Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 261 (51 milliseconds)
English
Persian
deal
حد معامله کردن
deals
حد معامله کردن
dealt
حد معامله کردن
Search result with all words
truck
معامله کردن
trucked
معامله کردن
trucking
معامله کردن
trucks
معامله کردن
deal
معامله کردن
deals
معامله کردن
operate
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operated
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operates
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
chap
معامله کردن
reciprocate
معامله بمثل کردن
reciprocate
معامله متقابله کردن
reciprocated
معامله بمثل کردن
reciprocated
معامله متقابله کردن
reciprocates
معامله بمثل کردن
reciprocates
معامله متقابله کردن
sell out
معامله کردن
sell-out
معامله کردن
sell-outs
معامله کردن
transact
معامله کردن
transacted
معامله کردن
transacting
معامله کردن
transacts
معامله کردن
barter
پایاپای معامله کردن
bartered
پایاپای معامله کردن
bartering
پایاپای معامله کردن
barters
پایاپای معامله کردن
counter
جواب دادن معامله بمثل کردن با
countered
جواب دادن معامله بمثل کردن با
countering
جواب دادن معامله بمثل کردن با
black market
دربازارسیاه معامله کردن
black markets
دربازارسیاه معامله کردن
barter away
تجارت یا معامله پایاپای کردن
cancellation of bargain
اقاله کردن معامله
contango
با وعده معامله کردن
deal in futures
معامله سلف کردن
declare off
قطع معامله کردن
dicker
مبادله کردن پوست حیوانات معامله جنسی
do business
معامله کردن
strike a bargain
معامله کردن
trade in for
معامله کردن
merchandies
معامله کردن کالای تجارتی
overtrading
بیش ازحد معامله کردن افراط در داد و ستد
passing off
به اسم دیگری معامله کردن
play fair
مردانه معامله کردن
sale short
معامله سلف کردن
to buy a pig in a poke
معامله سربسته کردن
to deal in futures
معامله پیش کردن
to deal in futures
معامله سلف کردن
to declare off
قطع معامله کردن با
to do business
معامله کردن
to make a market of
معامله کردن
to play fair
مردانه و سر راست معامله کردن یا بازی کردن
To clinch (close)the deal.
معامله راتمام کردن ( انجام دادن )
lay one's cards on the table
<idiom>
صادقانه معامله کردن
to negotiate
[about; on; for]
something
[with somebody]
گفتگو و معامله کردن
[با کسی درباره چیزی]
to negotiate for something
گفتگو و معامله کردن برای چیزی
to come away empty-handed
با دست خالی
[معامله ای را]
ترک کردن
Other Matches
bargains
معامله شیرین چانه زدن در معامله معامله باصرفه انجام دادن
bargained
معامله شیرین چانه زدن در معامله معامله باصرفه انجام دادن
bargain
معامله شیرین چانه زدن در معامله معامله باصرفه انجام دادن
bargaining
معامله شیرین چانه زدن در معامله معامله باصرفه انجام دادن
package deals
معامله کلی معامله چکی
package deal
معامله کلی معامله چکی
futures goods
کالاهایی که در معامله سلف خرید و فروش می گردد کالاهای مورد معامله سلف
fradulent conveyance
معامله به قصد فرار از دین معامله به قصد اضرار غیر
selling
معامله
sells
معامله
transactor
معامله گر
bargains
معامله
sell
معامله
transaction
معامله
penny worth
معامله
truckman
معامله گر
bargaining
معامله
treament
معامله
transactions
معامله
negotiation
معامله
bargain
معامله
trucks
معامله
truck
معامله
negotiations
معامله
bargained
معامله
dealing
معامله
trucked
معامله
trucking
معامله
terms of trade
شرایط معامله
performance
انشاء معامله
treater
طرف معامله
truckage
مبادله معامله
to take
معامله قماری
invitation to treat
دعوت به معامله
credit sale
اعتبار در معامله
merchantable
قابل معامله
dealing in futures
معامله سلف
bargaining
معامله باصرفه
negotiable
قابل معامله
venturing
معامله قماری
swap
معامله پایاپای
swopping
معامله پایاپای
transaction on change
معامله در بورس
bargain
معامله باصرفه
swopped
معامله پایاپای
object of transaction
مورد معامله
collective bargaining
معامله جمعی
ventured
معامله قماری
negotiator
طرف معامله
swops
معامله پایاپای
short sale
معامله سلف
not negotiable
غیرقابل معامله
swaps
معامله پایاپای
bargained
معامله باصرفه
reciprocity
معامله به مثل
reciprocity
معامله بمثل
swapped
معامله پایاپای
spot transaction
معامله نقدی
performances
انشاء معامله
venture
معامله قماری
negotiators
طرف معامله
reciprocation
معامله متقابله
options
اختیار معامله
arbitrage
معامله به سود
He goes on and on . He is most persistent .
