English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (16 milliseconds)
English Persian
fall out رخ دادن مشاجره داشتن
Other Matches
renders تسلیم داشتن دادن
rendered تسلیم داشتن دادن
render تسلیم داشتن دادن
reserve نگه داشتن اختصاص دادن
reserves نگه داشتن اختصاص دادن
maintrain ادامه دادن عقیده داشتن
reserving نگه داشتن اختصاص دادن
leads سوق دادن بران داشتن
lead سوق دادن بران داشتن
informs اطلاع دادن مستحضر داشتن
inform اطلاع دادن مستحضر داشتن
informing اطلاع دادن مستحضر داشتن
hang on ادامه دادن دوام داشتن
high دادن درجه دقت بالا یا داشتن مشخصات زیاد
highs دادن درجه دقت بالا یا داشتن مشخصات زیاد
highest دادن درجه دقت بالا یا داشتن مشخصات زیاد
lead هدایت نمودن سوق دادن وادار کردن ریاست داشتن بر
leads هدایت نمودن سوق دادن وادار کردن ریاست داشتن بر
to hold any one to ransom کسیرا در توقیف نگاه داشتن تااینکه با دادن فدیه اورا ازادکنند
prepossess تحت تاثیرعقیده یامسلکی قرار دادن قبلا تبعیض فکری داشتن
dispute مشاجره
contretemps مشاجره
disputed مشاجره
falling out مشاجره
falling-out مشاجره
disputing مشاجره
halsie مشاجره
pique مشاجره
honest broker مشاجره
disputes مشاجره
pleas مشاجره مدافعه
contention مشاجره نزاع
go at <idiom> مشاجره کردن
pettifog مشاجره کردن
plea مشاجره مدافعه
scuffling جنجال مشاجره
contentions مشاجره نزاع
bust-up دعوا-مشاجره
scuffle جنجال مشاجره
scuffled جنجال مشاجره
scuffles جنجال مشاجره
tug-of-war <idiom> مشاجره کردن
falling-out <idiom> مشاجره کردن
flite مشاجره کردن
wrangled مشاجره کردن
disputes مشاجره نزاع
halsie مشاجره کردن
disputing مشاجره نزاع
spars مشاجره کردن
altercate مشاجره کردن
disputed مشاجره نزاع
dispute مشاجره نزاع
wrangle مشاجره کردن
spar مشاجره کردن
sparred مشاجره کردن
wrangles مشاجره کردن
wrangling مشاجره کردن
logomachy مشاجره بر سر لفظ
wrangles داد و بیداد مشاجره
wrangled داد و بیداد مشاجره
wrangle داد و بیداد مشاجره
wrangling داد و بیداد مشاجره
wrangler اهل مشاجره مخاصم
habble داد وبیداد مشاجره
brabble مشاجره کردن دعوا
contesting ستیزه کردن مشاجره
dissented مشاجره بر سر رای داور
dissent مشاجره بر سر رای داور
dissents مشاجره بر سر رای داور
contests ستیزه کردن مشاجره
contested ستیزه کردن مشاجره
contest ستیزه کردن مشاجره
We had a slight contretemps at the parking lot [car park] . ما یک مشاجره خفیفی در پارکینگ داشتیم.
