English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 237 (8 milliseconds)
English Persian
acquiesce رضایت دادن
admit رضایت دادن
admits رضایت دادن
admitting رضایت دادن
accede رضایت دادن
acceded رضایت دادن
accedes رضایت دادن
acceding رضایت دادن
express one's consent رضایت دادن
give up one's claim رضایت دادن
to give a ready consent رضایت دادن
Search result with all words
consent راضی شدن رضایت دادن
consent موافقت رضایت دادن
consent اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented راضی شدن رضایت دادن
consented موافقت رضایت دادن
consented اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting راضی شدن رضایت دادن
consenting موافقت رضایت دادن
consenting اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents راضی شدن رضایت دادن
consents موافقت رضایت دادن
consents اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
acquiesced رضایت دادن موافقت کردن
acquiesces رضایت دادن موافقت کردن
acquiescing رضایت دادن موافقت کردن
assent رضایت دادن موافقت
assent رضایت دادن تصدیق کردن
assented رضایت دادن موافقت
assented رضایت دادن تصدیق کردن
assenting رضایت دادن موافقت
assenting رضایت دادن تصدیق کردن
assents رضایت دادن موافقت
assents رضایت دادن تصدیق کردن
testimonialize گواهی نامه یا رضایت دادن
to give a ready consent بی درنگ رضایت دادن
to give ones a to رضایت دادن به
Other Matches
satisfaction رضایت
adhesion رضایت
consenting رضایت
consentience رضایت
suffrage رضایت
consents رضایت
contentment رضایت
consented رضایت
consent رضایت
acquiescence رضایت
acquiescently با رضایت
willingness رضایت
hunky dory رضایت مندانه
assentation رضایت فاهری
self content رضایت از خود
well and good <idiom> رضایت بخش
discontentedness عدم رضایت
disapproval عدم رضایت
willingnesso رضایت میل
sufference رضایت ضمنی
compliantly با قبول و رضایت
euphoria خوشحالی رضایت
to w one's consent رضایت ندادن
concurrence دمسازی رضایت
satisfactoriness رضایت بخشی
job satisfaction رضایت شغلی
self approbation رضایت ازخویشتن
dissatisfaction عدم رضایت
sufferance رضایت ضمنی
implied رضایت ضمنی
consensus رضایت وموافقت عمومی
satisfactorily بطور رضایت بخش
it is unsatisfactory رضایت بخش نیست
atone جلب رضایت کردن
on approval مشروط به رضایت خریدار
atoned جلب رضایت کردن
dissatisfactory مایه عدم رضایت
atoning جلب رضایت کردن
fill one's shoes <idiom> جابهجایی رضایت بخش
her willing to sing رضایت یامیل اوبخواندن
to find satisfactionin any one از کسی رضایت داشتن
atones جلب رضایت کردن
assentient قبول کننده رضایت دهنده
voluntary partition افراز با رضایت یا سازش طرفین
pursuit of happiness به دنبال رضایت خاطر [خرسندی]
testimonials سفارش وتوصیه رضایت نامه
tenant by sufference متصرف با رضایت ضمنی مالک
testimonial سفارش وتوصیه رضایت نامه
consensual مبنی بر رضایت طرفین رضایتی
consenting موافقت ورثه با مندرجات وصیتنامه رضایت
to atone for something جلب رضایت کردن برای چیزی
It doesn't fly with me [American E] [colloquial] این رضایت بخش نیست برای من!
consented موافقت ورثه با مندرجات وصیتنامه رضایت
consent موافقت ورثه با مندرجات وصیتنامه رضایت
That won't work with me! این رضایت بخش نیست برای من!