ول کن معامله نیست
barterer
معامله گر پایاپای
option
اختیار معامله
bargains
معامله باصرفه
valid transaction
معامله صحیح
retorsion
معامله به مثل
forward dealing
معامله به وعده
fictitious transaction
معامله صوری
arbitrage
معامله با منفعت
forward purchase
معامله سلف
speculative
معامله قماری
reciprocal treatment
معامله متقابله
dealing
خریدوفروش و معامله
package deals
معامله یکجا
ventures
معامله قماری
cause of a transaction
جهت معامله
reason for a transaction
جهت معامله
an nucertain transaction
معامله غرری
private treaty
معامله خصوصی
intercourse
مراوده معامله
package deal
معامله یکجا
unauthorized transaction
معامله فضولی
hedgehoggy
سخت معامله
unconscionable bargain
معامله نامعقول
to take
مخاطره معامله قماری
commercial intercourse
معامله یا مراوده بازرگانی
treatment
طرز عمل معامله
bargains
چانه زنی در معامله
dealing
داد و ستد معامله
venture
مخاطره معامله قماری
conditions of sale
شرایط اساسی معامله
ventured
مخاطره معامله قماری
to carry out a transaction
معامله ای انجام دادن
To clinch(close,finalize)a deal.
معامله یی را جوش دادن
treatments
طرز عمل معامله
course of dealing
زمان انجام معامله
bargains
قرارداد معامله بستن
bargain
قرارداد معامله بستن
deal
معامله داد و ستد
She gave me a raw deal .
بامن بد معامله کرد
deals
معامله داد و ستد
A cash ( credit ) transaction .
معامله نقدی ( اعتباری )
negotiable instrument
سند قابل معامله
negotiable instruments
اسناد قابل معامله
negotiating bank
بانک معامله کننده
negotiatory
مبنی بر معامله یا گفتگو
bargaining
قرارداد معامله بستن
bargaining
چانه زنی در معامله
I cant do business with him .
با او معامله ام نمی شود
She kept on and on . She simply wouldnt let go .
مگرول کن معامله بود !
ventures
مخاطره معامله قماری
bargain
چانه زنی در معامله
retail trade
معامله بصورت جزئی
bargained
قرارداد معامله بستن
bargained
چانه زنی در معامله
venturing
مخاطره معامله قماری
counter
ضربت متقابله معامله به مثل
countered
ضربت متقابله معامله به مثل
parties to the contract
طرفین معامله یاتعهد متعاهدین
truck
معامله خرده ریز بارکش
transaction in order
معامله به قصد فرار از دین
the two books are a like
با هردو یک جور معامله کردم
vender's lien
حق حبس بایع در معامله اراضی
correspondent
مکاتبه کننده طرف معامله
plaza
بازار میدان محل معامله
countering
ضربت متقابله معامله به مثل
trucking
معامله خرده ریز بارکش
marketable securities
اوراق بهادار قابل معامله
trucks
معامله خرده ریز بارکش
trucked
معامله خرده ریز بارکش
correspondents
مکاتبه کننده طرف معامله
bargains
چانه زنی در معاملات معامله
bargaining
قرارداد معامله خرید ارزان
bargain
چانه زنی در معاملات معامله
He gave me a square deal .
