Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (32 milliseconds)
English
Persian
wind
خسته کردن یاشدن ازنفس افتادن
winds
خسته کردن یاشدن ازنفس افتادن
Other Matches
use up
ازنفس افتادن
to get out of breath
ازنفس افتادن
overweary
زیاده خسته کردن خسته شدن
slacken
شل کردن یاشدن
slackening
شل کردن یاشدن
slackens
شل کردن یاشدن
sprains
رگ به رگ کردن یاشدن
spraining
رگ به رگ کردن یاشدن
slackened
شل کردن یاشدن
sprain
رگ به رگ کردن یاشدن
sprained
رگ به رگ کردن یاشدن
wayworn
خسته و مانده در اثر سفر خسته و کوفته
outwind
ازنفس انداختن
sacks
اخراج کردن یاشدن
ripened
رسیده کردن یاشدن
sponged
طفیلی کردن یاشدن
sponge
طفیلی کردن یاشدن
ripening
رسیده کردن یاشدن
ripens
رسیده کردن یاشدن
slow
اهسته کردن یاشدن
sack
اخراج کردن یاشدن
to crock up
خراب کردن یاشدن
foreignize
بیگانه کردن یاشدن
sacked
اخراج کردن یاشدن
wither
پژمرده کردن یاشدن
ripen
رسیده کردن یاشدن
propped
حائل کردن یاشدن
prop
حائل کردن یاشدن
mine
استخراج کردن یاشدن
mined
استخراج کردن یاشدن
mines
استخراج کردن یاشدن
solidified
سفت کردن یاشدن
turn off
خاموش کردن یاشدن
solidifies
سفت کردن یاشدن
turn-off
خاموش کردن یاشدن
solidify
سفت کردن یاشدن
solidifying
سفت کردن یاشدن
turn-offs
خاموش کردن یاشدن
propping
حائل کردن یاشدن
slower
اهسته کردن یاشدن
slowing
اهسته کردن یاشدن
slowed
اهسته کردن یاشدن
slows
اهسته کردن یاشدن
slowest
اهسته کردن یاشدن
sponging
طفیلی کردن یاشدن
wind
ازنفس انداختن نفس
winds
ازنفس انداختن نفس
shelved
شیب دار کردن یاشدن
changes
دگرگون کردن یاشدن دگرگونی
shelve
شیب دار کردن یاشدن
change
دگرگون کردن یاشدن دگرگونی
changing
دگرگون کردن یاشدن دگرگونی
changed
دگرگون کردن یاشدن دگرگونی
to wear out
ازپوشیدن زیادکهنه کردن یاشدن
solidifies
سفت کردن یا شدن محکم کردن یاشدن
solidifying
سفت کردن یا شدن محکم کردن یاشدن
solidified
سفت کردن یا شدن محکم کردن یاشدن
solidify
سفت کردن یا شدن محکم کردن یاشدن
substantialize
دارای وجود خارجی کردن یاشدن
cark
بار کردن غمگین ساختن یاشدن
emplace
جا گذاشتن موضع گرفتن مستقر کردن یاشدن
condensing
منقبض کردن یاشدن غلیظ کردن
condenses
منقبض کردن یاشدن غلیظ کردن
condense
منقبض کردن یاشدن غلیظ کردن
tire
خسته کردن
to do up
خسته کردن
tires
خسته کردن
bores
خسته کردن
bore
خسته کردن
fags
خسته کردن
fag
خسته کردن
tiring
خسته کردن
harasses
خسته کردن
strains
خسته کردن
fatigue
خسته کردن
jade
خسته کردن
fatigued
خسته کردن
strain
خسته کردن
overstrain
خسته کردن
fatigues
خسته کردن
harass
خسته کردن
wear out
کاملا خسته کردن
to overstrain oneself
خود را خسته کردن
to overwork oneself
خود را خسته کردن
play out
خسته کردن ماهی
trachle
تصادم کردن خسته کردن بزحمت انداختن
overworking
خسته کردن به هیجان اوردن
exhausts
خسته کردن ازپای در اوردن
waste one's breath
زبان خود را خسته کردن
exhaust
خسته کردن ازپای در اوردن
waste one's words
زبان خود را خسته کردن
overworks
خسته کردن به هیجان اوردن
overworked
خسته کردن به هیجان اوردن
overwork
خسته کردن به هیجان اوردن
to strain one's eyes
چشم خود رازیاد خسته کردن
to poreone's eyes out
چشم را از بسیاری مطالعه خسته کردن
tasks
زیاد خسته کردن بکاری گماشتن
