English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (14 milliseconds)
English Persian
There was too muh greed in the past, and now the chickens are coming hoe to roost with crime and corruption soaring. در گذشته طمع ورزی زیاد بود و حالا با افزایش جنایت و فساد باید تاوان پس دهیم.
Other Matches
Now, of all times! از همه وقتها حالا [باید پیش بیاید] !
Does it have to be today (of all days)? این حالا باید امروز باشد [از تمام روزها] ؟
The party is over! <idiom> خوشگذرانی تمام شد و حالا وقت کار است [باید جدی بشویم] [اصطلاح]
camber افزایش زیاد
cambers افزایش زیاد
aerodynamic heating افزایش دما ناشی از جریان سریع هوا روی سطوح ایرودینامیکی به ویژه درسرعتهای زیاد
shifts روش افزایش کل ترکیب بیتهای ممکن با استفاده از تعدادی بیت برای بیان اینکه آیا کد بعدی باید جای شود یا میز
shifted روش افزایش کل ترکیب بیتهای ممکن با استفاده از تعدادی بیت برای بیان اینکه آیا کد بعدی باید جای شود یا میز
shift روش افزایش کل ترکیب بیتهای ممکن با استفاده از تعدادی بیت برای بیان اینکه آیا کد بعدی باید جای شود یا میز
hypermnesia ازدیاد غیر عادی خاطرات وافکار گذشته افزایش غیر عادی حافظه
malthusian theory of population فرضیه جمعیت مالتوس چون ازدیاد جمعیت جهان باتصاعد هندسی و افزایش منابع اغذیه به شکل تصاعدحسابی است باید جمعیت کنترل شود
we cannot deceive ourselves خودمان را نمیتوانیم فریب دهیم
alternative دیگر کاری نمیتوانیم انجام دهیم
alternatives دیگر کاری نمیتوانیم انجام دهیم
It is in our own best interests to do so. به نفع خود ما است که این کار را انجام دهیم.
corrsion فساد تدریجی فساد
increase صعود کردن افزایش یافتن بالا رفتن افزایش
increased صعود کردن افزایش یافتن بالا رفتن افزایش
increases صعود کردن افزایش یافتن بالا رفتن افزایش
prejudices غرض ورزی
acts based on private motives غرض ورزی
athletics زور ورزی
love worthy عشق ورزی
lovemaking عشق ورزی
cerebrotonia اندیشه ورزی
partiality غرض ورزی
rancorousness کینه ورزی
adoration عشق ورزی
prejudice غرض ورزی
bulking افزایش حجم مصالح ریزدانه ناشی از افزایش اب
accretion افزایش بهای اموال افزایش میزان ارث
wagners law براساس این قانون که توسط اقتصاددان المانی بیان شده رابطه مستقیمی بین افزایش مخارج دولت و افزایش رشد وتوسعه اقتصادی وجود دارد
free love عشق ورزی ومجامعت بدون مراعات ایین ازدواج
multiplier principle اصل ضریب افزایش سرمایه نسبت بین افزایش سرمایه گذاری و بالا رفتن درامد
felonies جنایت
felonious جنایت
crime جنایت
villainy جنایت
felony جنایت
desperado جنایت کار
crimination اتهام جنایت
felony جنایت بدکاری
felonies جنایت بدکاری
malefactor جنایت امیز
malefactor جنایت کار
murderous جنایت امیز
malefactors جنایت کار
cut-throat جنایت کارانه
felonious جنایت امیز
malefactors جنایت امیز
criminally جنایت کارانه
blue bell گزارش جنایت
red handed درحین ارتکاب جنایت
act based on pejudgement قصاص قبل از جنایت
delinquent مرتکب جنایت یاجنحه
punishment of a crime not yet committed قصاص قبل از جنایت
delinquents مرتکب جنایت یاجنحه
felon جانی جنایت کار
capital crime جنایت بزرگ یامهم
gory جنایت امیز خونخوار
red handed هنگام ارتکاب جنایت
felons جانی جنایت کار
red handed حین وقوع جنایت
load call وسیلهای مملو از سیال برای ایجاد نیروهای زیاد با دقت زیاد
damage تاوان
reparation تاوان
to make good تاوان
requital تاوان
making up تاوان
mulct تاوان
indemnification تاوان
fined تاوان
forfeits تاوان
forfeited تاوان
fine تاوان
forfeiting تاوان
bote تاوان
finest تاوان
indemnities تاوان
indemnity تاوان
forfeit تاوان
The crime lies heavily on his conscience. جنایت اش بار سنگینی بر وجدان اواست
red-handed دست درخون هنگام ارتکاب جنایت
Hunger begets crime. گرسنگی سبب جرم و جنایت میشود.
