Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (38 milliseconds)
English
Persian
wind
خسته کردن یاشدن ازنفس افتادن
winds
خسته کردن یاشدن ازنفس افتادن
Other Matches
use up
ازنفس افتادن
to get out of breath
ازنفس افتادن
overweary
زیاده خسته کردن خسته شدن
slackened
شل کردن یاشدن
slackening
شل کردن یاشدن
slacken
شل کردن یاشدن
sprain
رگ به رگ کردن یاشدن
sprained
رگ به رگ کردن یاشدن
spraining
رگ به رگ کردن یاشدن
sprains
رگ به رگ کردن یاشدن
slackens
شل کردن یاشدن
wayworn
خسته و مانده در اثر سفر خسته و کوفته
outwind
ازنفس انداختن
sack
اخراج کردن یاشدن
sponging
طفیلی کردن یاشدن
turn off
خاموش کردن یاشدن
solidified
سفت کردن یاشدن
ripened
رسیده کردن یاشدن
mined
استخراج کردن یاشدن
ripening
رسیده کردن یاشدن
solidifies
سفت کردن یاشدن
mine
استخراج کردن یاشدن
turn-off
خاموش کردن یاشدن
solidify
سفت کردن یاشدن
ripens
رسیده کردن یاشدن
sacked
اخراج کردن یاشدن
to crock up
خراب کردن یاشدن
ripen
رسیده کردن یاشدن
mines
استخراج کردن یاشدن
propping
حائل کردن یاشدن
sponge
طفیلی کردن یاشدن
sponged
طفیلی کردن یاشدن
propped
حائل کردن یاشدن
foreignize
بیگانه کردن یاشدن
turn-offs
خاموش کردن یاشدن
slower
اهسته کردن یاشدن
sacks
اخراج کردن یاشدن
slows
اهسته کردن یاشدن
slowing
اهسته کردن یاشدن
slowed
اهسته کردن یاشدن
prop
حائل کردن یاشدن
slowest
اهسته کردن یاشدن
wither
پژمرده کردن یاشدن
solidifying
سفت کردن یاشدن
slow
اهسته کردن یاشدن
winds
ازنفس انداختن نفس
wind
ازنفس انداختن نفس
changing
دگرگون کردن یاشدن دگرگونی
shelved
شیب دار کردن یاشدن
shelve
شیب دار کردن یاشدن
changed
دگرگون کردن یاشدن دگرگونی
changes
دگرگون کردن یاشدن دگرگونی
to wear out
ازپوشیدن زیادکهنه کردن یاشدن
change
دگرگون کردن یاشدن دگرگونی
solidifying
سفت کردن یا شدن محکم کردن یاشدن
solidified
سفت کردن یا شدن محکم کردن یاشدن
solidify
سفت کردن یا شدن محکم کردن یاشدن
solidifies
سفت کردن یا شدن محکم کردن یاشدن
substantialize
دارای وجود خارجی کردن یاشدن
cark
بار کردن غمگین ساختن یاشدن
emplace
جا گذاشتن موضع گرفتن مستقر کردن یاشدن
condense
منقبض کردن یاشدن غلیظ کردن
condenses
منقبض کردن یاشدن غلیظ کردن
condensing
منقبض کردن یاشدن غلیظ کردن
harass
خسته کردن
jade
خسته کردن
tires
خسته کردن
overstrain
خسته کردن
harasses
خسته کردن
bore
خسته کردن
fags
خسته کردن
fag
خسته کردن
bores
خسته کردن
fatigues
خسته کردن
to do up
خسته کردن
fatigue
خسته کردن
fatigued
خسته کردن
strains
خسته کردن
strain
خسته کردن
tire
خسته کردن
tiring
خسته کردن
wear out
کاملا خسته کردن
to overwork oneself
خود را خسته کردن
play out
خسته کردن ماهی
to overstrain oneself
خود را خسته کردن
trachle
تصادم کردن خسته کردن بزحمت انداختن
overwork
خسته کردن به هیجان اوردن
exhaust
خسته کردن ازپای در اوردن
exhausts
خسته کردن ازپای در اوردن
overworking
خسته کردن به هیجان اوردن
overworks
خسته کردن به هیجان اوردن
overworked
خسته کردن به هیجان اوردن
waste one's breath
زبان خود را خسته کردن
waste one's words
زبان خود را خسته کردن
to overrun oneself
از دویدن زیاد خود را خسته کردن
to strain one's eyes
چشم خود رازیاد خسته کردن
task
زیاد خسته کردن بکاری گماشتن