بامن منصفانه معامله کرد
negotiating bank
بانکی که اسناد را معامله میکند
There is quite a discrepancy
فرق معامله زیاد است
bootleg
معامله قاچاقی انجام دادن
bargained
قرارداد معامله خرید ارزان
spot price
بهای جنس در معامله نقدی
closing prices
اخرین قیمت معامله شده
bargained
چانه زنی در معاملات معامله
bargain
قرارداد معامله خرید ارزان
bargains
قرارداد معامله خرید ارزان
bargaining
چانه زنی در معاملات معامله
Don pulled the rug out from under me in my deal with Bill Franklin.
دان معامله من و بیل فرانکلین را به هم زد.
drive a hard bargain
<idiom>
انعقاد معامله بودن هیچ سودی
Did you get anything out of this deal ?
دراین معامله چیزی گیرت آمد ؟
I made a lot of profit in the deal .
دراین معامله فایده زیادی بردم
to give somebody an ultimatum
به کسی آخرین پیشنهاد را دادن
[در معامله ای]
Did you make any profit in this deal ?
آیا دراین معامله استفاده ای داشتید ؟
I clinched a lucrative deal.
معامله چربی ( شیرینی ) انچام دادم
negotiated
وارد معامله شدن انتقال دادن
negotiates
وارد معامله شدن انتقال دادن
negotiating
وارد معامله شدن انتقال دادن
negotiate
وارد معامله شدن انتقال دادن
To buy a pig in a poke.
چشم بسته معامله ای را انجام دادن
private treaty
معامله کالا یا توافق فروشنده وخریدار
tenor
بازاری که در ان معامله برای اینده صورت می گیرد
tenors
بازاری که در ان معامله برای اینده صورت می گیرد
universal provider
سوداگری که در همه چیزیادرکالاهای گوناگون معامله میکند
A lucrative affair
[deal]
لقمه چرب ونرم
[کار یا معامله پردرآمد]
This shop deals in goods of all sorts .
دراین مغازه همه چیز معامله می شود
Clinch the deal while the concerned party is stI'll keen
تا طرف گرم است معامله را انجام بدهید
I was a thoussand tomans out of pocket in that transaction.
د رآن معامله هزارتومان هم از جیب دادم ( ضرر کردم )
futures
قرارداد معامله سهام یا کالا بمنظور تحویل در اینده
arm's length
مستقل و برابر بودن طرفها
[یا شرکتها]
در معامله ای
[اقتصاد]
stake holder
کسی که پول شرط بندی یاثمن معامله را به او می سپارند
complete transaction
معامله قطعی و تمام شده که دنباله نخواهد داشت
Shoppers were scrambling to get the best bargains.
خریداران تقلا می کردند بهترین معامله را داشته باشند.
seller's market
بازاری که در ان اختیار معامله وتصمیم گیری در دست فروشنده است
at owner's risk
معامله با قید این که هر گونه خسارت به عهده صاحب جنس باشد
letter of intent
تمایل نامه نامه علاقه مندی به انجام معامله
delivered duty paid
یکی از قراردادهای اینکوترمز که در ان فروشنده کلیه اقدامات لازم از جمله پرداخت عوارض را بعمل اورده و کالای مورد معامله را در محل خریدار به اوتحویل میدهد
plain dealing
معامله راست حسینی راست باز
cambridge equation
نشان میدهند . یعنی پول واقعی برابراست با طول متوسط دورهای که هر واحدپول بین دو معامله نگهداری میشود ضرب در درامد واقعی K =
root of title
منشاء سمت در CL فروشنده اراضی بایدترتیب ایادی را ضمن 03سال گذشته در موقع معامله روشن و منشاء سمت مالکیت خود را مشخص کند
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
countervial
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capturing
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verified
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster
تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
surveyed
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
survey
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper
[metal or glass]
آب دادن
[سخت کردن]
[آبدیده کردن]
[بازپخت کردن]
[فلز یا شیشه]
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com