Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (11 milliseconds)
English
Persian
had
زمان ماضی واسم مفعول فعل have
Search result with all words
fought
زمان ماضی واسم مفعول فعل fight
met
زمان ماضی واسم مفعول فعل meet
should
زمان ماضی واسم مفعول فعل معین shall
Other Matches
founds
زمان ماضی واسم فعول find
found
زمان ماضی واسم فعول find
the past tense
زمان ماضی ماضی مطلق
perfect infinitive
مصدری که با اسم مفعول ساخته میشودو جای ماضی کامل را میگیرد
preterit
زمان ماضی
hung
زمان ماضی فعل
bade
زمان ماضی فعل bid
left
: زمان ماضی فعل leave
led
زمان ماضی فعل lead
rang
زمان ماضی فعل ring
grew
زمان ماضی فعل grow
felt
:زمان ماضی فعل feel
tore
زمان ماضی فعل tear
flew
زمان ماضی فعل fly
hove
زمان ماضی فعل heave
ran
زمان ماضی فعل run
ground
زمان ماضی فعل grind
bad
زمان ماضی قدیمی فعل bid
aoristic
وابسته به زمان ماضی غیر معین
laid
زمان گذشته و اسم مفعول lay
pled
زمان گذشته و اسم مفعول plead
unstuck
زمان گذشته و اسم مفعول unstick
swung
اسم مفعول و زمان گذشتهی swing
unwound
زمان گذشته و اسم مفعول unwind
spilt
زمان گذشته و اسم مفعول spill
repaid
زمان گذشته و اسم مفعول repay
bended
زمان گذشته و اسم مفعول فعل bend
ablative
مربوط به مفعول به یا مفعول عنه
ablative
مفعول به مفعول عنه
present perfect
مربوط به ماضی نقلی ماضی نقلی
past
ماضی
past perfect
ماضی بعید
present perfect tense
ماضی قریب
perfect tense
ماضی کامل
past perfect tense
ماضی بعید
perfect tense
ماضی قریب
did not
ماضی منفی do
the preterite tense
ماضی مطلق
knew
ماضی فعل Know
present perfect tense
ماضی کامل
past or preterite d.
ماضی مطلق
line haul
زمان لازم برای حمل بار به وسیله ستون زمان حمل باریا زمان حرکت ستون موتوری
pluperfect
فعل ماضی بعید
leant
ماضی فعل lean
aorist
ماضی غیر معین
present progressive
ماضی قریب استمراری
preterit
وابسته بفعل ماضی
indirect objects
مفعول
objects
مفعول
objecting
مفعول
objected
مفعول
passive
مفعول
urning
مفعول
direct objects
مفعول
obj
مفعول
passives
مفعول
object
مفعول
accusative
مفعول اتهامی
direct object
مفعول مستقیم
pp
اسم مفعول
past participle
اسم مفعول
past participles
اسم مفعول
direct object
مفعول صریح
taken
اسم مفعول take
direct object
مفعول بیواسطه
cache memory
مدار منط قی که زمان ذخیره سازی داده در حافظه پنهان و نیز زمان دستیابی به داده در خافظه پنهان و زمان دستیابی به رسانه کند تر را مشخص میکند
caches
مدار منط قی که زمان ذخیره سازی داده در حافظه پنهان و نیز زمان دستیابی به داده در خافظه پنهان و زمان دستیابی به رسانه کند تر را مشخص میکند
cache
مدار منط قی که زمان ذخیره سازی داده در حافظه پنهان و نیز زمان دستیابی به داده در خافظه پنهان و زمان دستیابی به رسانه کند تر را مشخص میکند
i wish you would go
بجای ماضی استمراری در موردتمنی یا ارزو
indirect object
مفعول غیر مستقیم
gotten
اسم مفعول فعل get
withdrawn
اسم مفعول withdraw
shot
اسم مفعول shoot
shots
اسم مفعول shoot
awoken
اسم مفعول فعل awake
smitten
اسم مفعول فعل smite
flung
اسم مفعول فعل fling
particpially
بطوراسم فاعل یا اسم مفعول
shone
گذشته و اسم مفعول shine
been
اسم مفعول فعل بودن
woken
اسم مفعول فعل wake
borne
اسم مفعول فعل bear
ablative
مفعول منه صیغه الت
shorn
اسم مفعول فعل shear
worn
اسم مفعول فعل wear
primary tenses
زمانها یاصلی و گذشته وماضی قریب و ماضی بعید
realtime
زمان حقیقی یا زمان خالص ارسال و دریافت پیامها
perfect participle
وجه وصفی معلوم که برای ساختن ماضی نقلی اغاز گردد
circuits
روشی که در آن اتصال یا مسیر بین دو گره در زمان این فراخوان ها و نه در زمان تنظیم آنها انجام میشود
circuit
روشی که در آن اتصال یا مسیر بین دو گره در زمان این فراخوان ها و نه در زمان تنظیم آنها انجام میشود
road time
یا زمان تخلیه جاده زمان عبور ستون
It will be some time before the new factory comes online, and until then we can't fulfill demand.
