Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (32 milliseconds)
English
Persian
interject
در میان امدن مداخله کردن
interjected
در میان امدن مداخله کردن
interjecting
در میان امدن مداخله کردن
interjects
در میان امدن مداخله کردن
Other Matches
intervened
مداخله کردن پا میان گذاردن
intervenes
مداخله کردن پا میان گذاردن
intervene
مداخله کردن پا میان گذاردن
intervenes
در میان امدن
intercurreace
در میان امدن
intervene
در میان امدن
intervened
در میان امدن
interposes
در میان امدن میانجی شدن
interpose
در میان امدن میانجی شدن
to interrupt any one's speech
در میان سخن کسی امدن
interposed
در میان امدن میانجی شدن
interposing
در میان امدن میانجی شدن
laissez faire
عدم مداخله سیاست عدم مداخله دولت دراموراقتصادی
laisser faire
عدم مداخله سیاست عدم مداخله دولت دراموراقتصادی
meddled
مداخله کردن
meddle
مداخله کردن
interposes
مداخله کردن
intervene
مداخله کردن
interposed
مداخله کردن
interpose
مداخله کردن
stickle
مداخله کردن
intervened
مداخله کردن
intervenes
مداخله کردن
meddles
مداخله کردن
interlope
مداخله کردن
interposing
مداخله کردن
interventions
مداخله کردن
intervention
مداخله کردن
to intervene in an affair
در کاری مداخله کردن
to i. with qnother's affairs
درکاردیگری مداخله کردن
tamper
مداخله وفضولی کردن
put in
مداخله کردن رساندن
interferes
پا بمیان گذاردن مداخله کردن
step in
مداخله بیجا در کاری کردن
poke nose into something
[one's life]
<idiom>
در کار کسی مداخله کردن
interfered
پا بمیان گذاردن مداخله کردن
interfere
پا بمیان گذاردن مداخله کردن
kibitz
درکاردیگری مداخله کردن فضولی کردن
take part
مداخله کردن شرکت کردن
intermeddle
مداخله کردن فضولی کردن
medoterranean
واقع در میان چند زمین میان زمینی
intervenient
در میان اینده واقع در میان
futtock
میان چوب میان تیر
uncreate
نابود کردن نیست شدن معدوم کردن از میان بردن
seeped
از میان سوراخهای ریز نفوذ کردن چکه کردن
seeping
از میان سوراخهای ریز نفوذ کردن چکه کردن
seep
از میان سوراخهای ریز نفوذ کردن چکه کردن
seeps
از میان سوراخهای ریز نفوذ کردن چکه کردن
stretch
منبسط کردن کش امدن
stretches
منبسط کردن کش امدن
stretched
منبسط کردن کش امدن
cut across
میان بر کردن
cut of a corner
میان بر کردن
souffle
پف کردن یا بالا امدن غذا
ceased
بند امدن تمام کردن
gam
گرد امدن بازدید کردن
ceases
بند امدن تمام کردن
soufflTs
پف کردن یا بالا امدن غذا
cease
بند امدن تمام کردن
forgather
گرد امدن اجتماع کردن
souffles
پف کردن یا بالا امدن غذا
to turn up
رد کردن از خاک دراوردن امدن
ceasing
بند امدن تمام کردن
intract
در میان هم کار کردن
syncopate
از میان کوتاه کردن
insert
داخل کردن در میان گذاشتن
inserting
داخل کردن در میان گذاشتن
To settle upon a price during a dispute.
<proverb>
میان دعوا نرخ طى کردن .
