English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 146 (8 milliseconds)
English Persian
competence روح تلاش جدیت
Search result with all words
compete تلاش و جدیت کردن
competed تلاش و جدیت کردن
competes تلاش و جدیت کردن
Other Matches
enthusiasm جدیت
action جدیت
enthusiasms جدیت
actions جدیت
intentness جدیت
seriousness جدیت
gravity جدیت
earnestness جدیت
activeness جدیت
competency جدیت
acting بازیگری جدیت
impressment جدیت حرارت
pitch in با سعی و جدیت شروع بکارکردن
sink one's teeth into <idiom> با جدیت دنبال کاری رفتن
sail in با جدیت و اطمینان بکاری مبادرت کردن
o quake at work and sweet at meals. <proverb> به وقت کار,جدیت ,بهنگام غذا,رئوفت.
to leave yourself open to the charge of lacking seriousness خود را در معرض اتهام فاقد جدیت بودن گذاشتن
scrounges تلاش
scrounging تلاش
search تلاش
competency تلاش
endeavor تلاش
endevour تلاش
quests تلاش
quest تلاش
searchingly تلاش
searches تلاش
searched تلاش
scrounged تلاش
stresses تلاش
synergic هم تلاش
set out <idiom> تلاش
stressing تلاش
scrounge تلاش
efforts تلاش
stress تلاش
effort تلاش
unity of effort وحدت تلاش
detonation charge خرج تلاش
effort syndrome نشانگان تلاش
design stress resultant تلاش محاسباتی
normal force تلاش عمودی
full bore حداکثر تلاش
make a push تلاش کردن
main effort تلاش اصلی
level of effort میزان تلاش
shearing force تلاش برشی
to cast about تلاش کردن
to lay about تلاش کردن
bursting charge خرج تلاش
wild goose chase تلاش بیهوده
scrounging تلاش کردن
fillers خرج تلاش
filler خرج تلاش
scrounge تلاش کردن
scrounged تلاش کردن
scrounges تلاش کردن
wild-goose chase تلاش بیهوده
wild-goose chases تلاش بیهوده
burster خرج تلاش
go for broke <idiom> به سختی تلاش کردن
go out of one's way <idiom> تلاش زیادی کردن
knock oneself out <idiom> باعث تلاش فراوان
put up a good fight <idiom> سخت تلاش کردن
prowls پرسه زدن تلاش
last-ditch وابسته به آخرین تلاش
roll up one's sleeves <idiom> سخت تلاش کردن
prowling پرسه زدن تلاش
prowl پرسه زدن تلاش
prowled پرسه زدن تلاش
bend over backwards to do something <idiom> سخت تلاش کردن
burster tube لوله خرج تلاش
burster course مسیرانفجار خرج تلاش
all out با تمام قدرت و تلاش
admissible stress تلاش قابل قبول
endeavor تلاش کردن کوشیدن
endevour تلاش کردن کوشیدن
to make a real effort تلاش جدی کردن
inert filling خرج تلاش بی اثر
main attack تلاش اصلی نیروها
main effort تلاش اصلی نیروها
level of effort تلاش رزمی یکان
put someone's best foot forward <idiom> بیشتر تلاش کردن
Thank you for your efforts. با تشکر برای تلاش شما.
work someone's finger to the bone <idiom> تمام تلاش را به کار بستند
run scared <idiom> تلاش برای رقابت سیاسی
to turn upside down هر تلاش امکان پذیری را کرن
foraged تلاش وجستجو برای علیق
powers حداکثر تلاش در کمترین زمان
scrambled بزحمت جلو رفتن تلاش
scrambles بزحمت جلو رفتن تلاش
scrambling بزحمت جلو رفتن تلاش
power حداکثر تلاش در کمترین زمان
powered حداکثر تلاش در کمترین زمان
powering حداکثر تلاش در کمترین زمان
do one's best <idiom> تمام تلاش خودرا کردن
forage تلاش وجستجو برای علیق
go long تلاش درپاس طولانی بجلو
forages تلاش وجستجو برای علیق
scramble بزحمت جلو رفتن تلاش
foraging تلاش وجستجو برای علیق
to lavisheffort زیاد تلاش یا کوشش کردن
try for point تلاش برای کسب امتیاز
inert mine مین بی اثر وبدون خرج تلاش
follow up <idiom> بهتر کردن کار با تلاش بیشتر
muss درهم وبرهم یاکثیف کردن تلاش
to put one's best foot formost <idiom> حداکثر تلاش خود را به کار بستن.
use up every ounce of energy نهایت تلاش خود را به کار بستن
to torpedo تارومار کردن [مانند تلاش کسی]
to scramble for a living برای معاش یازندگی تلاش کردن
To make desperate efforts. این دروآن در زدن ( تلاش کردن )
to try to stop the march of time تلاش به جلوگیری از گذشت زمان کردن
stretch runner تلاش زیاد اسب در اخرین مرحله
throw up one's hands <idiom> توقف تلاش ،پذیرش موفق نشدن
However hard he tried ... با این وجود که او [مرد] سخت تلاش کرد ...
To go flat out . To make astupendous effort. غیرت بخرج دادن ( نهایت تلاش را کردن )
to make an effort to do something تلاش کردن برای انجام دادن کاری
Whistle past the graveyard <idiom> تلاش برای بشاش ماندن در اوضاع وخیم
I wI'll fall behind with everything if I dont try hard . اگر تلاش نکنم از کار وزندگه با زمی مانم
You wI'll fail unless you work harder . موفق نخواهی شد مگه اینکه تلاش بیشتری بکنی
to score with a girl <idiom> موفق شدن در تلاش نزدیکی کردن با دختری [اصطلاح روزمره]
phoning شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
power 0 تلاش برای سرعت بیشتر ضمن مسابقه با 02 پاروزن پی درپی
phones شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
phoned شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
phone شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
biochip تلاش صنعت کامپیوتر برای تبدیل ارگانیزم زنده به ریزه تراشه ها
to reinvent the wheel <idiom> هدر مقدار زیادی از زمان و یا تلاش در ساختن چیزی که قبلا وجود داشته.
Don't let making a living prevent you from making a life. اجازه ندهید تلاش برای پول درآوردن مانع زندگی شما شود.
flechette پیکان شراپنل ساچمه ها یا پیکانهای مخلوط با خرج تلاش که پره دار هستند
Short of replacing the engine, I have tried everything to fix the car. به غیر از تعویض موتور برای تعمیر ماشین من همه کاری را تلاش کردم .
writes خطای گزارش شده هنگام تلاش برای ذخیره کردن داده روی رسانه مغناطیسی
write خطای گزارش شده هنگام تلاش برای ذخیره کردن داده روی رسانه مغناطیسی
The documentary tries to be truthful to the events. این فیلم مستند تلاش می کند صادقانه رویدادها را توصیف کند.
burster block مجموعه منفجر کننده مجموعه خرج تلاش
design stress resultant تلاشی که در محاسبات بکار میرود وبرابر است با حاصلضرب تلاش در ضریب تشدید یادرصورت لزوم ضریب تصغیر
bending stress خستگی خمشی تلاش خمشی
struggling تلاش کردن مبارزه کردن
struggles تلاش کردن مبارزه کردن
struggled تلاش کردن مبارزه کردن
struggle تلاش کردن مبارزه کردن
plasticizer ماده سخت کننده و کشدار کننده خرج انفجار یا خرج تلاش
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com