English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (12 milliseconds)
English Persian
I have lost my interest in football . دیگر به فوتبال علاقه ای ندارم
Other Matches
It is of no interest to me at all. من به این موضوع اصلا"علاقه ای ندارم
My pain has gone. دیگر درد ندارم.
I have nothing more to say . دیگر عرضی نیست ( ندارم )
i have nothing else هیچ چیز دیگر ندارم
I am running out of money . پول من تمام شد. [من دیگر پول ندارم.]
i have no knowledge of it هیچ اگاهی از ان ندارم اطلاعی از ان ندارم
footballs توپ فوتبال فوتبال بازی کردن
football توپ فوتبال فوتبال بازی کردن
it has escaped my remembrance در یاد ندارم بخاطر ندارم
disinterest بی علاقه کردن بی علاقه شدن
i have nothing ندارم
chips قطعهای که حاوی مدارهایی برای بررسی آزمایش روی مدارهای دیگر یا قط عات دیگر است
chip قطعهای که حاوی مدارهایی برای بررسی آزمایش روی مدارهای دیگر یا قط عات دیگر است
otherwise <adv.> به ترتیب دیگری [طور دیگر] [جور دیگر]
I don't have a fork. من چنگال ندارم.
i cannot bear him حوصله او را ندارم
I am dead broke . I am penniless. یک غاز هم ندارم
I don't have a spoon. من قاشق ندارم.
i have no objection to that به ان اعتراضی ندارم
i am not in حالش را ندارم
i am not a with him با او اشنایی ندارم
i dont meant it مقصودی ندارم
I don't have a knife. من چاقو ندارم.
Are there any messages for me? من پیغامی ندارم؟
Are there any letters for me? من نامه ای ندارم؟
I am sore at her. Iam bitter about her. ازاودل خوشی ندارم
I am not in the mood. حال وحوصله ندارم
i reck not of danger من باکی از خطر ندارم
I'm not worth it. من ارزش اونو ندارم.
I have no small change. من پول خرد ندارم.
I have no place (nowhere) to go. جایی ندارم بروم
i do not have the courage جرات انرا ندارم
No harm meant! قصد اهانت ندارم!
No offence! قصد اهانت ندارم!
i have no work today امروز کاری ندارم
I'm fine with it. <idiom> من باهاش مشکلی ندارم.
i do not feel like working کار کردن ندارم
I have nothing to do with politics. کاری به سیاست ندارم
i am out of p with it دیگرحوصله انرا ندارم
i am reluctant to go میل ندارم بروم
I have nothing against you . با شما مخالفتی ندارم
I cant do any crystal – gazing . علم غیب که ندارم
I don't like this. من این را دوست ندارم.
I'm up to my ears <idiom> فرصت سر خاراندن ندارم
I have nothing to do with him . با اوسر وکاری ندارم
I havent heard of her for a long time. مدتها است از او خبری ندارم
That is fine by me if you agree. اگر موافقی من هم حرفی ندارم
I am tied up ( engaged ) on Saturday . شنبه گرفتارم ( وقت ندارم )
I cant take (stand) it any longer. بیش از این تاب ندارم
I don't have it in my power to help you. من توانایی کمک به شما را ندارم.
I dont wish ( want ) to malign anyone . میل ندارم بد کسی را بگویم
I dislike dull colors . رنگهای مات را دوست ندارم
She is not concerned with all that . با این کارها کاری ندارم
I have no doubt that you wI'll succeed. تردیدی ندارم که موفق می شوید
i cannot a to buy that استطاعت خرید انرا ندارم
i have no money about me با خود هیچ پولی ندارم
i have no other place to go جای دیگری ندارم که بروم
I have nothing to declare. کالای گمرکی همراه ندارم.
I am minding my own business. کاری بکار کسی ندارم
soccer فوتبال
uninterested بی علاقه
interest علاقه .
interests علاقه .
interest علاقه
interests علاقه
unresponsive بی علاقه
disinterested : بی علاقه
binds علاقه
bind علاقه
penchant علاقه
ties علاقه
nonchalant بی علاقه
fondness علاقه
stomachy بی علاقه
affection علاقه
tie علاقه
I am not in the right frame of mind. I cannot concerntrate. فکرم حاضرنیست ( تمرکز فکر ندارم )
I have nothing to declare. چیزی برای گمرک دادن ندارم.
I'll get there when I get there. <proverb> حالا امروز نه فردا [عجله ای ندارم]
I am not concerned with whether or not it was tru the mI'll . با راست ودروغ بودن آن کاری ندارم
You must be joking (kidding). شوخی می کنی ( منکه باور ندارم )
I am [will be] busy this afternoon . امروز بعد از ظهر وقت ندارم.