to overexert
خود را بیش از اندازه خسته کردن
to overrun oneself
از دویدن زیاد خود را خسته کردن
task
زیاد خسته کردن بکاری گماشتن
burn off
خسته کردن رقیب باگرفتن سرعت اولیه دوچرخه
to fall on ones knees
بیرون افتادن بلابه افتادن
kill off
سرعت گرفتن غیرعادی درمسابقه دو استقامت برای خسته کردن حریفان
stumping
قطع کردن سنگین افتادن
operate
عمل کردن بکار افتادن
stumped
قطع کردن سنگین افتادن
stump
قطع کردن سنگین افتادن
forestalled
پیش افتادن ممانعت کردن
routing
عزیمت کردن راه افتادن
forestalls
پیش افتادن ممانعت کردن
pick up oneself
از افتادن خود جلوگیری کردن
philander
زن بازی کردن دنبال زن افتادن
to come down with a run
پایین افتادن افت کردن
operated
عمل کردن بکار افتادن
forestall
پیش افتادن ممانعت کردن
gives
اتفاق افتادن فدا کردن
to pick up oneself
از افتادن خود جلوگیری کردن
flags
سنگفرش کردن پایین افتادن
flag
سنگفرش کردن پایین افتادن
give
اتفاق افتادن فدا کردن
stumps
قطع کردن سنگین افتادن
operates
عمل کردن بکار افتادن
trammel
تعدیل کردن بدام افتادن
giving
اتفاق افتادن فدا کردن
to overeach oneself
زیاد جلو افتادن و خودراخسته کردن
to overlie infant
روی بچهای افتادن و او راخفه کردن
hog tie
عاجز ودرمانده کردن از کار افتادن
incidents
ناگهان اتفاق افتادن فهور کردن
incident
ناگهان اتفاق افتادن فهور کردن
souse
مست مست کردن یاشدن
stall
متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
stalling
متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
trances
مسحورکردن یاشدن
trance
مسحورکردن یاشدن
chirk
شادکردن یاشدن
superannuate
بازنشسته دانستن یاشدن
abut
متصل بودن یاشدن
abutted
متصل بودن یاشدن
abuts
متصل بودن یاشدن
exhaust
تمام شدن انرژی خسته شدن یا کردن
exhausts
تمام شدن انرژی خسته شدن یا کردن
unhorse
از اسب افتادن یا پیاده شدن اسب را از گاری یا درشگه باز کردن
slaver
گلیز مالیدن بزاق از دهان ترشح کردن اب افتادن دهان
to get caught up in something
در چیزی گیر کردن
[افتادن]
[گرفتار شدن]
[اصطلاح روزمره]
[اصطلاح مجازی]
to fall to
شروع بخوردن یاجنگ کردن بخوردن افتادن
tired
خسته
played out
خسته
careworn
<adj.>
دل خسته
aweary
خسته
washed-out
خسته
jaded
خسته
wearies
خسته
weary
خسته
wearying
خسته
spent
خسته
wearied
خسته
washed out
خسته
tiredly
خسته
wind broken
خسته
outworn
خسته
whacked
خسته
blown
خسته
tiring
خسته
tires
خسته
footworn
خسته
jadish
خسته
ennuied
خسته
tire
خسته
exhausted
خسته
prosish
خسته کننده
stumped
خسته وکوفته
worn out
خسته و کوفته
sear
خسته خشکاندن
duller
خسته کننده
worn-out
خسته و کوفته
stump
خسته وکوفته
irked
خسته شدن
indefatigable
خسته نشدنی
fatig
خسته کننده
tiresome
خسته کننده
way worn
خسته راه
dull
خسته کننده
stumping
خسته وکوفته
i am weary of writing
از نوشتن خسته
dulled
خسته کننده
fatigues
خسته شدن
irks
خسته شدن
lagging
خسته کننده
irking
خسته شدن
seared
خسته خشکاندن
exhausting
خسته کننده
wearisome
خسته کننده
dullest
خسته کننده
to knock up
خسته شدن
insipid
خسته کننده
tired of writing
خسته از نوشتن
neurasthenia
خسته روانی
fatigue
خسته شدن
sears
خسته خشکاندن
stumps
خسته وکوفته
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com