English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 172 (9 milliseconds)
English Persian
to become an accessory to a crime در جرمی شریک شدن [قانون ]
Search result with all words
to be complicit in [with] something [در جرمی] شریک بودن [قانون ]
Other Matches
partnered شریک کردن شریک
partnering شریک کردن شریک
yokefellow شریک شریک زندگی
partners شریک کردن شریک
partner شریک کردن شریک
ostensible شریک فاهری در CL کسی را گویند که اسمش در ضمن اسم شرکتی اعلام شود و یا عملا" در اداره ان دخالت کند که در این حالت مشئوولیت او در برابر کسانی که به ایت اعتبار او را شریک پنداشته اند درست مانند شرکاواقعی است هر چند که درواقع سهمی نداشته باشد
nucleon number عدد جرمی
nuclear number عدد جرمی
mass flow دبی جرمی
mass number عدد جرمی
committing an offence مرتکب جرمی شدن
mass spectrometer طیف سنج جرمی
mass spectrometry طیف سنجی جرمی
mass spectrograph طیف نگار جرمی
he was a partner with me با من شریک یا انباز بود شریک من بود
I haven't done anything wrong. من هیچ خطایی [جرمی] نکردم.
to be complicit in [with] something [در جرمی] همدستی داشتن [قانون ]
public mischief جرمی که مضر به حال جامعه باشد
burglars کسی که در شب به قصدارتکاب جرمی وارد خانهای شود
burglar کسی که در شب به قصدارتکاب جرمی وارد خانهای شود
What has he done wrong? [مگر] او [مرد] چه خطایی [جرمی] کرده است؟
hyperon جرمی که حد فاصل بین پروتون ونوترون دو اتم است
to keep somebody on a short leash کسی را دائما کنترل کردن [مثال مشکوکان به جرمی ]
true bill اعلام جرمی که هیئت منصفه در فهر ان صحه گذارند
supercritical fluid chromatography/mass spectrometry کروماتوگرافی سیال فوق بحرانی / طیف بینی جرمی
s.f.c/m.s mass/fluidchromatography spectrometrysupercritical کروماتوگرافی سیال فوق بحرانی / طیف بینی جرمی
The law prescribes a prison sentence of at least five years for such an offence. قانون کم کمش پنج سال حکم زندان برای چنین جرمی تجویزمی کند.
sthene واحد نیرو در سیستم غیرمتریک معادل نیرویی که به جرمی برابر یک تن شتاب یک متر بر مجذور ثانیه
pals شریک
pal شریک
compatriots شریک
consorts شریک
compatriot شریک
associating شریک
associate شریک
associates شریک
counterpart شریک
counterparts شریک
participator شریک
pardner شریک
partaker شریک
associated شریک
copratner شریک
copartner شریک
coparcener شریک
conpanion شریک
complier شریک
coagent شریک
accessorial شریک
privy شریک
sharer شریک
consorting شریک
partnering شریک
backers شریک
backer شریک
partners شریک
partner شریک
accessory شریک
participant شریک
participants شریک
consorted شریک
consort شریک
companies شریک
company شریک
partnered شریک
joint شریک
fellow or foint heir شریک الارث
general partner شریک ضامن
partner شریک شدن
cosignatory شریک در امضا
fllowheir شریک ارث
fellow heir شریک ارث
duumvir شریک مقام
he partook of fare در خوراک ما شریک شد
p in the second degree شریک جرم
partnered شریک شدن
nominal partner شریک اسمی
partnering شریک شدن
particeps criminis شریک جرم
joint owner شریک ملک
joint heir شریک ارث
joint hands شریک شدن
partners شریک شدن
parcener شریک مشاع
corespondent شریک جرم
devil's advocate شریک شیطان
conspirator شریک فتنه
ostensible شریک اسمی
participate شریک شدن
associating شریک کردن
participated شریک شدن
