Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (10 milliseconds)
English
Persian
precaution
درنظرگرفتن احتیاط و جنبههای تامینی لازم
precautions
درنظرگرفتن احتیاط و جنبههای تامینی لازم
Other Matches
security
تامین اقدامات تامینی نیروی تامینی
to take into account
درنظرگرفتن
army reserve command
فرماندهی احتیاط نیروی زمینی قسمت احتیاط ارتش
spot
باخال تزئین کردن درنظرگرفتن
spots
باخال تزئین کردن درنظرگرفتن
mixed government
حکومتی که در ان جنبههای پادشاهی واشرافی و دمکراسی با هم به کار گرفته شود
reserved for security purposes
تامینی
preventive justice
حقوق تامینی
insurance stockage
ذخیره تامینی
preventive action
اقدامات تامینی
security countermeasures
اقدامات تامینی
safety fuze
ماسوره تامینی
security force
نیروی تامینی
hedging
خرید و فروش تامینی
hedge
خرید و فروش تامینی
hedged
خرید و فروش تامینی
hedges
خرید و فروش تامینی
d , top concept
تدابیر لازم برای رساندن سطح اماد سکو به سطح لازم در جبهه
hedge
داد وستد تامینی کردن
hedged
داد وستد تامینی کردن
intraline
فاصله تامینی ساختمانها ازیکدیگر
hedges
داد وستد تامینی کردن
security monitoring
نظارت یا مراقبت تامینی یاحفافتی
execution
1-زمان لازم برای اجرای یک برنامه یا مجموعه دستورات . 2-زمان لازم برای یک سیکل اجرا
binding
لازم الاجرا لازم
bindings
لازم الاجرا لازم
second best theory
نظریه دومین ارجحیت . براساس این نظریه چنانچه یک یا چندشرط از شرایط لازم برای بهینه پارتو وجود نداشته باشد در این صورت رعایت شدن سایر شرایط لازم باقیمانده در ارجحیت ثانی قرار نخواهد گرفت
restrictive fire plan
طرح اتش محدود کننده حرکات هوایی یا تامینی هوایی
escorting
محافظ گارد محافظ نیروی تامینی بدرقه کردن
escorts
محافظ گارد محافظ نیروی تامینی بدرقه کردن
escorted
محافظ گارد محافظ نیروی تامینی بدرقه کردن
escort
محافظ گارد محافظ نیروی تامینی بدرقه کردن
preventive detention
تمدید مدت حبس مجرم به عادت که تقریبا" به سیستم اجرای نظرتشدید مجازات و یا مواردپیش بینی شده در قانون اقدامات تامینی شباهت دارد
reserving
احتیاط
nicety
احتیاط
circumspection
احتیاط
cautions
احتیاط
cautioning
احتیاط
prudence
احتیاط
caution
احتیاط
cautioned
احتیاط
prudent
[discreet]
<adj.>
با احتیاط
indiscreet
بی احتیاط
incautious
بی احتیاط
injudicious
بی احتیاط
closeness
احتیاط
well-advised
با احتیاط
precautions
احتیاط
imprudent
بی احتیاط
precautious
با احتیاط
careful
با احتیاط
retenv
احتیاط
improvident
بی احتیاط
precaution
احتیاط
vigilance
احتیاط
discreet
<adj.>
با احتیاط
prudish
با احتیاط
discretion
احتیاط
circumspective
با احتیاط
for fealty of
با احتیاط
canniness
احتیاط
incircumspect
بی احتیاط
incosiderate
بی احتیاط
reserves
احتیاط
reserve
احتیاط
cautel
احتیاط
ciecumspect
با احتیاط
yogurts
احتیاط
niceties
احتیاط
rash
بی احتیاط
forgetter
بی احتیاط
rashes
بی احتیاط
guardless
بی احتیاط
discretional
<adj.>
با احتیاط
discrete
<adj.>
با احتیاط
yoghourts
احتیاط
yoghurt
احتیاط
reservation
احتیاط
reservations
احتیاط
yoghurts
احتیاط
in case
برای احتیاط
wariness
احتیاط کار
floating reserve
احتیاط سیال
hands down
بدون احتیاط
tactical reserve
احتیاط تاکتیکی
indiscreet
بی تمیز بی احتیاط
for the sake of precaution
برای احتیاط
cautiously
از روی احتیاط
reservedly
از روی احتیاط
prudent
از روی احتیاط
prudently
از روی احتیاط
to take in a reef
احتیاط کردن
discreetness
احتیاط کاری
discreetnss
احتیاط کاری
fabian
احتیاط کار
warily
احتیاط کار
circumspectly
ازروی احتیاط
cannily
از روی احتیاط
ca'canny
با احتیاط جلورفتن
measure of prevention
احتیاط کاری
battle reserve
احتیاط جنگی
reserve center
مرکز احتیاط
mobile reserve
احتیاط متحرک
operational reserve
احتیاط عملیاتی
chary
با احتیاط ودقیق
unresponsive
بدون احتیاط
prudentially
از روی احتیاط
prudential
از روی احتیاط
general reserve
احتیاط عمومی
reserving
احتیاط یدکی
reserve
احتیاط یدکی
cautelous
احتیاط کار
charily
از روی احتیاط
reserves
احتیاط یدکی
reservedness
احتیاط کاری
reserve officer
افسر احتیاط
with reserve
بقید احتیاط
reserve force
نیروی احتیاط
reserve echelon
رده احتیاط
cautiousness
احتیاط کاری
tactical reserve
نیروهای احتیاط تاکتیکی
forethought
مال اندیشی احتیاط
precaution
حزم احتیاط کردن
over caution
احتیاط بیش اندازه
reserve mobilization
بسیج نیروهای احتیاط
army reserve
احتیاط نیروی زمینی
reserve components
قسمتهای احتیاط ارتش
warily
از روی احتیاط محتاطانه
if you don't watch it
اگر احتیاط نکنید
reserve center
مرکز اموزش احتیاط
precautions
حزم احتیاط کردن
Ton play safe . To tread cautiously.