compression ignition احتراق مخلوط سوخت و هوادر اثر دمای زیاد حاصل ازترکم و فشار زیاد در سیلندرموتور دیزل
price of blood خون تاوان
indemnitee تاوان ستان
requiting تاوان دادن
retaliate تاوان دادن
compensations غرامت تاوان
war indemnity تاوان جنگی
retaliating تاوان دادن
penalties تاوان جریمه
penalty تاوان جریمه
retaliates تاوان دادن
make good تاوان دادن
retaliated تاوان دادن
requited تاوان دادن
pay devidends تاوان دادن
requite تاوان دادن
compensates تاوان دادن
compensated تاوان دادن
indemnify تاوان دادن
indemnifier تاوان پرداز
indemnitor تاوان دهنده
compensate تاوان دادن
requites تاوان دادن
compensation غرامت تاوان
double coincidence of wants زیرا هرطرف مبادله باید کالائی را به بازار عرضه کند که طرف دیگر مبادله به ان نیاز دارد ونیز شرایط مبادله باید موردتوافق طرفین مبادله باشد
indemnities تاوان تضمین خسارت
penalty تاوان وجه التزام
penalties تاوان وجه التزام
indemnity تاوان تضمین خسارت
retardation [افزایش طول نخ در اثر نیروی کشش ثابت در زمان معین] [در چله هایی که به مدت طولانی روی دار می مانند این افزایش طول مشاهده می شود و کاهش استحکام نخ و کاهش طول عمر فرش را به همرا دارد.]
sales promotion افزایش فروش از راه تبلیغات افزایش فروش
To measure swords with someone. با کسی زور آزمائی ( زور ورزی ) کردن
bloodguilty مرتکب خونریزی مقصریامسئول ادم کشی جنایت کار
I didnt get much sleep. زیاد خوابم نبرد ( زیاد نخوابیدم)
penalized تاوان دادن تنبیه کردن
penalize تاوان دادن تنبیه کردن
penalizes تاوان دادن تنبیه کردن
penalising تاوان دادن تنبیه کردن
indemnification تاوان پردازی جبران زیان
penalises تاوان دادن تنبیه کردن
remunerate ترقی کردن تاوان دادن
penalizing تاوان دادن تنبیه کردن
penalised تاوان دادن تنبیه کردن
now حالا
not yet <adv.> نه تا حالا
till now تا حالا
forth از حالا
seeing that حالا که
due out از وقت مصرف گذشته از وقت گذشته
malthusian law of population نظریه جمعیتی مالتوس براساس این نظریه جمعیت بصورت تصاعد هندسی افزایش میابد در حالیکه وسایل معیشت و مواد غذائی بصورت تصاعد عددی افزایش میابد
from now on <adv.> از حالا به بعد
even now حالا حتی
henceforth <adv.> از حالا به بعد
henceforward <adv.> از حالا به بعد
spoils فساد
turpitude فساد
morbidity فساد
spoiled فساد
pyosis فساد
putridness فساد
rottenness فساد
putrefaction فساد
necrosis فساد
immorality فساد
corruptness فساد
cottuptness فساد
pravity فساد
depravation فساد
depravement فساد
festers فساد
festering فساد
festered فساد
fester فساد
mortification فساد
decadence فساد
decaying فساد
decayed فساد
decay فساد
decadency فساد
vices فساد
vileness فساد
vitiation فساد
vises فساد
decays فساد
dissolution فساد
pus فساد
invalidity فساد
vice فساد
degeneracy فساد
degeneration فساد
vice- فساد
spoil فساد
spoiling فساد
morbidness فساد
corruption فساد
debauchment فساد
guilty pleasure فساد
vice [immorality] فساد
depravity فساد
The ball is in your court. <idiom> حالا نوبت تو است.
Now, where should we go to? حالا به کجا برویم؟
just <adv.> <idiom> حالا [اصطلاح روزمره]
Let us suppose ... حالا فرض کنیم که ...
Right now . همین الان ( حالا)
Not to mention the fact that … حالا بگذریم از اینکه...
Now I understand! حالا متوجه شدم!
simply <adv.> <idiom> حالا [اصطلاح روزمره]
My turn! حالا نوبت منه!
Moral decadence . فساد اخلاق
passible فساد پذیر
corruption on the earth فساد فی الارض
corruptive فساد امیز
perverseness هرزگی فساد
phthisis فساد بافتها
scorbutus فساد خون
spoilable فساد پذیر
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com