participates شریک شدن
associates شریک کردن
associated شریک کردن
associate شریک کردن
half شریک ناقص
conspirators شریک فتنه
party طرف شریک
devil's advocates شریک شیطان
abetter شریک جرم
coheir شریک ارث
coheir شریک در ارث
chip in <idiom> شریک شدن
participants شریک در جرم
participant شریک در جرم
aider and abettor شریک در جرم
incriminated به جرمی متهم کردن گناهکار قلمداد کردن
incriminate به جرمی متهم کردن گناهکار قلمداد کردن
incriminating به جرمی متهم کردن گناهکار قلمداد کردن
incriminates به جرمی متهم کردن گناهکار قلمداد کردن
silent partner شریک سرمایه رسان
to be an accessory to murder شریک در قتل بودن
sleeping partner شریک سرمایه رسان
part owners افراد شریک المال
sleeping partners شریک سرمایه رسان
enter into partnership with someone با کسی شریک شدن
associating شریک کردن همدست
associates شریک کردن همدست
associated شریک کردن همدست
coauthor شریک در تالیف ونگارش
accomplice شریک یا معاون جرم
jack on both sides شریک دزدورفیق قافله
cobelligerent شریک درتجاوز یا خصومت
associate شریک کردن همدست
accomplices شریک یامعاون جرم
A partner of the robber and a companion of the ca. <proverb> شریک دزد و رفیق قافله .
partaking شرکت کردن شریک شدن در
partaken شریک شدن بهره داشتن
partaken شرکت کردن شریک شدن در
partakes شریک شدن بهره داشتن
partaking شریک شدن بهره داشتن
partakes شرکت کردن شریک شدن در
partake شرکت کردن شریک شدن در
life long شریک عمر مادام العمری
preemptor شریک دارای حق تقدم در خرید
direct مستقیم یابدون شریک سوم
to have an interest [in] سهم داشتن [شریک بودن] [در]
duumvir شریک رتبه حکومت دو نفری
directed مستقیم یابدون شریک سوم
directs مستقیم یابدون شریک سوم
to p with others in something درچیزی بادیگران شریک شدن
pool شریک شدن باهم اتحادکردن
pooled شریک شدن باهم اتحادکردن
pools شریک شدن باهم اتحادکردن
partake شریک شدن بهره داشتن
Why did you give away your business patern ? چرا شریک خودت را لو دادی ؟
non-resident partner شریک غیر مقیم [اقتصاد]
partook شریک شدن سهم گرفتن
to throw one's lot با بخت یا سهم دیگران شریک شدن
double up در اطاق یاتختخواب یک نفره شریک شدن
sole tenant مستاجر انحصاری مستاجری که شریک ندارد
lifts بلند کردن شریک رقص اززمین
lifting بلند کردن شریک رقص اززمین
lift بلند کردن شریک رقص اززمین
lifted بلند کردن شریک رقص اززمین
double up <idiom> اتاق خود را باکسی شریک بودن
cohabitant شریک زندگی یا عمل جنسی بغل خواب
corporative state حکومتی که صاحبان کلیه مشاغل در ان شریک باشند
pacer شریک نوبتی بازیگروقتی که شرکت کننده کم باشد
king's evidence گواهی واعتراف شریک گناه برضدهمدستان خودرادرامریکا.....گویند
A man who pays promplty shares in others . <proverb> آدم خوش یساب شریک مال مردم است .
pace شریک نوبتی بازیگر بودن بدون گرفتن امتیاز و تنها برای استراحت دادن به او
forwarding merchant حق الزحمهای دریافت می دارد بدون انکه دروسیله حمل یا پرداخت کرایه شریک باشد
paced شریک نوبتی بازیگر بودن بدون گرفتن امتیاز و تنها برای استراحت دادن به او
paces شریک نوبتی بازیگر بودن بدون گرفتن امتیاز و تنها برای استراحت دادن به او
associate شریک شدن همراه شدن
associating شریک شدن همراه شدن
coparcener شریک مشاع دارای حق مشاع
associates شریک شدن همراه شدن
associated شریک شدن همراه شدن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com