English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English Persian
bastille زندان عمومی سابق در
Other Matches
breakaway شکستن خط محاصره شکستن بند زندان فرار از زندان
general quarters اماده باش عمومی دریایی محلهای سکونت عمومی
introducing بدن خط رات امنیتی مربوطه برای عمومی کردن اطلاعات یا اتصال شرکت به یک شبکه عمومی
introduce بدن خط رات امنیتی مربوطه برای عمومی کردن اطلاعات یا اتصال شرکت به یک شبکه عمومی
introduces بدن خط رات امنیتی مربوطه برای عمومی کردن اطلاعات یا اتصال شرکت به یک شبکه عمومی
introduced بدن خط رات امنیتی مربوطه برای عمومی کردن اطلاعات یا اتصال شرکت به یک شبکه عمومی
common hardware ابزار و الات عمومی سخت ابزارهای عمومی
general porpose کارهای عمومی مصارف عمومی
general orders دستورات عمومی دستورالعملهای عمومی
ci devant سابق
whilom در سابق
one-time سابق
aforegoing سابق
antecedents سابق
antecedent سابق
of old سابق
predecessor سابق
predecessors سابق
quondam سابق
former سابق
ex- سابق قدیمی
ex سابق قدیمی
by usage یا معمول سابق
former shampion قهرمان سابق
foregoing سابق الذکر
hitherto سابق بر این
given above سابق الذکر
of yon مال سابق
olden پیشین سابق
before mentioned سابق الذکر
as before <adv.> مانند سابق
beforetime سابق بر این
unabated <adj.> به شدت سابق
throwback باز گشت به سابق
antecede سابق یا اسبق بودن
throwbacks باز گشت به سابق
ci devant متعلق بدوره سابق
lire لیره سابق اتریش
liras لیره سابق اتریش
lira لیره سابق اتریش
ex prime minister رئیس الوزرای سابق
as ... as ever <adv.> آنطور ... مثل همیشه [سابق]
above سابق الذکر مذکور در فوق
more frequently than ever <adv.> نسبت به سابق خیلی بیشتر اوقات
estonian اهل جمهوری سابق استونی درشمال اروپا
backsliding کسی که پس از ترکیکعادت بد به عادت سابق خود باز میگردد
Serbia کشور سابق صربیا که امروزه جزء جمهوری یوگوسلاوی است
disaffirm دعوی سابق را به صلح ختم کردن نقض احکام صادره از دادگاهها
consolidated dining facility تاسیسات غذاخوری عمومی مجتمع غذاخوری عمومی
prisons زندان
jails زندان
prison زندان
presidio زندان
gaoled زندان
pokey زندان
gaoling زندان
gaols زندان
jail زندان
jailed زندان
jailing زندان
dungeons زندان
grate زندان
slammer زندان
bridewell زندان
grated زندان
calaboose زندان
tolbooth زندان
gaol زندان
tollbooth زندان
hothouses زندان
hothouse زندان
quod زندان
qoud زندان
grates زندان
imprisonment زندان
house of correction زندان
hoosegow زندان
dungeon زندان
prisons وابسته به زندان
put in jail به زندان انداختن
put in jail در زندان افکندن
to serve time در زندان بسربردن
to break the prison گریختن از زندان
serve time در زندان به سر بردن
sweatbox زندان مجرد
wardens رئیس زندان
state prison زندان دولتی
state prison زندان ایالتی
warden رئیس زندان
prison camps زندان صحرایی
confinement زندان بودن
lockups زندان کردن
lockup زندان کردن
life sentence حکم زندان
imprisons زندان کردن
imprisoning زندان کردن
solitary confinement زندان مجرد
solitary confinement زندان انفرادی
can زندان کردن
incarcerating در زندان نهادن
prisons زندان کردن
incarcerates در زندان نهادن
incarcerated در زندان نهادن
incarcerate در زندان نهادن
prison camp زندان صحرایی
cans زندان کردن
canning زندان کردن
imprison زندان کردن
bagnio زندان شرقی
penology اداره زندان
maximum security prison زندان فوق امنیتی
confinement facility تاسیسات زندان
wards سلول زندان
prison breaker زندان گریز
disciplinary barracks زندان دژبان
to cage up در زندان افکندن
black holes زندان تاریک
black hole زندان تاریک
jailbreaks فرار از زندان
