English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (32 milliseconds)
English Persian
placard حمل یا نصب اعلان شعار حمل کردن
placards حمل یا نصب اعلان شعار حمل کردن
Other Matches
declaring اعلان کردن
proclaim اعلان کردن
proclaimed اعلان کردن
proclaiming اعلان کردن
proclaims اعلان کردن
declare اعلان کردن
advertize اعلان کردن
advertise اعلان کردن
give out اعلان کردن
declares اعلان کردن
posters اعلان نصب کردن
to file for bankruptcy اعلان ورشکستگی کردن
poster اعلان نصب کردن
to declare something well-founded چیزی را مستدل اعلان کردن
to declare a divident سود سهام را اعلان کردن
advertised اعلان کردن انتشار دادن
to declare a state of emergency اعلان کردن حالت اضطراری
advertises اعلان کردن انتشار دادن
to declare oneself bankrupt خود را ورشکست اعلان کردن
signboard تخته اعلان اعلان
signboards تخته اعلان اعلان
advertisers اعلان کننده اعلان
advertiser اعلان کننده اعلان
to off negotiations اعلان قطع گفتگو یا روابط کردن
to declare something solemnly [publicly] چیزی را رسما [علنا ] اعلان کردن
mantra شعار
emblem شعار
impresa شعار
catch شعار
motto شعار
mottoes شعار
emblems شعار
mottos شعار
sloganeer شعار ساز
watchworld شعار حزبی
device شعار دستگاه
devices شعار دستگاه
advertising claim شعار تبلیغ
watchword شعار حزبی
life motto شعار زندگی
sloganeer شعار پرداز
watchwords شعار حزبی
catch phrase of catchline شعار جذب مشتری
slogans تکیه کلام شعار
slogan تکیه کلام شعار
post- اگهی کردن اعلان کردن
announce اعلان کردن اخطار کردن
posted اگهی کردن اعلان کردن
announced اعلان کردن اخطار کردن
post اگهی کردن اعلان کردن
announces اعلان کردن اخطار کردن
posts اگهی کردن اعلان کردن
announcing اعلان کردن اخطار کردن
rah rah دارای روحیه دانشجویی شعار دهنده برای دانشکده هورا هورا گفتن
advertisements اعلان
noticing اعلان
notices اعلان
noticed اعلان
notice اعلان
advertising اعلان
denunciation of treaty اعلان
announcements اعلان
advertisement اعلان
assertion اعلان
poster اعلان
announcement اعلان
proclamation اعلان
declaration اعلان
posters اعلان
declarations اعلان
proclamations اعلان
To stick (put,fix)up a notice (poster). اعلان زدن
proclamation of the republic اعلان جمهوریت
dos prompt اعلان DOS
proclamation of independence اعلان استقلال
proclamation of the republic اعلان جمهوری
affiche اعلان دیواری
fly bill اعلان دستی
system prompt اعلان سیستم
announcer اعلان کننده
procedure declaration اعلان رویه
playbills اعلان نمایش
Over and out! پایان اعلان !
macro declaration درشت اعلان
indigitation اعلان شمارش
declared اعلان شده
playbill اعلان نمایش
vendition اعلان فروش
dot prompt نقطه اعلان
they proclaimed him sovereign اعلان کردند
signposts تابلو اعلان
signpost تابلو اعلان
gazette اعلان و اگهی
declaration of bankruptcy اعلان ورشکستگی
billsticker اعلان چسبان
announcers اعلان کننده
declaration of neutrality اعلان بیطرفی
notice to mariner اعلان دریایی
throwaway ورقهی اعلان
array declaration اعلان ارایه
declaration of war اعلان جنگ
play bill اعلان نمایش
publishment اشاعه اعلان
declare martial اعلان حکومت نظامی
audible alarm اعلان خطر سمعی
banning اعلان ازدواج در کلیسا
alarm اعلان خطر اخطار
alarmed اعلان خطر اخطار
proclamation of martial law اعلان حکومت نظامی
dimension statement حکم اعلان بعد
ban اعلان ازدواج در کلیسا
alarmingly اعلان خطر اخطار
bans اعلان ازدواج در کلیسا
declarations افهار افهارنامه اعلان
denunciations اعلان الغاء یا خاتمه
placard اعلامیه رسمی اعلان
placards اعلامیه رسمی اعلان
alarms اعلان خطر اخطار
To stick a poster on the wall. اعلان به دیوار چسباندن
declaration افهار افهارنامه اعلان
denouncement اعلان قطع رابطه
declaration of war اعلان جنگ دادن
denunciation اعلان الغاء یا خاتمه
to proclaim war اعلان جنگ دادن
show bill تابلو اعلان نمایش
leaflet اعلامیه اوراق تبلیغاتی اعلان
to declare war upon a nation اعلان جنگ به ملتی دادن
leaflets اعلامیه اوراق تبلیغاتی اعلان
leafleting اعلامیه اوراق تبلیغاتی اعلان
Hereby I declare ... بدین وسیله اعلان می کنم که...
leafleted اعلامیه اوراق تبلیغاتی اعلان
proclamation of martial law اعلان حالت زمان جنگ
declare martial اعلان حالت زمان جنگ
signpost تیر حامل اعلان تابلو راهنما
signposts تیر حامل اعلان تابلو راهنما
top billing بالاترین قسمت اگهی سینما صدر اعلان
to put a notice on a door اگهی روی در چسباندن اعلان بدر زدن
billboards هرقسمت از نرده ودیوار که روی ان اعلان نصب شود
billboard هرقسمت از نرده ودیوار که روی ان اعلان نصب شود
obituarian کسیکه در گذشتهای تازه راباشرح حال درگذشتگان درروزنامه اعلان می کنند
obituarist کسیکه در گذشتهای تازه رابا شرح حال در گذشتگان درروزنامه اعلان می کنند
banns اعلان پیشنهاد ازدواج درکلیساتا کسانی که اعتراضی به صلاحیت زوجین دارنداطلاع دهند
prompted کاراکتر یا پیامی که توسط کامپیوتر ارائه میشود تامشخص کند که اماده پذیرفتن ورودی صفحه کلید است اعلان
prompts کاراکتر یا پیامی که توسط کامپیوتر ارائه میشود تامشخص کند که اماده پذیرفتن ورودی صفحه کلید است اعلان
prompt کاراکتر یا پیامی که توسط کامپیوتر ارائه میشود تامشخص کند که اماده پذیرفتن ورودی صفحه کلید است اعلان
notice to airmen اعلامیه هوایی یا اعلان هوایی
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
time تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
checks بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
point اشاره کردن دلالت کردن متوجه کردن نکته
checked بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
corrects تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
times تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
sterilizes گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
wooed افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com