English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 210 (25 milliseconds)
English Persian
jollify خوشی دادن به
Search result with all words
humored خوشمزگی خوشی دادن
humoring خوشمزگی خوشی دادن
humors خوشمزگی خوشی دادن
humour خوشمزگی خوشی دادن
humoured خوشمزگی خوشی دادن
humouring خوشمزگی خوشی دادن
humours خوشمزگی خوشی دادن
humor خوشی دادن راضی نگاهداشتن
give oneself up to <idiom> اجازه خوشی را به کسی دادن
Other Matches
fools paradise خوشی بی اساس یا خیالی الکی خوشی
gusts خوشی
spree خوشی
pleasure خوشی
gust خوشی
frolics خوشی
jocundness خوشی
jollification خوشی
joviality خوشی
jovially با خوشی
joyance خوشی
joyfulness خوشی
joyousness خوشی
hilarity خوشی
joyously با خوشی
well-being خوشی
merry-making خوشی
merry making خوشی
glee خوشی
mirthless بی خوشی
mirthfully با خوشی
joys خوشی
merriness خوشی
meat and drink خوشی
cheerfulness خوشی
ploys خوشی
gladsomeness خوشی
fortunately <adv.> با خوشی
happily <adv.> با خوشی
joyfully <adv.> با خوشی
joy خوشی
rollick خوشی
happiness خوشی
enjoyment خوشی
delights خوشی
delighting خوشی
larks خوشی
delight خوشی
cheered خوشی
cheers خوشی
curvet خوشی
pleasures خوشی
felicities خوشی
jollity خوشی
brannigan خوشی
frolicsomeness خوشی
delectation خوشی
gayety خوشی
felicity خوشی
randan خوشی
galas خوشی
splurging خوشی
cheer خوشی
mirth خوشی
gala خوشی
lark خوشی
pleasance خوشی
bliss خوشی
frolicking خوشی
sprees خوشی
frolicked خوشی
ploy خوشی
splurged خوشی
splurge خوشی
euphoria خوشی
frolic خوشی
splurges خوشی
exultantly خوشی کنان
rejoicingly خوشی کنان
exultingly خوشی کنان
rollick خوشی کردن
f.mirth خوشی عید
blessedness مبارکی خوشی
goluptious خوشی اور
gladsome خوشی اور
goloptious خوشی اور
felicific خوشی اور
benders خوشی ونشاط
blithely بطور خوشی
material to happiness لازمه خوشی
married happiness خوشی زناشویی
to beentranced withjoy از خوشی غش کردن
paradise سعادت خوشی
the p of hoppiness منتهادرجه خوشی
the picture of joy مظهر خوشی
bender خوشی ونشاط
the picture of joy خوشی مجسم
winsome با مسرت و خوشی
whoopee زمان خوشی
rejoices خوشی کردن
jobilate خوشی کردن
rejoice خوشی کردن
disports خوشی کردن
disporting خوشی کردن
disported خوشی کردن
to make merry خوشی کردن
disport خوشی کردن
rejoiced خوشی کردن
It doesnt look nice . It is useemly. صورت خوشی ندارد
I am sore at her. Iam bitter about her. ازاودل خوشی ندارم
jamborees مجمع پیشاهنگان خوشی
jet set دایم در سفر و خوشی
to break forth in to joy از خوشی فریاد کردن
paint the town red <idiom> اوقات خوشی داشتن
to shout for joy از خوشی فریاد زدن
a land of milk and honey <idiom> جای سعادت و خوشی
wellbeing سلامتی و خوشی خوشبختی
hedonics اصول خوشی ولذت
gratifyingly چنانکه خوشی دهد
i wish you happiness خوشی شما راخواستارم
to burst with joy از خوشی در پوست خودنگنجیدن
while away the time <idiom> زمان خوشی را گذراندن
jamboree مجمع پیشاهنگان خوشی
we made a night of it چه شب خوشی گذراندیم چه شبی کردیم
i wish you happiness خوشی یا سعادت شما را می خواهم
to play possum خودرا بنا خوشی زدن
luse طاعون نا خوشی واگیره دار
delightful لذت بخش خوشی اور
To feign I'llness. خود رابنا خوشی زدن
overjoyed از فرط خوشی از خود بیخودشد
he is transported with joy ازفرط خوشی بی خودشده است
It wI'll come to a bad end. It is foredoomed. اینکار عاقبت ( خوشی ) ندارد
high time هنگام خوشی وعیش ونوش
crumpled rose leaf چیزی که خوشی انسان رامنغض میکند
we had a good time خوش گذشت وقت خوشی داشتیم
jobilate شادی کردن از خوشی فریاد زدن
no new is good new یارویدادتازه خودیک خبر خوشی است
exulted جست وخیزکردن بوجدوطرب امدن خوشی کردن
exulting جست وخیزکردن بوجدوطرب امدن خوشی کردن
exults جست وخیزکردن بوجدوطرب امدن خوشی کردن
exult جست وخیزکردن بوجدوطرب امدن خوشی کردن
hedonism فلسفه خوشی پرستی وتمتع ازلذایذ دنیای زودگذر
eudemonism اخلاقیاتی که منظوران فراهم کردن خوشی وسعادت است
to gild the pill چیزناگواری راکه انسان ناچاراست تحمل نمایدبصورت خوشی دراوردن
eudaimonism اخلاقیاتی که منظور ان فراهم کردن خوشی و سعادت است اخلاقیات ارسطو
eudaemonism اخلاقیاتی که منظور ان فراهم کردن خوشی و سعادت است اخلاقیات ارسطو
reducing تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduces تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
the joy overpays the toil خوشی این کار رنج انراکه جبران میکندسهل است برانهم می چربد
yoicks علامت تعجب درهیجان و خشم و خوشی ووجد.فریاد تحریک و تشویق برای تازی شکاری مخصوص
to pretend illness نا خوشی را بهانه کردن خودرا به ناخوشی زدن تمارض کردن
consent اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
ferry گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferried گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferrying گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferries گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
to sue for damages عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
to put any one up to something کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
example is better than precept نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
define 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defines 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defining 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defined 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
conducts هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
televising درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
shift انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
televises درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
conducting هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
televised درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
conducted هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
televise درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
conduct هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
expanding توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
formation سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
shifted انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
expand توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expands توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
shifts انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
adjudged با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
to picture شرح دادن [نمایش دادن] [وصف کردن]
adjudging با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
outdoing بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
shifting حرکت دادن تغییر سمت دادن لوله
outdoes بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
developments گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
development گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
adjudges با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
outdo بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
allowances جیره دادن فوق العاده دادن
organisations سازمان دادن ارایش دادن موضع
indemnify غرامت دادن به تامین مالی دادن به
organization سازمان دادن ارایش دادن موضع
organizations سازمان دادن ارایش دادن موضع
allowance جیره دادن فوق العاده دادن
promulge انتشار دادن بعموم اگهی دادن
greaten درشت نشان دادن اهمیت دادن
organization of the ground سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
advances ترقی دادن ترفیع رتبه دادن
square away سروسامان دادن به دردسترس قرار دادن
drags حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dragged حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drag حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dynamic اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
mouse وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
mouses وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
dynamically اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com