Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (14 milliseconds)
English
Persian
predicate
خبری خبر دادن
predicated
خبری خبر دادن
predicates
خبری خبر دادن
predicating
خبری خبر دادن
Other Matches
idiotism
بی خبری
There is something in the air.
یک خبری هست
item
قطعه خبری
intelligence signal
پیام خبری
information capacity
فرفیت خبری
notice board
تابلوی خبری
news agency
آژانس خبری
news agencies
آژانس خبری
ignorance
بی خبری ناشناسی
press report
گزارش خبری
items
قطعه خبری
dow jones/retrieval service
سرویس خبری دو جونز
to broad cast information
خبری که درهمه جا منتشرشود
it was all quiet in london
درلندن خبری نبود
articles
پیامی در یک گروه خبری
article
پیامی در یک گروه خبری
I havent heard of her for a long time.
مدتها است از او خبری ندارم
to catch napping
در حال غفلت و بی خبری گرفتن
drown one's sorrows
<idiom>
مس میکند که بی خبری سراغش بیاید
think piece
مقاله خبری امیخته باافکار وتفسیرات نویسنده
biz
نوعی گروه خبری که حاوی بخشهای تجاری و موقیعتهای مختلف است
list
سرور در اینترنت که نامه خبری یا مقالات را به کاربران ثبت نام کرده می فرستد
comp
نوعی گروهای خبری که حاوی بخشهایی درباره کامپیوتر و برنامه نویسی کامپیوتری هستند
spam
مقالهای که به بیشتر از یک گروه خبری پست شود و بنابراین حاوی پیام های تجارتی است
news reader
نرم افزاری که به کاربر امکان مشاهده لیست گروههای خبری و خواندن مقالات چاپ شده در هر گروه یا ارسال آن مقاله را میدهد
To pass the news by word of mouth .
خبری را در دهان به دهان پخش کردن
reduces
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
consented
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
ferry
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferries
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferried
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferrying
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
example is better than precept
نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
to put any one up to something
کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
to sue for damages
عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
defining
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
define
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defined
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defines
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
televised
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
expanding
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expands
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
shift
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
televising
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
shifted
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
expand
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
shifts
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
televise
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televises
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
conduct
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducting
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducted
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
formation
سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
conducts
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
to picture
شرح دادن
[نمایش دادن]
[وصف کردن]
adjudging
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudges
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudged
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
shifting
حرکت دادن تغییر سمت دادن لوله
outdoes
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoing
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
development
گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
outdo
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
developments
گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
greaten
درشت نشان دادن اهمیت دادن
organization of the ground
سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
indemnify
غرامت دادن به تامین مالی دادن به
square away
سروسامان دادن به دردسترس قرار دادن
organisations
سازمان دادن ارایش دادن موضع
allowance
جیره دادن فوق العاده دادن
organization
سازمان دادن ارایش دادن موضع
organizations
سازمان دادن ارایش دادن موضع
allowances
جیره دادن فوق العاده دادن
promulge
انتشار دادن بعموم اگهی دادن
advances
ترقی دادن ترفیع رتبه دادن
drags