با احتیاط عمل کردن
to keep guard
بودن احتیاط کردن
to be on guard
بودن احتیاط کردن
wariness
از روی احتیاط محتاطانه
To err on the side of caution.
جانب احتیاط راگرفتن
Mind what you're doing!
[Be careful!]
احتیاط کن
[مواظب باش ]
!
He drives recklessly.
بی احتیاط رانندگی می کند
boldest
خشن وبی احتیاط
Be careful !
احتیاط کن ( مواظب باش )!
Caution demands that . . .
شرط احتیاط آنست که …
bold
خشن وبی احتیاط
bolder
خشن وبی احتیاط
unadvised
تند وبی ملاحظه بی احتیاط
to handle something with care
چیزی را با احتیاط جابجا کردن
To be on the safe side.
خیلی احتیاط بخرج دادن
base reserves
ذخایرپادگانی نیروی احتیاط پادگانی
mincingly
با احتیاط با فرو گذاری حقیقت
unadvied
تند بی ملاحظه بی احتیاط ناسنجیده
ready reservist
جزو احتیاط اماده به خدمت
army reserve
قسمت احتیاط نیروی زمینی
floating reserve
نیروی ذخیره احتیاط متحرک
assembly
محل بسیج افراد احتیاط
guarded
احتیاط امیز ملاحظه کار
stalks
قدم زدن وحرکت کردن با احتیاط
reserved list
صورت افسران دریایی ذخیره یا احتیاط
affiliated unit
یکان احتیاط مامور به ادارات غیرنظامی
stalking
قدم زدن وحرکت کردن با احتیاط
stalked
قدم زدن وحرکت کردن با احتیاط
Handle the boxes with care.
جعبه ها رابا احتیاط جابجا کنید
guard
احتیاط نرده روی عرشه کشتی
guarding
احتیاط نرده روی عرشه کشتی
stalk
قدم زدن وحرکت کردن با احتیاط
to edge one's way
[towards something]
[به چیزی]
آهسته و با احتیاط نزدیک شدن
to play it safe
با احتیاط عمل کردن
[اصطلاح روزمره]
guards
احتیاط نرده روی عرشه کشتی
mobilization
به حرکت دراوردن تحرک بخشیدن بسیج احتیاط ها
security classification
طبقه بندی منطقه تامینی طبقه بندی حفافتی
yellow arc
محدودهای از طیف نمایش الات دقیق که به عنوان احتیاط و بالاتراز حد نرمال نصب شود
necessary
لازم
incidental
لازم
obbligato
لازم
incumbent
لازم با
obligatory
لازم
incumbents
لازم با
necessitous
لازم
requirement
لازم
incidents
لازم
needful
لازم
incident
لازم
irrevocable
لازم
preequisite
لازم
intransitive
لازم
requiring
لازم داشتن
needing
لازم بودن
binding
لازم الاجرا
needed
لازم بودن
indispensable
<adj.>
لازم الاجرا
due
لازم مقرر
requisite
شرط لازم
imperative
لازم الاجرا
imperatives
لازم الاجرا
needn't
لازم نیست
need
لازم بودن
requires
لازم دانستن
requiring
لازم دانستن
hard and fast
لازم الاجراء
irrevocable contract
عقد لازم
intransitively
بطور لازم
integral part
جزء لازم
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com