to cut short
قطع کردن میان برکردن
inserts
داخل کردن در میان گذاشتن
exult
جست وخیزکردن بوجدوطرب امدن خوشی کردن
exulted
جست وخیزکردن بوجدوطرب امدن خوشی کردن
exults
جست وخیزکردن بوجدوطرب امدن خوشی کردن
exulting
جست وخیزکردن بوجدوطرب امدن خوشی کردن
to split the difference
تفاوت میان دو چیز را دو نیم کردن
coopt
انتخاب کردن ودر میان خوداوردن
heralding
از امدن یاوقوع چیزی خبر دادن اعلام کردن
heralds
از امدن یاوقوع چیزی خبر دادن اعلام کردن
heralded
از امدن یاوقوع چیزی خبر دادن اعلام کردن
herald
از امدن یاوقوع چیزی خبر دادن اعلام کردن
interpolated
در میان عبارات دیگر جا دادن داخل کردن
interpolates
در میان عبارات دیگر جا دادن داخل کردن
interpolating
در میان عبارات دیگر جا دادن داخل کردن
interpolate
در میان عبارات دیگر جا دادن داخل کردن
interposal
مداخله
interfere
مداخله
right to intervene
حق مداخله
interfered
مداخله
interference
مداخله
interferes
مداخله
intermediation
مداخله
meddlesome
مداخله گر
interventions
مداخله
pryer
مداخله گر
interposition
مداخله
to thrust oneself
مداخله
participation
مداخله
officious
مداخله کن
intervention
مداخله
disforest
ازحال جنگلی بیرون امدن ازرعایت قانون جنگل هامعاف کردن
non intervention
عدم مداخله
undue
بدون مداخله
interposingly
ازراه مداخله
tamperer
مداخله کننده
intermediary
وساطت مداخله
intervenient
مداخله کننده
intervener
مداخله کننده
intevener
مداخله کننده
interventionist
طرفدار مداخله
nonintervention
عدم مداخله
intermediaries
وساطت مداخله
military intervention
مداخله نظامی
nonintervention
سیاست عدم مداخله
intermediacy
میانجی گری مداخله
jack pot
دربازی پوکر) پول میان که بازی کردن دست رامنوط بداشتن ....میسازد
interposingly
مداخله کنان بطور معترضه
Pry not into the affair of others.
<proverb>
در کار دیگران مداخله مکن .
intermediate
درمیان اینده مداخله کننده
electromagnetic interference
مداخله الکترومغناطیسی درکار رادارها
marplot
ادم فضول مداخله کننده
hot dog skiing
اسکی کردن با سرعت در میان پستی و بلندی یا بوس و تابع تکنیک خاصی هم نیست
isolationist
طرفدارعدم مداخله در سیاست کشورهای دیگر
Community architecture
[جنبش مداخله در طراحی ساختمان های انگلیس]
intercurrent
مداخله کننده درمیان چیزهای دیگر رخ دهنده
let point
امتیازی که بخاطر مداخله حریف به رقیب او داده میشود
intercurreace
مداخله وقوع درمیان ورود یک ناخوشی درناخوشی دیگر
interlopers
کسیکه در کار دیگران مداخله میکندوایشان را ازسودبردن بازمی دارد
interventionism
سیستم مداخله دولت درامور اقتصادی و عدم وجودازادی درتجارت
interloper
کسیکه در کار دیگران مداخله میکندوایشان را ازسودبردن بازمی دارد
holding company
شرکتی که مالک سهام یک یاچند شرکت میباشدودرسیاست انان مداخله میکند
single space
در میان سطور فقط یک فاصله گذاردن تک فاصله کردن
demoralizing
از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralises
از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralised
از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralizes
از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralize
از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralized
از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralising
از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
psychophysics
علم روابط میان روان وتن علم روابط میان روان شناسی وفیزیک
lurked
جهش کردن پس از کمین از کمین در امدن
lurks
جهش کردن پس از کمین از کمین در امدن
lurk
جهش کردن پس از کمین از کمین در امدن
lurking
جهش کردن پس از کمین از کمین در امدن
to turn out
بیرون دادن بیرون کردن سوی بیرون برگرداندن بیرون اوردن امدن
run short
کم امدن
succumb
از پا در امدن
come
امدن
fall short
کم امدن
ensues
از پس امدن
venue
امدن
lengthens
کش امدن
to pass on
امدن
succee
از پی امدن
proves
در امدن
behoove
امدن به
to come back
پس امدن
lengthened
کش امدن
lengthening
کش امدن
venues
امدن
succumbed
از پا در امدن
succumbing
از پا در امدن
behove
امدن به
comes
امدن
to come over
امدن
lengthen
کش امدن
to come in to line
در صف امدن
prove
در امدن
succumbs
از پا در امدن
peter
کم امدن
proved
در امدن
ensue
از پس امدن
come away
ور امدن
to fall short
کم امدن
ensued
از پس امدن
snowed
برف امدن
beseem
بنظر امدن
hurdles
فائق امدن بر
to melted in to tears
بگریه در امدن
snowing
برف امدن
pull-out
بیرون امدن
pull-outs
بیرون امدن
to chop out
بیرون امدن
to come out
بیرون امدن
respired
بهوش امدن
snow
برف امدن
belabor
امدن و رفتن
induce
غالب امدن بر
induced
غالب امدن بر
to catch the fancy of
خوش امدن
get over
فایق امدن بر
matches
بهم امدن
to come again
دوباره امدن
to come on the tapis
بمیان امدن
induces
غالب امدن بر
succumbing
از پای در امدن
to come along
همراه امدن
beetle
پیش امدن
beetles
پیش امدن
succumb
از پای در امدن
inducing
غالب امدن بر
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com