make up <idiom> دوباره دوست شدن بعداز مشاجره ودعوا
wrangling داد و بیداد [مشاجره] [نزاع] [اصطلاح تحقیر آمیز]
reckon حساب پس دادن روی چیزی حساب کردن محسوب داشتن
reckoned حساب پس دادن روی چیزی حساب کردن محسوب داشتن
reckons حساب پس دادن روی چیزی حساب کردن محسوب داشتن
vary تغییر دادن تغییر کردن اختلاف داشتن
varies تغییر دادن تغییر کردن اختلاف داشتن
long میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
long- میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longer میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longs میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
money to burn <idiom> بیش ازاحتیاج ،داشتن،داشتن پول خیلی زیاد
longest میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longed میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
remarks افهار داشتن افهار نظریه دادن
remark افهار داشتن افهار نظریه دادن
remarked افهار داشتن افهار نظریه دادن
remarking افهار داشتن افهار نظریه دادن
to keep up از افسرده شدن نگاه داشتن باذنگاه داشتن
to keep down زیرفرمان خودنگاه داشتن دراطاعت خود داشتن
spaces فاصله دادن فاصله داشتن
space فاصله دادن فاصله داشتن
hoped انتظار داشتن ارزو داشتن
meaner مقصود داشتن هدف داشتن
differing اختلاف داشتن تفاوت داشتن
hopes انتظار داشتن ارزو داشتن
proffering تقدیم داشتن عرضه داشتن
differs اختلاف داشتن تفاوت داشتن
hope انتظار داشتن ارزو داشتن
proffers تقدیم داشتن عرضه داشتن
hoping انتظار داشتن ارزو داشتن
resided اقامت داشتن مسکن داشتن
proffered تقدیم داشتن عرضه داشتن
differed اختلاف داشتن تفاوت داشتن
reside اقامت داشتن مسکن داشتن
mean مقصود داشتن هدف داشتن
cost قیمت داشتن ارزش داشتن
resides اقامت داشتن مسکن داشتن
abhorred بیم داشتن از ترس داشتن از
proffer تقدیم داشتن عرضه داشتن
meanest مقصود داشتن هدف داشتن
abhorring بیم داشتن از ترس داشتن از
differ اختلاف داشتن تفاوت داشتن
to have by heart ازحفظ داشتن درسینه داشتن
abhors بیم داشتن از ترس داشتن از
reduces تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
upkeep بهنگام نگه داشتن . نگه داشتن وسایل در حالت فعال
arguing گفتگو کردن مشاجره کردن
argue گفتگو کردن مشاجره کردن
argues گفتگو کردن مشاجره کردن
argued گفتگو کردن مشاجره کردن
long for اشتیاق چیزی را داشتن ارزوی چیزی را داشتن
lead a dog's life <idiom> زندگی سخت داشتن ،زندگی سگی داشتن
to have something in reserve چیزی بطوراندوخته داشتن چیزی درپس داشتن
consents اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
ferried گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferries گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferry گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferrying گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
to sue for damages عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
example is better than precept نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
to put any one up to something کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
defining 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defined 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
define 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defines 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
conduct هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
televising درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
expand توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
shift انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
expands توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expanding توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
formation سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
conducted هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducting هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
shifted انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
shifts انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
televise درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televised درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
conducts هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
televises درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
to picture شرح دادن [نمایش دادن] [وصف کردن]
shifting حرکت دادن تغییر سمت دادن لوله
development گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
adjudges با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
outdo بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
adjudging با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
outdoes بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
adjudged با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
outdoing بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
developments گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
organizations سازمان دادن ارایش دادن موضع
allowances جیره دادن فوق العاده دادن
advances ترقی دادن ترفیع رتبه دادن
allowance جیره دادن فوق العاده دادن
indemnify غرامت دادن به تامین مالی دادن به
square away سروسامان دادن به دردسترس قرار دادن
organization سازمان دادن ارایش دادن موضع
promulge انتشار دادن بعموم اگهی دادن
greaten درشت نشان دادن اهمیت دادن
organisations سازمان دادن ارایش دادن موضع
organization of the ground سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
owns داشتن
to hold a meeting داشتن
lacks کم داشتن
wanted کم داشتن
to go hot تب داشتن
redolence بو داشتن
lack کم داشتن
lacked کم داشتن
owning داشتن
to be in a f. تب داشتن
to have f. تب داشتن
lackvt کم داشتن
want کم داشتن
possesses داشتن
possess داشتن
doubt شک داشتن
monogyny داشتن یک زن
to have possession of داشتن
have داشتن
bear داشتن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com