English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (39 milliseconds)
English Persian
let out <idiom> روانه کردن یا مرخص شدن (ازکلاس)
Other Matches
collimator وسیله روانه کردن توپ کولیماتور روانه کردن توپ
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
releases مرخص کردن
dismisses مرخص کردن
released مرخص کردن
assoil مرخص کردن
dismissing مرخص کردن
sends مرخص کردن
release مرخص کردن
send مرخص کردن
sending مرخص کردن
let go مرخص کردن
dismiss مرخص کردن
discharges مرخص کردن
discharge مرخص کردن
dismissal of the armey مرخص کردن از ارتش
relieving مرخص کردن نگهبانها
to fall out مرخص کردن [ارتش]
relieve مرخص کردن نگهبانها
discharges مرخص کردن پس دادن
to dismiss [American E] مرخص کردن [ارتش]
discharge مرخص کردن پس دادن
relieves مرخص کردن نگهبانها
lay روانه کردن
dispateh روانه کردن
kick out <idiom> روانه کردن
dismisses روانه کردن
to pack off روانه کردن
lays روانه کردن
dismiss روانه کردن
to send away روانه کردن
orientation روانه کردن
sends روانه کردن
sending روانه کردن
dismissing روانه کردن
send away روانه کردن
to give the mitten روانه کردن
to give the sack روانه کردن
to put a way childish روانه کردن
pack off روانه کردن
hale روانه کردن
send روانه کردن
licenses پروانه دادن مرخص کردن
licences پروانه دادن مرخص کردن
license پروانه دادن مرخص کردن
furlough مرخصی دادن به مرخص کردن
licence پروانه دادن مرخص کردن
licensing پروانه دادن مرخص کردن
dismissing منفصل کردن یکان مرخص
dismisses منفصل کردن یکان مرخص
dismiss منفصل کردن یکان مرخص
to dismiss [remove] the board of managers مرخص کردن [معاف کردن] هیئت مدیره
to send one to the right about کسی را روانه کردن
to send someone packing کسیرا روانه کردن
dispatched روانه کردن فرستادن
direct laying روانه کردن مستقیم
reciprocal روانه کردن متقابله
orientation روانه کردن دستگاهها
laying روانه کردن توپ
despatches روانه کردن فرستادن
dispatch روانه کردن فرستادن
despatching روانه کردن فرستادن
despatched روانه کردن فرستادن
dispatches روانه کردن فرستادن
lincense or cence مرخص کردن اجازه استفاده از چیزی
reciprocal laying روانه کردن متقابله توپها
depart روانه شدن حرکت کردن
orienting روانه کردن تطبیق دادن
indirect fire روانه کردن غیر مستقیم
departs روانه شدن حرکت کردن
departing روانه شدن حرکت کردن
get off روانه کردن عقب رفتن از
orient روانه کردن تطبیق دادن
orients روانه کردن تطبیق دادن
relay عوض کردن روانه کردن مجدد توپ
relays عوض کردن روانه کردن مجدد توپ
relayed عوض کردن روانه کردن مجدد توپ
lays روانه کردن لوله توپ یا تفنگ
layihg azimuth گرای روانه کردن لوله توپ
lay روانه کردن لوله توپ یا تفنگ
gun pointing data عناصر مربوط به روانه کردن توپ
steering روانه کردن راندن ناو یا هواپیما یاخودرو
send ایفاد کردن فرستادن روانه کردن
sends ایفاد کردن فرستادن روانه کردن
sending ایفاد کردن فرستادن روانه کردن
directing اداره کردن روانه کردن وسایل
pip matching روش بصری روانه کردن انتن رادار در ارتفاع و سمت
dismiss مرخص کردن معاف کردن
dismissing مرخص کردن معاف کردن
dismisses مرخص کردن معاف کردن
launched روانه کردن مامور کردن
launches روانه کردن مامور کردن
launching روانه کردن مامور کردن
launch روانه کردن مامور کردن
discharge مرخص کردن هیات منصفه از دادگاه نقض حکم یا دستور دادگاه
discharges مرخص کردن هیات منصفه از دادگاه نقض حکم یا دستور دادگاه
direct fire هدایت کردن اتش روانه کردن اتش
dismass مرخص
letter of recall نامهای است که رئیس یک کشور به رئیس کشور دیگرنوشته و از او تقاضای مرخص کردن سفیری را که کارش در مملکت مرسل الیه پایان یافته میکند
dismass بدو مرخص
dimissory مرخص کننده
May I take my leave ? May I be excused ? مرخص می فرمایید ؟
dismissive وابسته به مرخص سازی
close station افراد بدو مرخص
close station خدمه بدو مرخص
the boys were excused شاگردان مرخص شدند
streamed روانه
streams روانه
stream روانه
information flow روانه خبر
to get the mitten روانه شدن
reshaping روانه کاری
goes روانه ساختن
flings روانه ساختن
fling روانه ساختن
stream routing روند روانه
go روانه ساختن
flinging روانه ساختن
to get one's mittimus روانه شدن
launghing روانه سازی پرتاب
back sight method روش نشانه روی متقابله روش روانه کردن متقابله
After his discharge from the army, he came to Tehran . پس از اینکه از خدمت ارتش مرخص شد آمد تهران.
Consider yourself dismissed. حساب کنید که شما مرخص شده اید.
continuously pointed fire اتش روانه شده مداوم
hook روشی که نافرین مقدم با ان دستگاههای کنترل خودکارهواپیماها را روی فرامین مشخص روانه می کنند
hooks روشی که نافرین مقدم با ان دستگاههای کنترل خودکارهواپیماها را روی فرامین مشخص روانه می کنند
outward bound عازم بیرون روانه بیرون
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
preaches وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
preach وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
woo افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
cross تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
corrects تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
preached وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
check بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
sterilising گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilized گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
timed تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
crosser تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
crosses تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
sterilizes گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilize گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
infringes تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
infringing تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
sterilizing گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
infringe تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
crossest تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
wooed افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
point اشاره کردن دلالت کردن متوجه کردن نکته
checks بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
support حمایت یاتقویت کردن تحمل کردن اثبات کردن
sterilised گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
to wipe out پاک کردن محو کردن نابودکردن نیست کردن
married under a contract unlimited perio زن گرفتن شوهر کردن مزاوجت کردن عروسی کردن با
exploits استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
withstands مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com