آغاز به کار کردن کارخانه جدید مدتی زمان می برد و تا آن زمان قادر به تامین تقاضا نخواهیم بود.
pregnant use of a verb
بکار بردن فعل متعدی بدانگونه که مفعول ان مقدرباشدیعنی گفته نشود
access time
کل زمان لازم برای رسانه ذخیره سازی از وقتی که تقاضای داده میشود تا زمان بازگشت داده
IAM
فضای حافظه که زمان دستیابی بین زمان حافظه اصلی و سیستم بر پایه دیسک دارد
references
نقط های در زمان که به عنوان مبدا برای زمان بندی هادی دیگر یا اندازه گیریهای دیگر به کار می رود
reference
نقط های در زمان که به عنوان مبدا برای زمان بندی هادی دیگر یا اندازه گیریهای دیگر به کار می رود
present
زمان حاضر زمان حال
arrival
زمان حضور زمان رسیدن
arrivals
زمان حضور زمان رسیدن
seek time
زمان جستجو زمان طلب
response time
زمان جواب زمان پاسخگویی
presented
زمان حاضر زمان حال
presenting
زمان حاضر زمان حال
presents
زمان حاضر زمان حال
read time
زمان اماده شدن اطلاعات زمان در دسترس قرار گرفتن اطلاعات کامپیوتری
tour of duty
زمان گردش ماموریت زمان توقف پرسنل در مناطق مختلف ماموریت
were
گذشته فعل be to و جمع فعل ماضی was
times
مدت زمان یک کار در سیستم اشتراک زمانی یا چندبرنامهای . زمان یک کاربر یا برنامه یا کار در یک سیستم چند کاره
time
مدت زمان یک کار در سیستم اشتراک زمانی یا چندبرنامهای . زمان یک کاربر یا برنامه یا کار در یک سیستم چند کاره
dive schedule
جدول حداکثر زمان و عمق استخر برای شیرجه جدول نشاندهنده عمق و زمان ماندن زیر اب غواص
timed
مدت زمان یک کار در سیستم اشتراک زمانی یا چندبرنامهای . زمان یک کاربر یا برنامه یا کار در یک سیستم چند کاره
reflexively
چنانکه بخود فاعل برگرد د چنانکه مفعول ان
imprescriptible
وابسته به اموال حقوقی که مشمول مرور زمان نیست غیر مشمول مرور زمان تجویز نشده
equation of time
خطای قرائت زمان نجومی پس ماند زمان نجومی
unemployment compensation
پرداختی در زمان بیکاری پرداخت کمکی در زمان بیکاری
execution
1-زمان لازم برای اجرای یک برنامه یا مجموعه دستورات . 2-زمان لازم برای یک سیکل اجرا
loom time
مدت زمان بافت
[از زمان چله کشی تا جدا کردن فرش بافته شده از دار و مبنای تعیین ساعات کار مفید، وقت حقیقی لازم جهت اتمام فرش و قیمت نسبی فرش می باشد.]
production cycle
زمان یا دوره بافت یک فرش
[این دوره از زمان طراحی یا نقشه کشی شروع شده و به بافت کامل فرش منتهی می شود.]
interlook dormant period
زمان توقف دستگاه رادار مدت زمان توقف کار تجسس رادار
frequencies
زمان تناوب زمان تکرار تناوب عمل
frequency
زمان تناوب زمان تکرار تناوب عمل
splits
زمان ثبت شده برای فواصل معین یک مسابقه زمان ثبت شده برای قهرمان دو 004متر
cryptoperiod
زمان ارسال یا دریافت رمز مدت زمان دریافت رمز
short cycle annealing
سخت گردانی در زمان کم سخت گردانی در مدت زمان کوتاه
early time
زمان حداقل انفجار اتمی زمان اولیه انفجار اتمی
tensed
زمان فعل تصریف زمان فعل
tensing
زمان فعل تصریف زمان فعل
tense
زمان فعل تصریف زمان فعل
tenses
زمان فعل تصریف زمان فعل
tensest
زمان فعل تصریف زمان فعل
tenser
زمان فعل تصریف زمان فعل
angular velocity sight
زمان سنج رهایی بمب دوربین زمان سنج زاویه رهایی بمب
station time
زمان اماده شدن برای پرواز زمان بارگیری و اماده شدن هواپیما برای پرواز
away
از ان زمان
zeitgeist
زمان
cotemporaneous
هم زمان
period
زمان
timed
زمان
simultaneously
در یک زمان
dates
زمان
date
زمان
clocks
زمان ها
whene'er
هر زمان
terming
زمان
time
زمان
time of blowing
زمان دم
periods
زمان
thitherto
تا ان زمان
cycle time
زمان
term
زمان
termed
زمان
strokes
زمان
stroked
زمان
stroke
زمان
time-piece
زمان
ticker
[colloquial]
[watch]
زمان
time-consuming
زمان بر
stroking
زمان
clock
زمان
coinstantaneous
هم زمان
yet
تا ان زمان
time consuming
زمان بر
synchronous
هم زمان
synchrone
هم زمان
thence
از ان زمان
contemporaneous
هم زمان
tempos
زمان
times
زمان
timepiece
زمان
tempo
زمان
time lags
زمان تاخیر
time of disintegration
زمان انفجار
time slice
قطعه زمان
length of time
طول زمان
local time
زمان محلی
time lags
زمان مرده
time lag
زمان تاخیر
time lag
زمان مرده
lead time
زمان پیشگیری
time perception
ادراک زمان
time utility
استفاده از زمان
reasonable time
زمان معقول
leisure time
زمان اسودگی
latency
زمان بیکاری
testing time
زمان ازمایش
lapse of time
مرور زمان
recurrence interval
زمان برگشت
kill time
زمان کشندگی
kill time
زمان خطر
return perion
زمان برگشت
reference time
زمان مرجع
reflex time
زمان بازتاب
the fullness of time
زمان کامل
the past tense
زمان گذشته
time log
جدول زمان
time lapse
مرور زمان
time interval
زمان طی شده
time dependent
وابسته به زمان
the secular bird
فرید زمان
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com