
؟
He is seriously claiming
[trying to tell us]
that the problems are all the fault of the media.
او
[مرد]
به طور جدی ادعا می کند که همه مشکلات تقصیر رسانه ها است.
exigible
قابل تقاضا قابل ادعا
solids
ثابت
constants
ثابت
changeless
ثابت
standstill
ثابت
fiducial
ثابت
disputeless
ثابت
sustained
ثابت
loyal
ثابت
fixed bridge
پل ثابت
sustains
ثابت
fixed
ثابت
specific
ثابت
sustain
ثابت
specifics
ثابت
constant
ثابت
pegged
ثابت
static
ثابت
solid
ثابت
undeviating
<adj.>
ثابت
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com