to poreone's eyes out
چشم را از بسیاری مطالعه خسته کردن
tasks
زیاد خسته کردن بکاری گماشتن
to overexert
خود را بیش از اندازه خسته کردن
burn off
خسته کردن رقیب باگرفتن سرعت اولیه دوچرخه
to fall on ones knees
بیرون افتادن بلابه افتادن
kill off
سرعت گرفتن غیرعادی درمسابقه دو استقامت برای خسته کردن حریفان
flag
سنگفرش کردن پایین افتادن
stumps
قطع کردن سنگین افتادن
stumping
قطع کردن سنگین افتادن
giving
اتفاق افتادن فدا کردن
stumped
قطع کردن سنگین افتادن
gives
اتفاق افتادن فدا کردن
give
اتفاق افتادن فدا کردن
to pick up oneself
از افتادن خود جلوگیری کردن
flags
سنگفرش کردن پایین افتادن
forestalls
پیش افتادن ممانعت کردن
forestalled
پیش افتادن ممانعت کردن
to come down with a run
پایین افتادن افت کردن
forestall
پیش افتادن ممانعت کردن
philander
زن بازی کردن دنبال زن افتادن
pick up oneself
از افتادن خود جلوگیری کردن
trammel
تعدیل کردن بدام افتادن
stump
قطع کردن سنگین افتادن
operates
عمل کردن بکار افتادن
routing
عزیمت کردن راه افتادن
operated
عمل کردن بکار افتادن
operate
عمل کردن بکار افتادن
incident
ناگهان اتفاق افتادن فهور کردن
incidents
ناگهان اتفاق افتادن فهور کردن
to overeach oneself
زیاد جلو افتادن و خودراخسته کردن
hog tie
عاجز ودرمانده کردن از کار افتادن
to overlie infant
روی بچهای افتادن و او راخفه کردن
souse
مست مست کردن یاشدن
stalling
متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
stall
متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
chirk
شادکردن یاشدن
trance
مسحورکردن یاشدن
trances
مسحورکردن یاشدن
abutted
متصل بودن یاشدن
abuts
متصل بودن یاشدن
abut
متصل بودن یاشدن
superannuate
بازنشسته دانستن یاشدن
exhausts
تمام شدن انرژی خسته شدن یا کردن
exhaust
تمام شدن انرژی خسته شدن یا کردن
unhorse
از اسب افتادن یا پیاده شدن اسب را از گاری یا درشگه باز کردن
slaver
گلیز مالیدن بزاق از دهان ترشح کردن اب افتادن دهان
to get caught up in something
در چیزی گیر کردن
[افتادن]
[گرفتار شدن]
[اصطلاح روزمره]
[اصطلاح مجازی]
to fall to
شروع بخوردن یاجنگ کردن بخوردن افتادن
wind broken
خسته
blown
خسته
outworn
خسته
wearying
خسته
weary
خسته
ennuied
خسته
washed-out
خسته
wearies
خسته
washed out
خسته
careworn
<adj.>
دل خسته
footworn
خسته
spent
خسته
jaded
خسته
wearied
خسته
played out
خسته
tiring
خسته
tires
خسته
tire
خسته
exhausted
خسته
jadish
خسته
tired
خسته
tiredly
خسته
whacked
خسته
aweary
خسته
stumping
خسته وکوفته
stumps
خسته وکوفته
worn-out
خسته و کوفته
to knock up
خسته شدن
insipid
خسته کننده
dull
خسته کننده
zonked
کاملا خسته
lagging
خسته کننده
stumped
خسته وکوفته
it irks me
خسته شدم
wearisome
خسته کننده
irking
خسته شدن
irks
خسته شدن
exhausting
خسته کننده
tired of writing
خسته از نوشتن
stump
خسته وکوفته
worn out
خسته و کوفته
dead alive
خسته کننده
irk
خسته شدن
overworking
خود را خسته
dulled
خسته کننده
weed out
<idiom>
خسته شدن از
monotonous
خسته کننده
weariful
خسته کننده
dulling
خسته کننده
way worn
خسته راه
dulls
خسته کننده
fatigues
خسته شدن
fatigued
خسته شدن
fatigue
خسته شدن
seared
خسته خشکاندن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com