English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (18 milliseconds)
English Persian
aftercrop حصاد دوم دوباره حاصل دادن
Other Matches
revives دوباره دایر شدن دوباره رواج پیدا کردن نیروی تازه دادن
revive دوباره دایر شدن دوباره رواج پیدا کردن نیروی تازه دادن
revived دوباره دایر شدن دوباره رواج پیدا کردن نیروی تازه دادن
reeducate دوباره تربیت و هدایت کردن دوباره اموزش دادن
production حاصل دادن
productions حاصل دادن
cropped حاصل دادن چینه دان
crop حاصل دادن چینه دان
crops حاصل دادن چینه دان
submarginal land زمین مطلقا" بی حاصل زمینی که چنان بی حاصل باشد که مخارج سرمایه گذاری و کارگر را نتواندجبران کند
rendered دوباره دادن
renders دوباره دادن
render دوباره دادن
repiece دوباره سر هم دادن
damping vane پرهای در فلومتر سوخت برای کاهش دادن و گرفتن نوسانات حاصل از جریان متلاطم
repeats دوباره انجام دادن
embolden دوباره نیرو دادن
reorganized دوباره سازمان دادن
reorganising دوباره سازمان دادن
regorge دوباره قورت دادن
redeliver دوباره تحویل دادن
reorganizing دوباره سازمان دادن
reanimate دوباره نیرو دادن
reorganizes دوباره سازمان دادن
countenance [encourage] دوباره نیرو دادن
reorganize دوباره سازمان دادن
elate دوباره نیرو دادن
repeat دوباره انجام دادن
hearten دوباره نیرو دادن
encourage دوباره نیرو دادن
reorder دوباره سفارش دادن
reanimate دوباره نیرو دادن
redone دوباره انجام دادن
reworked دوباره انجام دادن
reassured دوباره اطمینان دادن
reworking دوباره انجام دادن
reorganised دوباره سازمان دادن
redo دوباره انجام دادن
reassures دوباره اطمینان دادن
reworks دوباره انجام دادن
rework دوباره انجام دادن
redoing دوباره انجام دادن
reassure دوباره اطمینان دادن
reorganises دوباره سازمان دادن
redoes دوباره انجام دادن
redid دوباره انجام دادن
skim سرشیر گرفتن از تماس مختصر حاصل کردن بطور سطحی مورد توجه قرار دادن
skims سرشیر گرفتن از تماس مختصر حاصل کردن بطور سطحی مورد توجه قرار دادن
skimmed سرشیر گرفتن از تماس مختصر حاصل کردن بطور سطحی مورد توجه قرار دادن
re lay دوباره گذاردن یا قرار دادن
reassure دوباره قوت قلب دادن
reassured دوباره قوت قلب دادن
make over انتقال دادن دوباره ساختن
reassures دوباره قوت قلب دادن
to make over انتقال دادن دوباره ساختن
reappraised دوباره مورد ملاحظه قرار دادن
reappraises دوباره مورد ملاحظه قرار دادن
reappraising دوباره مورد ملاحظه قرار دادن
reappraise دوباره مورد ملاحظه قرار دادن
rethinks دوباره مورد تفکر قرار دادن
rethinking دوباره مورد تفکر قرار دادن
rethink دوباره مورد تفکر قرار دادن
rethought دوباره مورد تفکر قرار دادن
pick up <idiom> ادامه دادن ،دوباره شروع کردن
unregenerate دوباره بنانشده دوباره تولید نشده گناهکار
reship دوباره در کشتی گذاشتن دوباره حمل کردن
unregenerated دوباره بنانشده دوباره تولید نشده گناهکار
regains دوباره پیدا کردن دوباره رسیدن به
regain دوباره پیدا کردن دوباره رسیدن به
regaining دوباره پیدا کردن دوباره رسیدن به
regained دوباره پیدا کردن دوباره رسیدن به
looped تابع یا مجموعه دستورات در برنامه کامپیوتر که دوباره و دوباره تکرار می شوند تا آزمایشی نشان دهد که به شرط مط لوب رسید و یا برنامه کامل شود
loop تابع یا مجموعه دستورات در برنامه کامپیوتر که دوباره و دوباره تکرار می شوند تا آزمایشی نشان دهد که به شرط مط لوب رسید و یا برنامه کامل شود
loops تابع یا مجموعه دستورات در برنامه کامپیوتر که دوباره و دوباره تکرار می شوند تا آزمایشی نشان دهد که به شرط مط لوب رسید و یا برنامه کامل شود
