English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (33 milliseconds)
English Persian
immesh در دام نهادن گرفتار کردن
Other Matches
enwrap گرفتار کردن
overtakes گرفتار کردن
enswathe گرفتار کردن
involving گرفتار کردن
involves گرفتار کردن
involve گرفتار کردن
tangles گرفتار کردن
incumber گرفتار کردن
tangle گرفتار کردن
thirl گرفتار کردن
overtaken گرفتار کردن
overtake گرفتار کردن
to lay hold on گرفتار کردن
entangle گرفتار کردن
mousetrap گرفتار کردن
snard گرفتار کردن
mousetraps گرفتار کردن
to let in for گرفتار یا دچار کردن
inviscate در چسب گرفتار کردن
entoil گرفتار مخمصه کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
embrangle گیر انداختن گرفتار کردن
benighted گرفتار تاریکی شدن درکوهستان گرفتار در تاریکی
to implicate somebody in something کسی را با چیزی [منفی] گرفتار کردن
to involve somebody in something [negative] کسی را با چیزی [منفی] گرفتار کردن
lured بطمع طعمه یاسودی گرفتار کردن
lure بطمع طعمه یاسودی گرفتار کردن
lures بطمع طعمه یاسودی گرفتار کردن
luring بطمع طعمه یاسودی گرفتار کردن
To lay the foundation. پی نهادن ( پی ریزی کردن )
sets نهادن مرتب کردن
setting up نهادن مرتب کردن
set نهادن مرتب کردن
binds گرفتار واسیر کردن مقید کردن
bind گرفتار واسیر کردن مقید کردن
begin اغاز نهادن شروع کردن
begins اغاز نهادن شروع کردن
implicate گرفتار کردن مشمول کردن
implicated گرفتار کردن مشمول کردن
to run in گرفتار کردن انتخاب کردن
implicating گرفتار کردن مشمول کردن
implicates گرفتار کردن مشمول کردن
to get caught up in something در چیزی گیر کردن [افتادن] [گرفتار شدن] [اصطلاح روزمره] [اصطلاح مجازی]
hallucinating گرفتار اوهام وخیالات شدن حالت هذیانی پیدا کردن هذیانی شدن
hallucinate گرفتار اوهام وخیالات شدن حالت هذیانی پیدا کردن هذیانی شدن
hallucinates گرفتار اوهام وخیالات شدن حالت هذیانی پیدا کردن هذیانی شدن
hallucinated گرفتار اوهام وخیالات شدن حالت هذیانی پیدا کردن هذیانی شدن
captives گرفتار
woebegone گرفتار غم
captive گرفتار
ill at ease گرفتار
afoul گرفتار
entangled گرفتار
fogbound گرفتار مه
preoccupied گرفتار
in for گرفتار
to be in love گرفتار بودن
overladen سخت گرفتار
hard-pressed سخت گرفتار
snarly گرفتار دام
pensive پکر گرفتار غم
embarrassed with debts گرفتار قرض
stormbound گرفتار توفان
hard pressed سخت گرفتار
windbound گرفتار باد
involved مبهم گرفتار
run into گرفتار شدن
enamored گرفتار عشق
embroiled in war دچار یا گرفتار جنگ
snowed under گرفتار درگیرکار پرمشغله
i am awkwardly situated بد جوری گرفتار شده ام
to flounder گیر و گرفتار شدن
conscience-stricken گرفتار عذاب وجدان
i am in a sorry hopeless etc بدجوری گرفتار شده ام
go through changes <idiom> گرفتار تغییرات شدن
up the pole گرفتار در تنگنا واقع شده
he was in a sorry pickel بد جوری گرفتار شده بود
To be trapped. دربند افتادن ( گرفتار شدن )
I have all kinds of problems. هزار جور گرفتار ؟ دارم
I have entangled myself with the banks . خودم را گرفتار بانک ها کردم
invest نهادن
cocks کج نهادن
cocking کج نهادن
cock کج نهادن
invests نهادن
investing نهادن
invested نهادن
gill net گیر کرده ماهی را گرفتار میسازد
incept بنیاد نهادن
to fall tl blows اغازجنگ نهادن
titles نام نهادن
to dig up the hatchet اغازجنگ نهادن
to step inside قدم نهادن در
to step in قدم نهادن در
intitle نام نهادن
incage درقفس نهادن
title نام نهادن
to take to اغاز نهادن
doin روبخرابی نهادن
to lay it on with a trowel نهادن قراردادن
inearth درخاک نهادن
cages درقفس نهادن
cage درقفس نهادن