ido not feel my legs نیروی ایستادن یا راه رفتن ندارم
I dont have an earthly chance. کمترین شانس راروی زمین ندارم
To regain consciousness. to come to. امروز حال وحوصله کارکردن ندارم
I have no claim to this house. نسبت به این خانه ادعایی ندارم
grid زمین فوتبال
association football اتحادیه فوتبال
football club [British Englisch] باشگاه فوتبال
soccer field زمین فوتبال
soccer بازی فوتبال
football game بازی فوتبال
eleven تیم فوتبال
football fan [British English] طرفدار فوتبال
football توپ فوتبال
grids زمین فوتبال
elevens تیم فوتبال
soccer fan [soccer supporter] [American English] طرفدار فوتبال
footballers فوتبال بازی کن
footballer فوتبال بازی کن
playing fields زمین فوتبال
canadian football فوتبال کانادایی
boot کفش فوتبال
footballs بازی فوتبال
left for ward در فوتبال پیشرو چپ
pigskin توپ فوتبال
playing field زمین فوتبال
gridition زمین فوتبال
gridiron زمین فوتبال
football بازی فوتبال
kick about فوتبال هردمبیل
interestedness علاقه مندی
(not one's) cup of tea <idiom> علاقه ویژه
calf love علاقه دمدمی
concerned علاقه مند
disinterest علاقه نداشتن
put up with <idiom> علاقه مند
going for (someone) <idiom> علاقه کسی
liking ذوق علاقه
it is of interest to me من در ان علاقه مندم
tendencies علاقه مختصر
tendency علاقه مختصر
laceman علاقه بند
necrophagia علاقه به اجساد
self concern علاقه بنفس
interested علاقه مند
consuming علاقه-عشق
renunciation قطع علاقه
enthusiastic علاقه مند
enthusiast علاقه مند
beloved مورد علاقه
property علاقه مایملک
disaffection عدم علاقه
fondly از روی علاقه
focal point علاقه - سرگرمی
enthusiasts علاقه مند
kick off شروع مسابقه فوتبال
rules of football قوانین یا قواعد فوتبال
water polo بازی فوتبال ابی
goalkeeper دروازه بان فوتبال
to finish the ball into the net با توپ گل زدن [فوتبال]
indoor soccer فوتبال داخل سالن
to play soccer فوتبال بازی کردن
to play football فوتبال بازی کردن
football fan [American English] طرفدار فوتبال آمریکایی
six man football فوتبال دو تیم 6 نفره
American football فوتبال آمریکایی [ورزش]
signal caller مدافع 3/4 در فوتبال امریکایی
football hooligan خرابگر پر سر و صدای فوتبال
touchline خط اطراف زمین فوتبال
soccer ball throw پرتاب توپ فوتبال
goalkeepers دروازه بان فوتبال
conversions وسیلهای که داده را از یک فرمت به فرمت دیگر تبدیل میکند. مناسب برای سیستم دیگر بدون تغییر محتوای
conversion وسیلهای که داده را از یک فرمت به فرمت دیگر تبدیل میکند. مناسب برای سیستم دیگر بدون تغییر محتوای
references نقط های در زمان که به عنوان مبدا برای زمان بندی هادی دیگر یا اندازه گیریهای دیگر به کار می رود
reference نقط های در زمان که به عنوان مبدا برای زمان بندی هادی دیگر یا اندازه گیریهای دیگر به کار می رود
uniterested بی علاقه بی دخل وتصرف
spelunking علاقه به غار شناسی
fancying تفننی علاقه داشتن به
fancy تفننی علاقه داشتن به
fanciest تفننی علاقه داشتن به
fancy free بی علاقه عاری از عشق
fancies تفننی علاقه داشتن به
fancied تفننی علاقه داشتن به
heterosexuality علاقه بجنس مخالف
You have piqued my interest in ... تو من را به ... علاقه مند کردی.
To be interested in ( keen on ) some thing . به چیزی علاقه داشتن
to pique علاقه مند کردن
To sever ones ties . to lose interest. قطع علاقه کردن
unconcern عدم علاقه خونسردی
shebang امر مورد علاقه
disaffect از علاقه و محبت کاستن
some other time دفعه دیگر [وقت دیگر]
tunnelling روش بستن یک بسته داده از یک نوع شبکه دربسته دیگر به طوری که روی شبکه دیگر و ناسازگار قابل ارسال باشد
i have no idea of that هیچ اگاهی از ان ندارم نمیتوانم تصور کنم چه چیزاست
I don't socialize much these days. این روزها من با مردم خیلی رفت و آمد ندارم.
Let him go jump in the lake . He can go and drown himself . بگذار هر غلطی می خواهد بکند ( از تهدیدش ترسی ندارم )
I dont mean to intrude . قصد مزا حمت ندارم ( ملاقات یا ورود نا بهنگام )
Playing football is not my idea of fun . فوتبال هم بنظر من تفریح نشد
speedball نوعی بازی شبیه فوتبال
hockey چوگان بازی با اصول فوتبال
scrummage نوعی بازی فوتبال راگبی
scrum نوعی بازی فوتبال راگبی
scrums نوعی بازی فوتبال راگبی
lateral pass پاس توپ فوتبال از پهلو
idiopathy علاقه خاص ناخوشی جداگانه
interested parties اشخاص ذی نفع یا علاقه مند
He takes ( heels) much interest in politics. به سیاست خیلی علاقه دارد
earnest سنگین علاقه شدید به چیزی
how much does a vacation cost? [American E] [when amount is indeterminate] <idiom> من هم جوابی ندارم. [وقتی کسی پرسشی دارد] [اصطلاح مجازی]
How long is a piece of string? [Britisch E] [Australian E] [when length amount or duration is indeterminate] <idiom> من هم جوابی ندارم. [وقتی کسی پرسشی دارد] [اصطلاح مجازی]
he was otherwise ordered جور دیگر مقدر شده بود سرنوشت چیز دیگر بود
short ball شوت کردن کوتاه توپ [فوتبال]
to let the ball do the work توپ را به جایی غلت دادن [فوتبال]
flag football نوعی فوتبال با 6 تا 9 نفر درهر تیم
The football field must be marked out. زمین فوتبال را باید خط کشی کرد
uprights تیرهای عمودی دروازه فوتبال امریکایی
long ball [شوت کردن بلند توپ] [فوتبال]
to keep the ball moving توپ را به جایی غلت دادن [فوتبال]
low ball شوت کردن پائین توپ [فوتبال]
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com