jailbreak فرار از زندان
close confinement زندان انفرادی
from out the prison از توی زندان
ward سلول زندان
prison زندان کردن
cell زندان انفرادی
house of d. زندان موقتی
disprison از زندان دراوردن
disciplinary segregation زندان انضباطی
disciplinary barracks زندان انضباطی
cells زندان تکی
cells زندان انفرادی
prison وابسته به زندان
cell زندان تکی
prison breaking زندان گریزی
dunggeon زندان زیرزمین
ward حیاط محوطه زندان
breach of prison جرم فرار از زندان
extra good time وقت معافیت از زندان
wards حیاط محوطه زندان
coop اغل گوسفند زندان
extra good time معافی مشروط از زندان
oubliettes سیاه چال ها [در زندان]
dungeons سیاه چال ها [در زندان]
to bail out با ضمانت از زندان دراوردن
wardress نگهبان و محافظ زن در زندان
oubliette سیاه چال [در زندان]
dungeon سیاه چال [در زندان]
recommit دوباره زندان کردن
clink زندان [اصطلاح روزمره]
governors حاکم رئیس زندان
prison psychosis روان پریشی زندان
governor حاکم رئیس زندان
marshall مارشال رئیس زندان
lay fast by the heels در بند یا زندان نهادن
lay by the heels در بند یا زندان نهادن
He was sent to jail. اورابه زندان انداختند
To beak jail . از زندان فرار کردن
prisoner of war cage زندان زندانیان جنگی
jug زندان [اصطلاح روزمره]
postliminum قسمت پشت در قانون بازگشت حقوق یاقانون استعاده حقوق یا اعاده وضع حقوقی سابق
quads زندانی کردن در زندان افکندن
quad زندانی کردن در زندان افکندن
send up <idiom> حکم به زندان انداختن کسی
diversion law استفاده ازجایگزین جزابه جای زندان
run (someone) in <idiom> به زندان بردن ،دستگیر کردن
to cast [throw] somebody into the dungeon به زندان انداختن کسی [تاریخ]
to dungeon somebody به زندان انداختن کسی [تاریخ]
diversion استفاده ازجایگزین جزابه جای زندان
penitentiary دار التادیب بازداشتگاه یا زندان مجرمین
prison bird کسیکه زندان خانه او شده است
jailŠetc کسیکه زندان خانه اوشده است
penitentiaries دار التادیب بازداشتگاه یا زندان مجرمین
declaratory statute قانون تاکیدی قانونی است که محتوی مطلب جدیدی نیست بلکه لازم الاجرابودن یک قانون سابق را تاکیدو تصریح میکند
oubiette زندان پنهان که در بالای ان یک روزنه هست و بس سیاه چال
negligent escape فرار از زندان بدون اطلاع ورضایت مامور محافظش
turnkey کلید دار زندان دستگاه انحراف سنج زاویه
common carrier موسسه حمل و نقل عمومی شرکت حمل و نقل عمومی متصدی حمل و نقل
colony موسسه ای دور از تمدن برای گروهی از مردم [مانند زندان]
court of record در CL فقط اینگونه محاکم حق صدور حکم جریمه و زندان را دارند
strikes اعتصاب کردن متوقف ساختن کار از جانب کارگران کارگاه یا کارخانه به طور دسته جمعی و به منظور تحصیل امتیازات بیشتر از کارفرما یا اعاده وضع مناسب سابق که از بین رفته است
strike اعتصاب کردن متوقف ساختن کار از جانب کارگران کارگاه یا کارخانه به طور دسته جمعی و به منظور تحصیل امتیازات بیشتر از کارفرما یا اعاده وضع مناسب سابق که از بین رفته است
The law prescribes a prison sentence of at least five years for such an offence. قانون کم کمش پنج سال حکم زندان برای چنین جرمی تجویزمی کند.
contempt در CLممکن است این جرم به وسیله جریمه یا زندان یا هردو کیفر داده شود اهانت
common control کنترل عمومی نقشه برداری شبکه عمومی نقشه برداری شبکه جهانی نقشه برداری
generals عمومی
oecumenical عمومی
hackneyed عمومی
outline خط عمومی
overt عمومی
popular عمومی
commonest :عمومی
commoners :عمومی
general porpose عمومی
commoners عمومی
commonest عمومی
common :عمومی
general عمومی
universal عمومی
common عمومی
generic عمومی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com