reopened دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopen دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopens دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopening دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
redintegrate دوباره درست کردن دوباره بر قرار کردن
yielded حاصل
perquisites حاصل
outgrowth حاصل
yields حاصل
outgrwth حاصل
adnate حاصل
products حاصل
deserted <adj.> بی حاصل
bleak <adj.> بی حاصل
blasted [uninhabitable] <adj.> بی حاصل
fruitage حاصل
barren <adj.> بی حاصل
unfruitful بی حاصل
upshot حاصل
nonproductive بی حاصل
payoffs حاصل
payoff حاصل
desolate <adj.> بی حاصل
yield حاصل
infertile بی حاصل
resulting حاصل
unutilized بی حاصل
resuming حاصل
outcome حاصل
product حاصل
resulted حاصل
resume حاصل
outcomes حاصل
result حاصل
resumed حاصل
resumes حاصل
perquisite حاصل
heir ارث بر حاصل
pinguid حاصل خیز
sums حاصل جمع
proceeds حاصل فروش
yield محصول حاصل
growth اثر حاصل
acquire حاصل کردن
barren بی ثمر بی حاصل
growths اثر حاصل
throughput حاصل کار
earning yield حاصل عواید
yielded محصول حاصل
yields محصول حاصل
sum حاصل جمع
amount حاصل جمع
paper blockade محاصره بی حاصل
steam fog مه حاصل از بخار اب
total حاصل جمع
totaled حاصل جمع
to be derived حاصل شدن
redemption yield حاصل بازخرید
productive مولد پر حاصل
products حاصل حاصلضرب
product حاصل ضرب
total کل [حاصل جمع]
partial products حاصل ضربهای جز
amount کل [حاصل جمع]
gleby حاصل خیز
result of the negotiations حاصل مذاکرات
negotiation outcome حاصل مذاکرات
negotiation result حاصل مذاکرات
karma حاصل کردارانسان
product حاصل حاصلضرب
nonproductive labor کار بی حاصل
cabonic حاصل از کربن
gets حاصل کردن
yielder حاصل دهنده
get حاصل کردن
fattens حاصل خیزکردن
getting حاصل کردن
products حاصل ضرب
affords حاصل کردن
foodful حاصل خیز
affording حاصل کردن
totalled حاصل جمع
sum کل [حاصل جمع]
afforded حاصل کردن
totalling حاصل جمع
totals حاصل جمع
fattened حاصل خیزکردن
feracious حاصل خیز
feracity حاصل خیزی
totaling حاصل جمع
afford حاصل کردن
fatten حاصل خیزکردن
emblements حاصل زمین
go to rack and ruin <idiom> نتیجه بد حاصل کردن
sterilising بی بار یا بی حاصل کردن
capital bonus سود حاصل از سرمایه
hot shorteness شکنندگی حاصل از گرما
sideways sum حاصل جمع یک وری
come to an agreement توافق حاصل کردن
sterilize بی بار یا بی حاصل کردن
earth pressure فشار حاصل از خاک
eagre موج حاصل از جذر و مد
bead دانههای حاصل ازجوشکاری
overcrop زیاد حاصل برداشتن از
fogbow رنگین کمان حاصل از مه
sterilised بی بار یا بی حاصل کردن
sterilises بی بار یا بی حاصل کردن
sheer انحراف حاصل کردن
mould line خط حاصل از تلاقی دو سطح
look in on <idiom> تماس حاصل کردن
sterilized بی بار یا بی حاصل کردن
sterilizes بی بار یا بی حاصل کردن
sterilizing بی بار یا بی حاصل کردن
gains from trade منافع حاصل از تجارت
beads دانههای حاصل ازجوشکاری
lysate حاصل تجزیه سلولی
sea foam کف آب [کف حاصل از برخورد آب با چیزی]
ocean foam کف آب [کف حاصل از برخورد آب با چیزی]
deflationary gap فاصله حاصل از رکود
beach foam کف آب [کف حاصل از برخورد آب با چیزی]
spume کف آب [کف حاصل از برخورد آب با چیزی]
resultant حاصل منتج شونده
acquiring حاصل کردن اندوختن
wave pressure فشار حاصل از موج
acquires حاصل کردن اندوختن
aftercrop حاصل دوم باره
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com