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drag
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dragged
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dynamically
اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
dynamic
اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
mouse
وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
mouses
وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
triple option
بازی تهاجمی با3 اختیار دادن توپ به مدافع پرتاب بازیگرمیانی حفظ توپ و دویدن باان یا پاس دادن
organize
سازمان دادن ارایش دادن
organises
سازمان دادن ارایش دادن
irritates
خراش دادن سوزش دادن
organizing
سازمان دادن ارایش دادن
empowers
اختیار دادن وکالت دادن
empowering
اختیار دادن وکالت دادن
pottion
بهره دادن از جهاز دادن به
compensates
پاداش دادن عوض دادن
empowered
اختیار دادن وکالت دادن
decern
تشخیص دادن تمیز دادن
to set forth
شرح دادن بیرون دادن
house
منزل دادن پناه دادن
organising
سازمان دادن ارایش دادن
give security for
تامین دادن ضامن دادن
housed
منزل دادن پناه دادن
irritated
خراش دادن سوزش دادن
houses
منزل دادن پناه دادن
irritate
خراش دادن سوزش دادن
compensate
پاداش دادن عوض دادن
organizes
سازمان دادن ارایش دادن
empower
اختیار دادن وکالت دادن
compensated
پاداش دادن عوض دادن
insult
فحش دادن دشنام دادن
assign
نسبت دادن تخصیص دادن
loan
قرض دادن عاریه دادن
assigned
نسبت دادن تخصیص دادن
assigning
نسبت دادن تخصیص دادن
direct
دستور دادن دستورالعمل دادن
directed
دستور دادن دستورالعمل دادن
assigns
نسبت دادن تخصیص دادن
judge
حکم دادن تشخیص دادن
judged
حکم دادن تشخیص دادن
judges
حکم دادن تشخیص دادن
judging
حکم دادن تشخیص دادن
directs
دستور دادن دستورالعمل دادن
expand
توسعه دادن بسط دادن
plating
اب دادن روکش فلز دادن
expanding
توسعه دادن بسط دادن
effectuate
انجام دادن صورت دادن
incise
چاک دادن شکاف دادن
insulted
فحش دادن دشنام دادن
to switch on
اتصال دادن جریان دادن
prefers
ترجیح دادن برتری دادن
preferring
ترجیح دادن برتری دادن
prefer
ترجیح دادن برتری دادن
cures
شفا دادن بهبودی دادن
cured
شفا دادن بهبودی دادن
loans
قرض دادن عاریه دادن
cure
شفا دادن بهبودی دادن
loaning
قرض دادن عاریه دادن
embellishing
ارایش دادن زینت دادن
embellishes
ارایش دادن زینت دادن
embellished
ارایش دادن زینت دادن
embellish
ارایش دادن زینت دادن
incises
چاک دادن شکاف دادن
incised
چاک دادن شکاف دادن
expands
توسعه دادن بسط دادن
inform
اطلاع دادن گزارش دادن
slash
چاک دادن شکاف دادن
massages
ماساژ دادن تغییر دادن
mitigate
تخفیف دادن تسکین دادن
massaged
ماساژ دادن تغییر دادن
mitigated
تخفیف دادن تسکین دادن
lend
عاریه دادن اجاره دادن
promote
ترفیع دادن درجه دادن
massage
ماساژ دادن تغییر دادن
promote
ترفیع دادن ترویج دادن
develop
بسط دادن پرورش دادن
instructed
دستور دادن اموزش دادن
order
سفارش دادن دستور دادن
informs
اطلاع دادن گزارش دادن
slashed
چاک دادن شکاف دادن
slashes
چاک دادن شکاف دادن
circulates
انتشار دادن رواج دادن
instruct
دستور دادن اموزش دادن
circulated
انتشار دادن رواج دادن
garnishing
زینت دادن لعاب دادن
to follow up
ادامه دادن قوت دادن
mitigates
تخفیف دادن تسکین دادن
purging
غرامت دادن جریمه دادن
massaging
ماساژ دادن تغییر دادن
informing
اطلاع دادن گزارش دادن
individualised
تمیز دادن تشخیص دادن
illustrate
شرح دادن نشان دادن
promoting
ترفیع دادن ترویج دادن
lends
عاریه دادن اجاره دادن
individualizing
تمیز دادن تشخیص دادن
individualizes
تمیز دادن تشخیص دادن
promoting
ترفیع دادن درجه دادن
relate
گزارش دادن شرح دادن
individualized
تمیز دادن تشخیص دادن
relates
گزارش دادن شرح دادن
individualize
تمیز دادن تشخیص دادن
individualising
تمیز دادن تشخیص دادن
illustrating
شرح دادن نشان دادن
pronounce
حکم دادن فتوی دادن
circulate
انتشار دادن رواج دادن
illustrates
شرح دادن نشان دادن
develops
بسط دادن پرورش دادن
individualises
تمیز دادن تشخیص دادن
promoted
ترفیع دادن درجه دادن
instructing
دستور دادن اموزش دادن
instructs
دستور دادن اموزش دادن
pronounces
حکم دادن فتوی دادن
promoted
ترفیع دادن ترویج دادن
promotes
ترفیع دادن درجه دادن
promotes
ترفیع دادن ترویج دادن
flag
1-روش نشان دادن انتهای فیلد یا یک چیز مخصوص در پایگاه داده ها. 2-روش گزارش دادن وضعیت ثبات پس از یک عمل ریاضی یا منط قی
flags
1-روش نشان دادن انتهای فیلد یا یک چیز مخصوص در پایگاه داده ها. 2-روش گزارش دادن وضعیت ثبات پس از یک عمل ریاضی یا منط قی
skull
حرکت دادن پارو یا دست در اب حرکت دادن قایق بجلو یا عقب
skulls
حرکت دادن پارو یا دست در اب حرکت دادن قایق بجلو یا عقب
classifies
در یک کلاس قرار دادن یا در زیر مجموعههای مختلف قرار دادن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com