exposed در معرض نهادن
exposure در معرض نهادن
to set a trap دام نهادن
enmesh دردام نهادن
inhume در خاک نهادن
incarcerating در زندان نهادن
to lay the foundations of بنیاد نهادن
vats در خمره نهادن
to cage up درقفس نهادن
vat در خمره نهادن
exposures در معرض نهادن
to walk in قدم نهادن در
shut برهم نهادن
interring در قبر نهادن
interring در خاک نهادن
interred در قبر نهادن
institute بنیاد نهادن
instituted بنیاد نهادن
institutes بنیاد نهادن
to set on foot آغاز نهادن
instituting بنیاد نهادن
entitle نام نهادن
interred در خاک نهادن
inter در قبر نهادن
inter در خاک نهادن
lay down کنارگذاشتن در کف نهادن
inters در خاک نهادن
entitles نام نهادن
shuts برهم نهادن
bottoms بنیان نهادن
inters در قبر نهادن
incarcerates در زندان نهادن
bottom بنیان نهادن
incarcerated در زندان نهادن
entitling نام نهادن
incarcerate در زندان نهادن
overtaxing بارسنگین نهادن بر
inchoate بنیاد نهادن
to assume the a بنیادجنگ نهادن
overtax بارسنگین نهادن بر
overtaxes بارسنگین نهادن بر
overtaxed بارسنگین نهادن بر
shutting برهم نهادن
to bell the cat زین برگرگ نهادن
enmesh گرفتارکردن درشبکه نهادن
kow-tows پیشانی بر زمین نهادن
kow-tow پیشانی بر زمین نهادن
kotow پیشانی برخاک نهادن
kow-towing پیشانی بر زمین نهادن
lay by the heels در بند یا زندان نهادن
kowtow پیشانی برخاک نهادن
pullulate اغاز توسعه نهادن
die down روبزوال نهادن مردن
to knock head پیشانی برخاک نهادن
To lay a wreath ( of flowers ). دسته ( تاج ) گه نهادن
lay fast by the heels در بند یا زندان نهادن
kow-towed پیشانی بر زمین نهادن
to step aside بیکسو گام نهادن
to take a step forward یک قدم پیش نهادن
Blessings are not valued till they are gone. <proverb> قدر عافیت کسى داند که به مصیبتى گرفتار آید.
enter بدست اوردن قدم نهادن در
uplift متعال ساختن روبتعالی نهادن
submitting گردن نهادن مطیع شدن
submitted گردن نهادن مطیع شدن
uplifts متعال ساختن روبتعالی نهادن
submits گردن نهادن مطیع شدن
enters بدست اوردن قدم نهادن در
submit گردن نهادن مطیع شدن
entered بدست اوردن قدم نهادن در
to lay by the heels در بند نهادن بزمین زدن
overreaching پا از حد خود فراتر نهادن بیش از حد گستردن
to step out گامهای بلند برداشتن پابیرون نهادن
enchain در زنجیر نهادن محکم نگاه داشتن
get through <idiom> کاری شاق را با موفقیت پشت سر نهادن
outmatch عقب گذاشتن قدم فراتر نهادن از
overreached پا از حد خود فراتر نهادن بیش از حد گستردن
overreaches پا از حد خود فراتر نهادن بیش از حد گستردن
enfetter دربند نهادن درقید عبودیت ازردن
overreach پا از حد خود فراتر نهادن بیش از حد گستردن
theorizing فرضیه بوجود اوردن فرضیهای بنیاد نهادن
theorize فرضیه بوجود اوردن فرضیهای بنیاد نهادن
theorized فرضیه بوجود اوردن فرضیهای بنیاد نهادن
theorizes فرضیه بوجود اوردن فرضیهای بنیاد نهادن
theorises فرضیه بوجود اوردن فرضیهای بنیاد نهادن
theorised فرضیه بوجود اوردن فرضیهای بنیاد نهادن
theorising فرضیه بوجود اوردن فرضیهای بنیاد نهادن
constitutes تشکیل دادن بنیاد نهادن مجوز برای تاسیس یک یکان جدید
constitute تشکیل دادن بنیاد نهادن مجوز برای تاسیس یک یکان جدید
constituting تشکیل دادن بنیاد نهادن مجوز برای تاسیس یک یکان جدید
constituted تشکیل دادن بنیاد نهادن مجوز برای تاسیس یک یکان جدید
go to sleep اصطلاحی برای توقف کامیپوتریا عدم امکان انجام عملی توسط کامپیوتر به دلیل گرفتار شدن در یک حلقه نامحدود
to run into a bad practice گرفتار کار زشتی شدن بخوی بدی دچار شدن
name someone after <idiom> اسم نهادن روی کسی [به کسی لقب دادن]
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com