[results were] satisfactory رضایت بخش [در یادداشت گزارش کنترل]
to grope women عشقبازی کردن با زنها [بدون رضایت زن]
to make a grab at women عشقبازی کردن با زنها [بدون رضایت زن]
to feel women up عشقبازی کردن با زنها [بدون رضایت زن]
consents موافقت ورثه با مندرجات وصیتنامه رضایت
to make amends for something جلب رضایت کردن برای چیزی
approval نوعی فروش که در آن خریدار در صورت رضایت پور را می پردازد
Everything is hunky-dory. <idiom> همه چیز کاملا رضایت مندانه است. [اصطلاح روزمره]
reduces تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
silence gives consent سکوت موجب رضایت است عدم اعتراض کاشف از اذن است
innocent passage مثل حالتی که دولتی قوای خود را جهت سوار کردن به کشتی از خاک کشور دیگری با رضایت ان کشور بدون حالت تهاجمی عبور دهد
certificates رضایت نامه شهادت نامه
certificate رضایت نامه شهادت نامه
speaking with prosecutor در جرایم علیه افراد که از نوع جنحه باشددادگاه به متهم اجازه میدهد که پیش از شروع رسیدگی با شاکی صحبت کند وهر گاه او رضایت خود رااعلام کند مجازات مرتکب تخفیف کلی پیدا میکند
marginal disutility of labor عدم رضایت نهائی کار نارضامندی نهائی کار
ferried گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferry گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferrying گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferries گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
to sue for damages عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
example is better than precept نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
to put any one up to something کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
defining 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defines 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defined 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
define 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
expanding توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
televised درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
shifts انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
televises درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
conducts هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducting هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
formation سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
expand توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
shifted انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
conducted هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conduct هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
shift انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
televise درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televising درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
expands توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
developments گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
outdoing بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
shifting حرکت دادن تغییر سمت دادن لوله
development گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
adjudges با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudged با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
outdoes بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdo بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
adjudging با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
to picture شرح دادن [نمایش دادن] [وصف کردن]
square away سروسامان دادن به دردسترس قرار دادن
allowances جیره دادن فوق العاده دادن
allowance جیره دادن فوق العاده دادن
indemnify غرامت دادن به تامین مالی دادن به
organization of the ground سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
greaten درشت نشان دادن اهمیت دادن
advances ترقی دادن ترفیع رتبه دادن
organisations سازمان دادن ارایش دادن موضع
organization سازمان دادن ارایش دادن موضع
organizations سازمان دادن ارایش دادن موضع
promulge انتشار دادن بعموم اگهی دادن
drags حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dragged حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drag حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
mouse وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
dynamic اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
mouses وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
dynamically اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
triple option بازی تهاجمی با3 اختیار دادن توپ به مدافع پرتاب بازیگرمیانی حفظ توپ و دویدن باان یا پاس دادن
judge حکم دادن تشخیص دادن
judged حکم دادن تشخیص دادن
housed منزل دادن پناه دادن
cures شفا دادن بهبودی دادن
houses منزل دادن پناه دادن
promotes ترفیع دادن درجه دادن
house منزل دادن پناه دادن
promote ترفیع دادن ترویج دادن
prefer ترجیح دادن برتری دادن
judges حکم دادن تشخیص دادن
cured شفا دادن بهبودی دادن
promotes ترفیع دادن ترویج دادن
garnishing زینت دادن لعاب دادن
promoting ترفیع دادن درجه دادن
promoting ترفیع دادن ترویج دادن
pronounces حکم دادن فتوی دادن
pronounce حکم دادن فتوی دادن
embellish ارایش دادن زینت دادن
embellished ارایش دادن زینت دادن
embellishes ارایش دادن زینت دادن
embellishing ارایش دادن زینت دادن
relates گزارش دادن شرح دادن
relate گزارش دادن شرح دادن
cure شفا دادن بهبودی دادن
judging حکم دادن تشخیص دادن
irritate خراش دادن سوزش دادن
mitigates تخفیف دادن تسکین دادن
individualize تمیز دادن تشخیص دادن
individualized تمیز دادن تشخیص دادن
loaning قرض دادن عاریه دادن
individualizes تمیز دادن تشخیص دادن
loans قرض دادن عاریه دادن
individualizing تمیز دادن تشخیص دادن
purging غرامت دادن جریمه دادن
inform اطلاع دادن گزارش دادن
incise چاک دادن شکاف دادن
incised چاک دادن شکاف دادن
incises چاک دادن شکاف دادن
prefers ترجیح دادن برتری دادن
individualising تمیز دادن تشخیص دادن
mitigated تخفیف دادن تسکین دادن
individualises تمیز دادن تشخیص دادن
irritated خراش دادن سوزش دادن
irritates خراش دادن سوزش دادن
pottion بهره دادن از جهاز دادن به
give security for تامین دادن ضامن دادن
lends عاریه دادن اجاره دادن
order سفارش دادن دستور دادن
informs اطلاع دادن گزارش دادن
informing اطلاع دادن گزارش دادن
develop بسط دادن پرورش دادن
develops بسط دادن پرورش دادن
individualised تمیز دادن تشخیص دادن
mitigate تخفیف دادن تسکین دادن
preferring ترجیح دادن برتری دادن
slashed چاک دادن شکاف دادن
illustrate شرح دادن نشان دادن
loan قرض دادن عاریه دادن
instructs دستور دادن اموزش دادن
instructing دستور دادن اموزش دادن
instructed دستور دادن اموزش دادن
instruct دستور دادن اموزش دادن
insult فحش دادن دشنام دادن
to set forth شرح دادن بیرون دادن
plating اب دادن روکش فلز دادن
empower اختیار دادن وکالت دادن
empowered اختیار دادن وکالت دادن
to follow up ادامه دادن قوت دادن
illustrates شرح دادن نشان دادن
effectuate انجام دادن صورت دادن
illustrating شرح دادن نشان دادن
organising سازمان دادن ارایش دادن
organize سازمان دادن ارایش دادن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com